ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان بخش بر چهار 110

راست می گفت این اسحاق . حواسمو بردم به سمت این که دیگه حواسمو نبرم پیش لیزا و این که اون  داره با پسرام چیکار می کنه . خودمو به کیر اسحاق و قلی سپرده بودم . فقط اونا رو حس می کردم و نمی خواستم جز این حس دیگه ای داشته باشم . این لذت هم خون و هم نفس من شده بود . و مثل غذا خوردن واسه من . اگه یه روزی بهش نمی رسیدم یه روزی  بدنم توسط مردی لمس نمی شد و کیری رو حس نمی کردم اون روز یه چیزی رو گم کرده داشتم . اعتیادی بود که راه نفسمو می بست تا این که به اون چیزی که می خواستم م می رسیدم .
 -اسحاق حالا دارم حسش می کنم .
-آفرین مامان !
 قلی : چه طوره ارغوان ؟ دردت که نگرفت؟
 -نه نه خوبه .. هر دو تاتون کارتون خوبه ..
خودمو مثل هر وقت دیگه ای که به ار گاسم نزدیک می شدم رها کردم . رها در دنیای بی وزنی و آرامش . چشامو بستم . این جوری حس کردم که لذت و هوس داره توی بدن من دور می گیره . دهنم مثل دهن بچه ای که دنیال  سینه و نوک سینه مادر باشه بی اختیار باز شده بود . حس کردم یه کیر دیگه ای رفته توی دهنم . واسه چند لحظه که به اون کیر فکر کردم متوجه شدم که اون مال احسانه .. دلم می خواست  گازش می گرفتم . حرص داشتم . حالا که از اون زن سیر شده بود و شایدم خود اون زن سیر شده بود اومده بود سراغ مادرش . بچه های بد . .. ولش کن .. ولشون کن ار غوان . تو فقط به فکر لذت بردن خودت باش . به این که چه جوری می خوای حال کنی .  کسم و دور و برش بازم حس آب شد نو پیدا کرده بود . قلی چند قطره ای رو توی کونم خالی کرد .. ولی با اسحاق به اوج رسیدم . دستامو دور کمرش محکم قفل کردم و چند بار خودمو از بالا به سمت پایین به بدنش زدم . .. صدای لیزا رو می شنیدم که  داشت به زبون خودش یه چیزایی رو بلغور می کرد ولی من دیگه یاد گرفته بودم که فقط به خودم فکر کنم . اول خودم . همون کاری که بقیه دارن انجام میدن .. قلی .. پسرام و حالا زنی که تا چند وقت دیگه هووی منه .. چون من تصمیم جدی داشتم که ازقلی جدا شم . تازه داشتم از آزاد بودن خودم لذت می بردم .حالا فقط تنها چیزایی رو که احساس می کردم  کیر هایی بود که داشت دهن و کس و کون منو قلقلک می داد . و صدای نفسهای هوسهای خودمو .. چقدر خوابیدن زیر این کیرها به آدم حال میده .. خودمو یه پهلو رو زمین درازکردم .
 -اسحاق ! حالا می تونی تمومش کنی .
 کف دستشو گذاشته بود بالای کسم . از دو تا کیر دیگه خبری نبود و اتفاقا من همین جوری راحت تر بودم و حس می کردم بهترو بیشتر می تونم لذت ببرم .وقتی چشامو باز کردم لیزا رو دیدم که پاهاشو باز کرده و قلی هم سرشو گذاشته لاپاش و چه جوری هم داره کسشو لیس می زنه .
-لیاقتت همین  زناست . من اگه غیر از تو با دیگران بودم با همین دور و بری هام بودم ولی زن تو انگار نه انگار .می دونم فکرشو نمی کردی و نمی دونستی که در دیار غربت  با چه مار خوش خط و خالی داری زندگی می کنی .
قلی : این زنا در هر شرایطی دست از حسادت خودشون بر نمی دارن .
-اصلا هم حسود نیستند .
 -لیزا خیلی خوشگله ارغوان !
 -خیلی پررو شدی قلی !
-جرا نباشم ؟تودیگه رفتنی شدی و منم دیگه به تو امیدی ندارم که باشی پیش من .
-واسه چی بمونم ؟
 خیلی ناراحت بودم ولی وقتی دیدم که داره خوابم می بره دیگه چشامو رو هم گذاشتم . دست پسرا بود که روی  بدن من داشت مالشم می داد .  بدنم گرم افتاده بود . حس کردم منو دارن با روغن مخصوص ماساژ می مالونن . داغ شده بودم . خون هوس در رگهای من به جریان افتاده بوئد . با همون چشای بسته دستامو به دو طرف باز کرده بودم . فقط می خواستم یکی رو تو بغلم داشته باشم . به نویت یکی میومد رو من قرار می گرفت  . هیجان و تپش قلب خودمو حس می کردم . تا می رفتم حس بگیرم و ببینم می تونم بفهمم که حالا کی رو منه و دستای کی داره با من ور میره می رفتم به عالم خماری و خلسه .  فقط در یه مورد حس کردم که یه دست زنونه ای رو من قرار گرفته .. نههههههه لیزا لیزا .. می خواستم اونو بزنم .. ولی وقتی لباشو گذاشت رو سینه ام و حس کردم داره با هوس و اشتیاق مردونه ای اونا رو لیس می زنه و به من حال میده کاریش نداشتم . تازه خوشم میومد و دوست داشتم به این کارش ادامه بده . برای دقایقی سعی کردم کینه ها رو از یاد ببرم . چقدر خوشبو و خوش پوست بود این زن . ارغوان ! نباید گول کاراشو بخوری . تمام این املاک و اموال مال توست . اون حق نداره یه سوزن ته گرد از مال تو رو صاحب شه . همون که شوهر در پیتی تو رو باهات شریک شده برای هفت پشتش و هفت پشت تو  بسه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی