ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 106

نلی دیگه کاملا مطمئن شده بود که این دیدار نمی تونه هدف تحصیلی و درسی داشته باشه .. نوشین  از شوهرش دوری می کنه و میاد به خونه همکلاسی پسرش .. فکرش خیلی مشغول بود . خیلی دوست داشت مدارک دیگه ای رو جمع آوری کنه . ناصر بهش گفته بود که نوشین طوری رفتار می کنه که انگاری با تمام وجودش دوست داره که ازش جدا شه . نلی می دونست که هرچه عمق رابطه نوشین و نادر بیشتر شه احتمال جدایی بین آن دو کم و کمتر میشه و تحکیم این رابطه نیاز به فرصت و فراغت داشت . پس اون باید کاری می کرد نوشین فرصت بیشتری داشته باشه که با نادر بگذرونه و برای این کار هم نباید ناصرو تنها می ذاشت . .. نلی دیگه کاری نداشت که بخواد دور و بر خونه نادر وقت تلف کنه . ترجیح داد که بر گرده به محل کارش ..
 ناصر : زود بر گشتی .
-کارمو سریع ردیف کردم . ولی بعدا یکی از این روزا ممکنه چند ساعت دیگه هم کار داشته باشم .گفتم حالا که کارم تموم شده بر گردم که بعدا بازم بتونم از رئیس خودم مرخصی بگیرم .
-نلی ! تو خودت یه پا رئیسی . این روزا اگه تو نبودی من نمی دونستم چه جوری این بازیهای نوشینو تحمل کنم . نلی نمی دونست چی بگه . هر بار که ناصر از نوشین می گفت  خشمودر تمام وجودش حس می کرد . خشم و نفرت به اون  زن خیانتکارو . .. ناصر! ناصر! تو چطور می تونی عاشق یه زنی باشی که داره بهت خیانت می کنه .. همون جوری که اون  به خاطر خیانت توبه عشق تو پشت کرده . ناصر این منم که دوستت دارم . این منم که تو رو با تمام وجودم با تمام احساسم با تمام بدیهات تحمل کردم . به خاطر تو و عشقم دارم صبر می کنم . وقتی خودمو  تسلیمت می کنم وقتی به آغوشت پناه می برم حس می کنم که زن دیگه ای هم هست که همین کارو کرده . اونم خودشو متعلق به تو دونسته .. ولی حالا دیگه نمی دونه .. حالا دیگه نمی دونه ..
-نلی چته .. چرا این قدر ساکتی ؟ به چی فکر می کنی .
-به تو ناصر .. به این که چرا ناراحتی و چرا باید ناراحت باشی . به تو فکر می کنم که آینده تو چی میشه ..
 ولی نلی به این فکر می کرد که آیا می رسه روزی که ناصر به اندازه ای که امروز نوشینو دوست داره و به اون اهمیت میده اونو هم دوست داشته باشه ؟ آخه شایدم اونو دوست نداشته باشه وبه خاطر غرورشه که هنوزم از اون حرف می زنه . ...  نوشین بعد ازبر گشتن ازطرف پدر و مادرش احضار و سوال پیچ شد ..
نریمان : نوشین یه چند روزیه تو و ناصر این طرفا نمیاین .. شما رو نمی بینم ؟ بهمون سر نمی زنین . چند بار هم اومدم در زدم  خونه نبودین.. مگه اتفاقی افتاده ؟
-نه بابا  ..یه خورده درسام زیاد شده وکار ناصر هم زیاد شده . شما که خودت می دونی شرکت کارش چقدر زیاده . نلی هم اکثرا باهاش همکاری داره . دوتایی شون خیلی دیر میرن خونه .نیما هم  خیلی کم زنشو می بینه .. من بیشتر وقتامو با سمانه می گذرونم .. دیگه این یکی دو ترم رو هم تموم کنم . خسته شدم . شوهر به این خوبی چشه که باهاش اختلاف داشته باشم ..
 نرگس : حالا کاری به این کارا ندارم .من و نریمان می خواهیم چند روزی رو بریم مشهد . تو که می دونی من هر چند ماه در میون  میرم به پابوس امام رضا .. می خوام تو و ناصر حواستون به خونه باشه .. البته  گاهی باغبون و نظافتچی میاد و میره ولی اون وقتایی رو که می تونی خونه بمونی بمون .. ..
نوشین اولین چیزی که به خاطرش رسید این بود که این بهترین فرصتیه که اون ونادر لحظات خوشی رو با هم بگذرونن .می تونه اونو ببردش خونه  پدر و مادرش . بدون این که چیزی به ناصر بگه . اونا قصد داشتند همون لحظه ای که موضوع رو با نوشین در میون گذاشتند به طرف مشهد حرکت کنند .. نریمان گوشی رو برداشت تا یه زنگی واسه ناصر بزنه ..  نگاه نوشین به شماره گیر تلفن منزل نشون داد که پدرش داره واسه ناصر زنگ می زنه ..
 -بابا باشه من خودم بهش میگم و از طرف تو با هاش خدا حافظی می کنم .
-سر در نمیارم نوشی .. اصلا واسه چی این جوری استرس داری ؟
-بابا چیزیم نیست . واسه چی استرس داشته باشم . اصلا خیالم نیست . تو این طور فکر می کنی ؟
نریمان و نرگس با نوشین خدا حافظی کردند ..
 -نرگس من میگم این دختره وضعیت عادی نداره .
-چی میگی مرد ! درس زیادی خسته اش کرده . اصلا چه به دردش می خوره این جور درس خوندن .. خب اونو می بردی شرکت پیش خودت ؟
 -نرگس جان .. درسته این روزا مدرک و تحصیل به درد نمی خوره ولی نوعی کلاس گذاشتنه .
 نریمان دلش طاقت نگرفت و واسه ناصر زنگ زد .. ناصر جایی رفته بود و گوشی رو جا گذاشته بود .
-الو بفر مایید.
-سلام نلی جان .. ناصر هست ؟
-نه .. امری بود؟
 -ما داشتیم می رفتیم مشهد گفتم یه خدا حافظی باهاش کرده باشیم .   یه خورده از کارای شرکت کم کنه و سعی کنه شبا رو زود تر بیاد خونه که نوشین تنها نباشه ..
-باشه بهش میگم ...
بازم لبخندی بر گوشه لبان نلی نقش بست .  چون او قصد نداشت تا حداقل دو روز چیزی به ناصر بگه .. اون در سرش نقشه ها داشت . می دونست یه حسی بهش می گفت  که  نادر و نوشین از این فرصت به دست اومده در خونه نوشین استفاده می کنند ... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی