ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 10

یه نگاهی به لپ تابش انداخت و یه نگاهی هم به خودش .. آخه لعنتی من اگه قرار بود دنبال این بازیها باشم همون خونه پدرم می موندم و می رفتم سر کار پیش بابام و خودمو مشغول می کردم . دیگه مرض داشتم بیام خودمو اسیر شوهر بکنم ؟ اسم یه مرد رو من بمونه ؟ دیگه گذشت اون دورانی که می گفتن زن سنش از سی و چهل و پنجاه گذشته و ترشیده شده و همه دلشون به حالش بسوزه . الان طرف حساب می کنه که آدم می خواد یه بار زندگی کنه .  بچه داشته باشی یا نداشته باشی عمرت می گذره .. خود ما چه تاج گلی به سر بابا ننه مون زدیم که بچه هامون بخوان همونو رو سر ما بزنن ؟ در همین لحظه رامین براش زنگ زد که چون بازرس دارن و باید یه سری کارا رو مرتب تر کنن تا غروب خونه نمیاد .. ویدا ناهارشو خورد و خوابید و بیدار شد هنوز چند ساعت به اومدن رامین وقت باقی بود ..  از هدیه ای که شوهره واسش گرفته بود حرصش می گرفت . از این که اونو گرفته که مثلا زبونشو ببنده . داشت به این فکر می کرد که چرا رامین حس و تمایل جنسی قوی  نداره ولی به یادش اومد که اگه مردا اراده کنند و همون اول انزال شن دیگه اون تمایل با زن بودن در اونا به حداقل می رسه و رامین هم با توجه به موقعیت شغلی و این که همش نگران کارای بانکی خودش بود خودشو خیلی زود ارضا می کرد که  بتونه به کاراش برسه . یعنی من برات مهم نیستم رامین ؟ .. دیگه مجبور شد با بی حوصلگی بره سراغ اینترنت . می تونست  بره فیسبوک وارد گروهی شه که ماندانا و دوستاش بودن اون جا . ولی ترجیح داد بره به یکی از سایتهای سکسی . قبل از از دواج و در دوران دانشجویی خود چند بار به این سایتها سر کشی کرده بود .حتی به سایتهای سکسی ایرانی که زنان و دختران ایرانی و گاهی هم مردا عکسای بر هنه خودشونو می ذاشتن اون جا .اون وقتا  ویدا چند بار که این تصاویر رو دید و نوشته های زیرشو می خوند به شدت تحریک شده حس می کرد که این روی روند درس خوندنش اثر میذاره .  نمی تونست خودشو ارضا کنه .. واسه همین به شدت از اینا فاصله گرفته بود . حس می کرد که این نوعی جنون شهوانیه که یک مرد تصویر بر هنه زنشو وارد این سایتها می کنه و از دیگران می خواد که در موردش نظر بدن . تازه اگه اون طرف زنش باشه .اما در اون لحظات حس کرد که از دیدن این تصاویر داره لذت می بره .. با خودش فکر می کرد اگه یه روزی رامین بخواد عکسای اونو بذاره توی این سایت اون چه عکس العملی می تونه داشته باشه ؟ می دونست که پوست از سر شوهرش می کنه و به اون اجازه همچین گستاخی رو نمیده .. دیدن این تصاویر بازم تا حدودی اونو منقلب کرده بود .  از صفحه خارج شد . .. واسه رامین زنگ زد .
-عزیزم کی میای ؟ 
-معلوم نیست . دیگه کاره . پیش میاد همیشه که بازرس نداریم ..
 -به فکر من نیستی . حوصله منو سر می بری . این دفعه میام پیش رئیست شکایت .. -چی می خوای بگی که این که  زیاد سر کار می مونه . اونم که خودش پیش منه .. یا این که از روابط خصوصی ما می خوای بگی ..
 -رامین این کارو باهام نکن ..
  اون شب رامین واسه این که نشون  بده به همسرش توجه داره و از دلش در بیاره سعی کرد که تا می تونه سر حالش کنه و از خودش مایه بذاره . با این که ویدا از شبای پیش احساس لذت بیشتری می کرد ولی بازم مردش نتونسته بود اون انتظاری رو که ازش داره بر آورده کنه . رامین گردنش درد گرفته بود از بس که در شرایط  حاد , کس زنشو میک زده بود ولی ویدا فکر می کرد که اعصابش به هم ریخته و نمی تونه حواسشو جمع سکسش کنه . به یاد حرف ماندانا افتاده بود که می گفت بی خیال این مسائل شه .. اتفاقا اون شب رامین دیگه با خودش پرونده ای نیاورده بود که مشغول شه . ویدا وارد فیسبوک شد  . پروفایلها و تصاویر آدمایی رو می دید که حس می کرد از سر بیکاری میان رو خط . یه دوری همون طرفا زد .  مطالب علمی وادبی جالبی رو هم اون اطراف می دید . خیلی دوست داشت به فضایی بره که ماندانا نباشه . دوست نداشت که این زن .. زن داداشش ازهمه کاراش با خبر باشه و یه روزی فضولیش گل کنه . هر چند رفتن به فیسبوک و این جور بازیها دیگه عمومی شده . ولی اون شناختی از بقیه نداشت . یه چهل پنجاه نفری در گروه ماندانا بودن ..  تقریبا دخترا و پسرا از نظر تعداد یه حالت نصف به نصف داشتند .  بعضی ها پروفایل زننده ای رو واسه خودشون انتخاب کرده بودن .. یعنی این واقعاتصویر اوناست ؟ دختری که سینه هاشو انداخته بود بیرون .. یه تماسی با ماندانا گرفت .. اونم درجا گوشی رو بر داشت.
 -ببینم دختر خواب که نبودی ؟
-نه دادشتو خواب کردم و الان می خوام برم پیش دوستام .
-این وقت شب ؟
-بابا دوستان خونگی .. ولی خارج از خونگی .. منظورم همین بر و بچه های فیسه .. -ببینم به بر و بچه های لایکی خودت اعتماد داری ؟
 -مگه می خوای باهاشون معامله ای بکنی ؟ من چه می دونم دنیای مجازیه دیگه . ممکنه با یکی حرف بزنی خودشو دختر معرفی کنه ولی پسر باشه . اون وقت تو بیای و از ریزه کاری های اندامت واسش تعریف کنی . وای که این پسر چه حالی می کنه .. آخرشم یه ضد حالی بهت می زنه که ببین چه رودستی خوردی ؟ 
-من از کجا بفهمم .
 -ببینم زن داداش می تونه یه حرف اون جوری به خواهر شوهرش بزنه ؟
 -بگو چی می خوای بگی ماندانا !
 -می خواستم بگم کس خل شدی ها .. می خوای وقت ملاقات بگیر همه رو معاینه کن ببین دخترن یا پسر .
 این حرف مانی جای اون داشت که دو سه دقیقه ای منو بخندونه و لبخند به لبام بیاره . راست می گفت کس خل شده بودم ..
 -ببین من الان میام ویدا ! فقط هر کی که اونجا هستو ادش کن ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی