ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 158

لبخند تلخی رو لبای فتانه نقش بسته بود . دلم می خواست فربد رو ازش دور می کردم . پسرم این روزا سراغ مادرشو نمی گرفت . برای اون بی قراری نمی کرد . نمی خواستم به دیدن اون فیلش یاد هندوستان بیفته . دلم می خواست هزار جور حرف بد بهش می زدم حالشو می گرفتم . ولی  بر سر شکست خورده لگد زدن رو دوست نداشتم . فقط می خواستم از این جا بره . بره و دیگه ریختشو نبینم . چرا اونو باید این جا می دیدیم . فتانه طوری اومد سمت ما که انگاری ارث پدر طلبکار باشه . واسم خیلی جالب بود که حتی فربد هم از این حالت اون ترس برش داشته و رغبتی نشون نمی داد به اینکه بره سمت مادرش .
-سلام بیتا .. تو این جا چیکار می کنی ..
رو کردم به همسر سابقم و گفتم به تو مربوط نیست . ولی معرفی می کنم . ایشون همسر آینده بنده هستند . با هم همون راهی رو میریم که در نیمه راهش  تو یکی عرضه همراهی با منو نداشتی .
 بیتا : بس کن فرهاد . اعصاب خودت رو خراب نکن..
 فتانه : چی می شنوم بیتا .. راسته ؟ دوست قدیمی من ؟ رفیق من .. اون داره مرد زندگی  منو برای خودش بر می داره ؟
 -چی داری میگی فتانه ؟ یک  بار دیگه به عشق من توهین کردی با دستای خودم همین جا میون چشم ملت خفه ات می کنم ..
 بیتا : فر هاد خواهش می کنم . فتانه ! این که آدما آزادند که  راهشونو انتخاب کنن و در انتخاب همسر و عشق آزادند   این آزادی نباید تجاوز به حریم دیگران باشه . من به حریم تو تجاوز نکردم . من به تو ظلمی نکردم فتانه .من اون چیزی رو که تو نخواستی خواستم . خواستم قدر کسی رو بدونم که تو ندونستی . خواستم دستمو بدم به دست کسی که تو دستشوول کردی ,  رهاش کردی  . خواستم قلبمو  بدم به کسی که تو قلبشو شکستی بهش بگم دل من و تو یکیه . خواستم بهش بگم آسمون همه جاش تیره نیست اگه ابر های سیاه زندگی از رو سر ما کنار نمیرن ما می تونیم از زیر ابر های سیاه کنار بریم . می تونیم به خوشبختی لبخند بزنیم . ما نباید صبر کنیم خوشبختی بیاد سراغ ما . ما بریم بریم سراغش . برای رسیدن به اون باید از مرز بد بختی گذشت . بخت بد اومده بود به سراغ من و فر هاد .  اما ما بهش لگد زدیم . ما تا چند روز دیگه ازدواج می کنیم . واقعا نمیشه گفت چه چیزی ما رو به هم پیوند داد ..  می تونی تصورشو بکنی که بد بختی یا بخت بد هم می تونه عامل پیوند آدما به هم بشه ؟ .. آدمایی که به ظاهر شکست می خورن و درد و عذابو با تمام وجودشون بین خودشون می بینن . آدمایی که حس می کنن  در میان زشتیها در میان درد و غم و رنج و نا امیدی ها میشه دل خوش کرد به فرار از اون چیزایی که ما رو از دل خوشی ها دور می کنه . نمی دونم این فر هاد بود که دست منو گرفت یا من بودم که دستاشو گرفتم . فقط می دونم که  دست یا دستای من و اون شده یه دست .. دلمون شده یه دل .. دستامونو گرفتیم . به سرنوشت تلخمون خندیدیم . به رویاهای شیرینمون لبخند زدیم .  حس کردیم که بد بختی داره ازمون فرار می کنه . هرچند بد جوری در کمین آدما می شینه . باید شوتش کنی .. باید تا می تونی اونو از خودت دور کنی . بد بختی از من و فرهاد ترسید . زورش به من و اون نرسید .  وقتی که حس کنی می تونی خوشبختی رو داشته باشی . قدر اونو بدونی .. نوازشش کنی در کنارش بمونی .. در آغوشش بکشی  تا اون حس کنه خونه دلت جای امنی برای زندگی اونه از پیشت نمیره .. اما گفتم خونه دل .. خونه  دلی که  دو تا دلو در خودش جا داده به یکدلی رسیده . به هم دلی . فتانه تو دوست منی . شایدم هنوزم بهترین دوست من باشی . با همه بدیهایی که در حق عشقم فرهاد کردی .. در حق همسر آینده ام . نمی تونی بگی من شوهرت رو از چنگت به در آوردم . تو نخواستیش .. می تونستی خیلی راحت بهش بگی من تو رو نمی خوام و ازش جدا شی . بالاخره یه بهونه ای می آوردی و ازش دور می شدی . تو با آبروش بازی کردی . من نمی خوام تو رومحکوم کنی ولی می خوام خودمو تبرئه کنم . فکر می کنی اگه من عاشقش نمی شدم اون به سوی تو بر می گشت ؟ بهت می گفت عاشقته و می خواد که باهات زندگی کنه ؟ یه بار  گذشت کرد ولی توجواب خوبی های اونو با بدی دادی . تو از گذشت اون گذشتی . تو از خود اون گذشتی ..تو حتی با انداختن خودت در گرداب زندگی از خودت گذشتی . فتانه زندگی گرداب نیست این ماییم که گاه گرداب رو زندگی می بینیم .  و این انصاف نیست که بیای و از حق خودت دم بزنی . درست فکر کن فتانه خودت رو این قدر آزار نده . شکست رو قبول کن . برای پیروز شدن باید شکست رو پذیرفت .  ما آدما عادت داریم که اشتباهات دیگرانو ببینیم ولی خودمونوفراموش کنیم . کاش می تونستیم خودمونوبه عنوان یک شخص دیگه می ذاشتیم روبروی خودمون. به کاراش یا همون به کارای خودمون نگاه می کردیم . شاید خیلی چیزایی رو که برای خودمون درست در نظر می گیریم واسه یکی دیگه اشتباه بخونیم . فتانه  دستاشو از جلو صورتش برداشت . می دونست دیگه به هم نمی رسیم ولی این انتظارو هم نداشت که خیلی زود بخوام خودمو از شر اون و خاطرات تلخش خلاص کنم . دیگه چه ارزشی داشت که زندگی خودمو به خاطرش تباه کنم . وقتی که خوشبختی میاد به سراغ آدم مگه آدم مرض داره بره به سمت بد بختی ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی