ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 47

افسانه گردنش کمی درد گرفته بود . آخه مهسا بالای تخت بود . من و اون بودبم پایینا تخت . من  خیلی راحت تر می تونستم کونشو لیس بزنم .
 مهشید : مهسا جون .. بیا این دو تا تشکو کنار هم بذاریم و بریم  پایین دراز بکشیم . 
-اگه یهو نگهبانا این پنجره رو کنار بدن و ما رو ببینن چی ؟
 -نه تا سر و صدا نباشه و دم صبح برای عبادت و کار خاصی نباشه صدامون نمی کنن .
 افسانه : باید حواسمون باشه هر سری یکی از اینا رو با خودمون ببریم به اندرونی حموم . یه صفای حسابی بکنیم و یه حال اساسی به اونا بدیم که دیگه شرایط ما رو درک کنن .
 -ولی افسان جون اگه به گوش خانوم نفیسی برسه و از طرفی به بیرون درز پیدا کنه که یک نگهبان داره همچه کاری می کنه برای زندان خیلی بد میشه وممکنه سختگیریهای سخت تری رو اعمال کنن .
 خلاصه چهار تا مون اومدیم پایین حالا مهسا خیلی راحت تر می تونست به مامانش حال بده.
 -مامان چه قدر سینه هات درشت شده!
 - یه جوری میگی که انگاری تا حالا ندیده باشی .
 مهسا طوری با سینه های مادرش بازی می کرد که منو به یاد مردایی مینداخت که برای اولین باریه که دارن با سینه زنی ور میرن . بهنام که وقتی با هام ور می رفت بهم می گفت که اولین تجربه شه . حرفاشو باور می کردم و می کنم . یه صداقتی در لحن و نگاهش وجود داره و این که هنوزم به پام نشسته.
 -مامان چی دوست داری حالا!
 -بیا روم .
 مهسا وقتی خودشو رو مادرش حرکت می داد  و کسشو روی کس مهشید می غلتوند من و افسانه رو هم به هوس آورده بود .
 -افسانه جون من یکی که خیلی تحریک شدم . این زندان هم ساخته شده واسه این کارا . اگه این کارو هم انجام ندیم چیکار کنیم .
-من که این مادر و دختر رو دیدم تا صبح خوابم نمی گیره اگه سر حالم نکنی.
 -نمی دونم الان دو ساعته که  بیشتر حرف زدیم تا عمل کنیم .
 -بعضی وقتا حرف زدن لذتش بیشتر از عمله .
افسانه هم اومد رو من .. من و مهشید سرمون کنار هم قرار گرفته بود . چشامونو  خمار کرده به هم نگاه می کردیم  . می تونستم از نگاش بخونم که چقدر خوشحاله و به چی داره فکر می کنه .  دو تایی مون سرامونو تا اونجایی که می تونستیم به هم نزدیک کردیم .  زبونمو نو در آورده  و زبون طرفو  لیسش می زدیم . من و  مهشید خیلی دلمون می خواست که همو می بوسیدیم ولی از اون جایی  که مهسا رو اون و افسان روی من دراز کش شده بود و کاملا یه کس رو کس ما قرار داشت باید یه مقداری یه پهلو می کردیم ..  کف دستای افسانه رو رو بدنم حس می کردم .
-عزیزم همه جامو داغش کردی .
-اگه به بدنت روغن مخصوص بزنم چی میگی .
-نه نهههههه من الان به اندازه کافی هوس دارم اگه اون کارو بکنی که دیگه آتیش می گیرم . اون وقت دیگه نمی تونم برم یه دوش بگیرم . خونه خاله که نیست ..
مهسا : بچه ها آروم تر ..  اگه یه  هم سنگر متوجه شه که ما داریم چیکار می کنیم پدر ما رو در میارن .
مهشید : مهسا من دیگه نمی تونم چیزی بگم دارم از خودبی خود میشم . یه چیزی رو می تونم بگم دخترم ؟ می تونم از مردا بگم ؟
 -تو حتی می تونی از شوهر نامردم بگی . از اون  عوضی که در واقع هر دومونو تنها گذاشت
 -مهسا اگه می دونستم که این جور حال کردن تا این حد لذت داره امکان نداشت دست به دامن کیردامادم شم . 
-اون وقت از من تقاضا می کردی که باهات حال کنم ؟
 -راستش اون وقتا نه . چون خودمنم از این کاربدم میومد و هیج انگیزه و هیجانی نداشتم .
 تا ساعتها هیشکدوم از کنار هم تکون نمی خوردیم ..و هیشکدوممون هم نمی دونستیم که چند بار ارضا شدیم . ولی دیگه یواش یواش باید چشامونو می ذاشتیم رو هم . شاید بعضی ازنگهبانا هم می دونستن که ما داریم چیکار می کنیم ولی  هر دو طرف باید سیاست خاص خودمونو حفظ می کردیم . هرچند ممکن بود دو دستگی هایی هم در میون اونا باشه . بیشتر نگهبانا بر خوردشون با من مثل بر خورد با یک زندونی نبود . به عناوین مختلف و مناسبت ها نفسیه واسم گزارشای مثبتی رد می کرد . اون دوست داشت که در مجازات من تخفیف بگیره ولی بیشتر وقتا یا جوابی نمی دادن و یا این که می گفتند فعلا همون یک عفو کافیه .. .... ادامه دارد ..... نویسنده .... ایرانی