ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 142

بالاخره خطبه طلاق جاری شد ..  نمی دونستم چی رو دارم امضا می کنم ولی دیگه تموم شد . قاضی داشت واسه خودش حرف می زد .. از کارایی که باید انجام می شد و نمی شد .. از چیزایی که دیگه در این دوره زمونه رعایت نمیشه .. از این که در بعضی طلاقها  رجوع وجود داره  .. و زن رجوع کنه ومرد برگرده و از  این حرفا .. من اونوفتانه رو  از قلبم رونده بودم . من با تمام وجودم با تمام احساسم طلاقش داده بودم . حالا می خواستم این قانون کاغذی هم منو از شرش خلاص کنه . می دونستم که اگه به جای طلاق با همین عفریته بر گردم خونه و با هاش آشتی کنم زمینه تو طئه و خیانت دیگه ای رو از همون آغاز در ذهنش می چینه . جسم و روح و فکرش به تباهی و کژاندیشی عادت کرده . نمی دونم این حلقه ازدواج ما توی دستش چیکار می کرد . همش با انگشتش بازی می کرد . اونو گرفته بود جلو چشام .. چند بار نزدیک بود آبروشو ببرم . گیر عجب قاضی پر حرفی افتاده بودم. طلاق رو به گونه ای تنظیم کردیم که حق رجوعی وجود نداشته باشه ..  خیلی می ترسیدم  از این اما و اگر ها .. هر چند که رجوع هم به این نون و ماستها نیست ولی من حکم یه مار گزیده رو داشتم . فتانه رو شیطان می دیدم . نمی دونستم چرا همش حس می کردم که اون می خواد توطئه کنه . می خواد زهر خودشو بریزه ..  از دادگاه که اومدیم بیرون فک و فامیلای همراه و شهود هر کدوم در ماشین گروه خودشون نشستند .. فتانه صدام کرد .. دست بر دار نبود ..
 -خیلی خوشحالی فر هاد ..نه ؟
 -نه .
-حالا میری به دنبال زندگیت .. میری تا اون عذابی رو که ازم کشیدی به نوعی جبران کنی ..
-تو حاضری دلت بشکنه  و شکسته ها رو به هم بچسبونی ؟ استخونات بشکنه و اونا رو در گچ نگه داشته باشی ؟  پلاتین بذاری ..چند بار جراحی کنی تا که شاید اون در هم شکستن ها جبران شه ؟ می تونی مث اولت شی؟
 -فر هاد منو ببخش .. عفوم کن .. بهت بد کردم .
 -برای چند مین باره اینو ازت می شنوم . همون حرفای تکراری همیشگی . می دونم تو  اگه بتونی از دست دور و بری هات در بری همین امروز میری سراغ مهرام . جلو پاش زانو می زنی . خودت رو تسلیمش می کنی . این بار عشق نه که هوس رو ازش گدایی می کنی . چون می دونی اون کسی نیست که بخواد دوستت داشته باشه . میری به سمتش تا باختنو احساس نکنی .. ولی اون واست شکستو بهتر و قشنگ تر نشون میده . اون چیزی رو که حالا چشیدی یه لیوان آب میده  به دستت تا پایین بره . بی خود فریبم نده .. 
اشک از چشای فتانه جاری شده بود .
 -فر هاد من هنوزم دوستت دارم .
 -حتما اون لحظاتی که خودت رو به آغوش عشقت سپرده بودی هم منو دوست داشتی . اون وقتی که مدام در پی نقشه کشیدن برای فریب دادنم بودی . آره دوستم داشتی ؟ انگشتشو سمت من گرفت حلقه رو نشونم داد .
-ببین  دوستت دارم  همیشه به یادت هستم ..
-ببینم از این حلقه ها روی قلبت هم گذاشتی ؟ آره ؟ در قلب تو هم وجود داره ؟ برو دیگه حنات واسم رنگی نداره ..
 -ازدواج می کنی ؟
 -ربطی به تو نداره .. نکنه دوست داری هر وقت هوس ازدواج کردم بیام سراغت . فقط یه نصیحتی بهت می کنم . نه به خاطر این که بگم دلم برات می سوزه . فقط واسه این که مادر بچه ام هستی . نمی خوام فردای زندگی اون احساس سر افکندگی کنه . پیش دوستاش خجالت بکشه . بقیه دوستاش ازمادر اون به عنوان یک زن بد یاد کنن . اگه تونستی از دواج کن .. اگه نه سعی کن دور و برت رو شلوغ نکنی ..
 منظورمو خوب گرفته بود .
 -میگی وقتی ولم کردی چیکار کنم ؟
کمترین کار و حداقل  محبتی که می تونستم در حقش انجام بدم این بود که دستمو بیارم بالا و تمام توانمو در همون یه دست ذخیره کرده آن چنان بزنم زیر گوشش که خودم دستشو بگیرم که زمین نخوره .. لبخند می زد . خوشش اومده بود ..
-حقم بود فر هاد .. مهربونی هات مثل یه خنجری بود که به دلم نیش بزنه .. دلم می خواد بازم منو بزنی .. سر و صورتمو خونین کنی . منو بگیری زیر مشت و لگدت ..
 -تو یه دیوونه ای .. تو با این مشت و لگد ها بیدار نمیشی .. تو مدتهاست که چشاتو به روی واقعیت به روی زندگی و به روی اطرافیان بستی . تو هیشکی رو دوست نداری . حتی خودت رو هم دوست نداری . اصلا نمی دونی عشق و محبت چیه . حتی اون کثافت رو هم دوستش نداری . نمی دونم تعجب می کنم تو همه چی رو خواب و خیال می بینی .. خیلی پستی .. ولی دیگه خوشحالم که زنم نیستی .. برو دیگه نمی خوام بهت فکر کنم ..
هنوز دستم از سیلی آبداری که بر گونه و صورت فتانه نواخته بودم می سوخت . حس و حال رانندگی رو نداشتم . اطرافیانو فرستادم که برن . دلم می خواست قدم بزنم . به دنیای آزاد آزادم فکر کنم . هر چند همچینا هم آزاد نبودم . ولی یکی بود که اومده بود تا برام قصه هایی بخونه که من قصه تنهایی نخونم .  چقدر قدم زدن برام لذت بخش شده بود . حتی در خیابونای شلوغ . . انگار داشتم پرواز می کردم . در این عالم نبودم . انگاری مرغ خسته دل و مرغ دل خسته ام  از قفس آزادشده و در حال پرواز در آسمان آرامش بود  . دوستت دارم بیتا .. دوستت دارم فربد .. پیامی رو که آماده کرده بودم برای بیتا فرستادم . .. عزیزم دیگه همه چی تموم شد . خلاص شدم .. دوستت دارم .. .. حالا واسه دقایقی به سکوت نیاز دارم .. ...  نمی دونستم  که دارم به کجا میرم . فقط می خواستم برم و پشت سرمو نگاه نکنم . حتی نمی خواستم اون ساختمون طلاقو ببینم ..  می تونستم سر فرصت و از روی سیری بازم خاطرات فتانه رو بخونم . ولی حالا عشق تازه ام برام از همه چی مهم تر بود .. و پسرم و حتی پدر و مادری که این روزا واسم خیلی غصه می خوردن .. با همه درد هایی که کشیده بودم حس می کردم که شاد تر از روزی هستم که با فتانه ازدواج کرده بودم و اینم شاید به خاطر همون درد های جانکاهی بوده که دراین چند ماه اخیر کشیدم .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی