ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 108

سینا حس کرد که باید به حرف شیرین گوش کنه . چاره ای نداشت . باید این کار رو انجام می داد .
 -شیرین جون من کم نیارم یه وقتی پیش بقیه
 -تو چی رو می خوای کم بیاری . امروز هم فقط یه مشتری بهت میدم . پولشم نمی خواد با هام نصف کنی .
-نه شیرین این انصاف نیست ..
-تو واسم از انصاف حرف نزن . من جای دیگه ای درستش می کنم .  تو فقط بذار توی کسم . زود باش .. تشنه ام . چند بار بهت بگم .. اوووووخخخخخخ حالا خوب شد . هر وقت دوست داشتی می تونی خالیش کنی . زود باش دیگه .  چند بار پشت هم و ازپشت کیرشو فرو کرد  توی کس شیرین و یک آن دیگه  اونو ولش کرد تا این زن هر قدر که می خواد و کیرش هم می تونه خالی کنه سیراب شه .. سینا که کیرشو کشید بیرون یه مقدار از آب کیرش از کس شیرین زد بیرون . شیرین فوری دراز کشید که منی سینا رو توی کسش جذب کنه ولی با انگشتاش اون مقداری رو که به بیرون ریخته شده بود جمعش کزد و  انگشتاشو می لیسید  .. در همین لحظه سردار بازنشسته  جناب میهن دوست هم خودشو رسوند به اونا .. شوهر شیرین که ساواک زمان شاه بود و در رژیم ولایت فقیه هم جزو اطلاعات و امنیت بود و با درجه سرداری باز نشسته شد  اومد جلو و صورت سینا رو بوسید  -پسرم دستت درد نکنه . خوب حالشو جا آوردی . همین که دو روزتو رو نمی بینه بی قراری می کنه . بلای جون ما میشه . البته یه روز که نمی بینه بی قرار میشه ولی روز دوم می خواد گلومو بگیره منو خفه کنه . هر چی بهش میگم من شوهرتم اگه از من کاری بر میاد بگو .. بعد اینو هم بهش میگم ما غیر سینا چند تا جوون رشید و سر حال دیگه هم داریم . حداقل برو با یکی از اونا حال کن بازم قبول نمی کنه . من نمی دونم این چرا این جوریه . همش از این می ترسم که عاشقت شده باشه و منو مجبورم کنه طلاقش بدم و تو  اونو بگیریش .
 شیرین : عاشقش که هستم مرد . در اینش شک نکن .
-بر منکرش لعنت . من می دونم که چقدر دوستش داری
. سینا با تعجب به شوهر شیرین نگاه می کرد .  درست بود که زن و شوهر هر دو مسن بودند و شیرین با مالوندن خودش یه چهره میانسالی رو پیدا کرده بود ولی این انتظارو نداشت که آقای میهن دوست  تا این حد نسبت به رابطه جنسی زنش با دیگران بی خیال نشون بده . احتمالا اونم با زنای دیگه راه داشت ولی به نظر نمیومد که در حال حاضر کیر پرتوانی واسه این کارا داشته باشه . 
-شیرین حالا می تونم یه چند دقیقه ای رو استراحت کنم ؟ 
-بفر ما .. تا نیم ساعت هم می تونی استراحت کنی ..
 -ببینم مشتری امروز من کیه ؟
 - امروز تو یه خط قر مز داری . یه ورود ممنوع . حواست باشه کار واسمون درست نکنی . یه دختر مشتریته . دختری که باید ازکون بکنیش . حالا طوری اونو سر حال می کنی که ار ضا شه و بشه مشتری همیشگی ما . تحت هیچ شرایطی حق نداری که اونو از خط خارج کنی . حتی اگه خودش هیجان زده شه و ازت بخواد که دختری اونو بگیری این کارو نکن . من به خوبی می دونم بحران دخترا رو در این شرایط . گاهی ازهیجان به یه حدی می رسن که بر سر دو راهی گیر می کنن . تو باید حسابی حواست جفت باشه .
-ببینم  اون چه جوری دوست داره . چهره شو می پوشونه . یعنی چشاشو ؟
-فکر کنم ..تو خودت هم صاحب اختیاری می تونی این کارو بکنی و می تونی نکنی.
 -راستش برای من فرقی نداره . دیگه دختری یا  زنی که میاد این جا فرضا اگه منو توی خیابون هم ببینه به بغل دستی خودش که نمیگه این همونیه که منو گاییده . تازه اگرم بگه حتما بغل دستیه مثل خودشه دیگه ..
 -خب سینا جان تو خودت هم می دونی که به خاطر مسائل امنیتیه که ما هر چند وقت در میون باید محل کارمونو تغییر بدیم و حتی الامکان اگه کارمون گرفت چند تا شعبه هم بزنیم .
-آره خیلی هم عالی میشه اگه ازوزارت ارشاد هم مجوز بگیریم ..
شیرین در حالی که می خندید خودشو به آغوش سینا انداخت .
-اصلا نمی تونم ازت دل بکنم ولی اون دختره دو ساعتیه که منتظرته . خیلی استرس داشته وداره  ..
-خب یکی دیگه رو بهش حواله می دادی .
 -نمی دونم دو تا پاشو کرده تویه کفش که حتما تو باشی . آخه تعریف تو رو شنیده .
-اونا که اسم منو نمی دونن .
-این دخترا اگه اسم طرفو ندونن جای خال روی کیر فرد مورد علاقه شو نو می دونن .
سینا جهت احتیاط  ماسکو گذاشت به صورتش .. رفت به اتاقی که باید با اون دختر سکس می کرد . یه دختر جوون و خوش هیکل با اندامی لطیف ...
-اووووهههههه چقدر طولش میدین .. با همه مشتریاتون این رفتارو دارین ؟
 -ببخشید خانوم . من  از مرخصی میام . دوستام فعالیت داشتند .
یه لحظه سینا حس کرد که این صدا رو .. صدای دختره رو یه جایی شنیده .. یعنی از اوناییه که قبلا اونو گاییده .. دو سه تا از نقابدارایی رو که گاییده بود در ذهنش مجسم کرد ولی اونا نبودند .. یه لحظه اون دختر عذر خواهی کرد که بره دستشویی .. سینا به دور و برش نگاه کرد .. مانتوی دختره یه گوشه ای آویزون بود .. دست کرد داخلش .. چیزی پیدا نکرد . کیفش هم آویزون بود خیلی  آروم بازش کرد .. کیف پولی رو هم دید که زیپشو که باز کرد  رنگ از چهره اش پرید .. عکس یه آشنا رودید .. فوری برگشت سر جاش .. اون رودابه بود  دوست خواهرش ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی