ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 15

هوشنگ ادامه داد .
-اونا هم مثل آدمای دیگه ان . حق دارن از زندگیشون لذت ببرن . چه زن و چه مرد همه ما یکسان آفریده شدیم . شوهرانی هستند که قدر زنشونو نمی دونن . نمی دونن که چه جوری با هاشون تا کنن . واسه اونا ارزش قائل نیستن . شاید اهل خیانت و دروغ هم نباشن ولی رفتارشون و توجه اونا به همسرشون و نیاز های اونا طوریه که زن حس می کنه واسه رفع خواسته هاش باید یه راه دیگه ای رو انتخاب کنه ..
 -ولی من با توموافق نیستم . زن می تونه شکیبا باشه.
 -اگه نتیجه نداد چی ؟
-نمی دونم . ولی خیلی راههای دیگه ای هست . می تونه از همسرش جدا شه .. می تونه دوباره عاشق شه ..
 -به نظر تو اگه این شرایط برای تو رقم بخوره تو می تونی یکی از این کارا رو انجام بدی . به این فکر نمی کنی که جامعه چی میگه ؟ خونواده پدری تو فامیلات و دوستات در مورد تو چه عقیده ای پیدا می کنن ؟
 -اگه بخوام قدم کج بردارم چی ؟
-اولا این قدمی که میگی کج رونمیشه به حساب کج بودن گذاشت و در ثانی انسان باید همگام با جامعه بره جلو . زرنگ باشه . بدونه داره چیکار می کنه .  کسی نمی تونه بهش ایرادی بگیره . انسانها از زندگی یه توقعی دارن .  اون زن می تونه لذت خودشو از زندگی ببره بدون این که شوهرشو  و دیگرانو از این کار متوجه کنه و قاعده این کار هم همینه چون اونا اگه بخوان چیزی بفهمن  نتیجه ای خیلی بد تر از جدایی رو داره . ولی خوبی قضیه در اینه که وقتی یک مرد یا فرقی نمی کنه حتی یک زن وقتی به همسرش بی توجه باشه و چشاشو به روی خیلی از مسائل ببنده پس نمی تونه متوجه باشه و بشه که همسرش داره چیکار می کنه .. گاهی باید زندگی و کانون خانواده رو به خاطر چیزای دیگه حفظش کرد .. مثل زنی که به خاطر بچه هاش نمی تونه از همسر سرد و شایدم بی وفاش جدا شه ولی می تونه به سمت اون قسمت از زندگیش که بهش لذت بده و اعصابشو هم آروم کنه بره و خیلی راحت با مشکلات زندگی بر خورد کنه .. .. حرفایی که هوشنگ می زد به نظر ویدا خیلی منطقی و پخته میومد . تعجب می کرد از این که چه طور یه پسری که هنوز ازدواج نکرده می تونه احساسی داشته باشه که انگار سالها زندگی متاهلی داشته و تجربیات زیادی اندوخته . یعنی ممکنه اون یه مرد پیری باشه که داره بازیش میده ؟  ولی ماندانا که اینو نگفته .. یادش نمیومد که  زن برادرش گفته باشه که اونا رو از نزدیک دیده . ویدا ! ویدا ! این قدر بد بین نباش . دلیل نمیشه که تو از درک بعضی مسائل اجتماع عاجز باشی بقیه هم یه حال و هوایی مثل تو رو داشته باشن . شاید اون همه اینا رو با مطالعه کردن یاد گرفته و می خواد پیش من اظهار فضل کنه. ولی هر چی هست به شرایط امروز من می خونه .. نمی دونم چرا دلم می خواد بازم برام حرف بزنه . برام بنویسه . حرفاش آرومم می کنه . چقدر راحت از خیانت کردن حرف می زنه . طوری توجیهش می کنه که انگاری اگه اون آدم زیان دیده , خیانت و تلافی نکنه و از زندگیش لذت نبره گناه بزرگی مرتکب شده . وقتی اون و هوشنگ خداحافظی کردند بازم رفت به سمت تصاویر سکسی .. و بازم این حسودر خودش به وجود آورد که اگه یکی از این زنا باشه چی میشه؟!  اگه زنی باشه که در آن واحد با دو تا مرد سکس کنه چه حالی بهش دست میده و اون دو تا مرد چه احساسی راجع به اون دارن ؟ به چشم یک زن بد کاره بهش نگاه می کنن  از سکسشون لذت می برن ؟ این لذت تا چه اندازه می تونه با عشق و لذتی طبیعی همراه باشه . آیا یک زن وقتی بدنشو در اختیار مردی قرار میده تا لذت جنسی در هر دو شون به اوج برسه این اوج گیری همیشه باید با  عشق و محبت همراه باشه ؟ مگه دل یک آدم  واسه چند نفر پر می کشه ؟  رامین  همسرشو دوست داشت . واسه این که اونو راضی نگه داشته باشه تا می تونست باهاش مدارا می کرد . در سکس هم تا اون جایی که توان داشت سعی می کرد طبق خواسته اون عمل کنه و به خیال خودش سنگ تموم هم می ذاشت ولی خستگی ناشی از کار روزانه اش دیگه این توانو ازش گرفته بود که اون جوری که ویدا می خواد باشه .. و ویدا هم همیشه  یه حس سنگینی رو در پایان سکس داشت . اون وقتی از کنار شوهرش بلند می شد و می رفت به دنیای سر گرمی های بی نتیجه اش , رامین خسته هم پلکاشو رو هم می ذاشت و درجا می خوابید . حرفای هوشنگ رو فکر و وجود ویدا خیلی اثر گذاشته بود .  زن دیگه بی خیال این شده بود که درصورتی که  صبح زود به وقت رفتن شوهرش بیدارباشه چشاشو باز کنه  و بهش صبحونه بده و اونو واسه رفتن آماده اش کنه .. در عوض خودشو می زد به بی خیالی و خواب .. ثانیه شماری می کرد تا رامین از خونه بره بیرون و اونم پناه ببره به دنیای هم صحبتی با دوستان مجازی خودش و رفتن به سمتی که جز خود ارضایی نمی تونست معنای دیگه ای داشته باشه . از نظر اون هوشنگ خیلی درکش می کرد بدون این که اونو بشناسه . از شرایط زندگی اون چیزی بدونه . .. ادامه دارد .... نویسنده.... ایرانی