ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 144

-بیتا نکنه می خوای بگی اون دو تایی که همو دوست دارن  وقتی  خودشونو غرق بی نهایت می کنن زمان براشون مفهومی نداره و حتی مکان . حرف حالاشون با حرف ساعت بعدشون یکیه .. رابطه و پیوند قلبی اونا هم همین طور . پس هیچ احساس غربتی نباید نسبت به هم داشته باشن . وقتی که من حالا در این لحظه بهت میگم دوستت دارم این حرف فردای منم هست .. این حرفیه که تا ابد باید با خونت عجین باشه .. در خونه قلبت نشسته باشه . همین طوره بیتا . زمان می بره تا من بتونم اون چیزی رو که هستم با تمام احساسم احساس کنم ولی حالا حس می کنم که خوشبخت ترین مرد روی زمینم چون تو رو دارم .
- من این حس عجیبو  خیلی وقته که دارم . راستش نباید این جوری می بودم . ولی همون روزای اولی که دیدمت و اون بر خورد و رفتار تو رو,  راستش به فتانه حسودیم شد . نه این که همون اول بخوام تو رو از چنگش در بیارم . اصلا این چیزا به فکرم خطور نکرده بود . به اون غبطه می خوردم که چه شانسی آورده که مردی مثل تو نصیبش شده .  وقتی که می بینم تو تمام احساس منو درک می کنی منو درک می کنی زندگی رو درک می کنی و روابط بین دو عاشقو .. دیگه از خدا چی می تونم بخوام ؟ گفته بودی که می خوای خیلی چیزا رو به اسمم کنی ولی من هیچی ازت نمی خوام شاید به رسم و سنت یه سر پناه کوچیکی رو ازت قبول کنم ولی اون چیزی که برام ارزش داره تویی . من می خوام یه چیزی رو به اسم من بکنی .. خودتو .. اسمت رو .. وجودت رو .. نمی خوام مالک تو باشم  . و منم همین کارو درجهت عکس انجام میدم . اما هر دومون از هم درک متقابل داریم برای خواسته ها و نیاز هم ارزش قائل میشیم و باید این طور باشه .  نمی خوام مانع تو باشم .. می خوام شریک تو باشم .. راهنمای تو .. مکمل تو .  با هم هم صدا شیم .. مثل حالا سر رو شونه هم .. دستامونو بذاریم رو هم . یه دست صدا نداره ولی چهار تا دست خیلی صدا داره . می خوام دستامون کنار هم باشه .. اینو باید حسش کنیم .  تو نگی این دست مال منه و منم دستای خودمو فقط دست خودم ندونم . می خوام غرق هم بشیم . با احساس هم با درون هم پرواز کنیم و از زندگی لذت ببریم . می خوام عمل قشنگ ما کارای قشنگ ما از حرفای قشنگمون بیشتر باشه .. حرف زیاد یکنواختی میاره ولی عمل قشنگ حرفا رو قشنگ ترش می کنه . دیگه وقت اون رسیده که باید فراموش کنی چه بر سرت اومده . تو نه از امروز بلکه  مدتهاست که زندگی جدیدی رو شروع کردی در کنار من .. وقت ناز کردن و این جور حرفا نیست . فرهاد گرمای تنت .. اون احساست اون صدای درونت داره به من میگه که منو می خوای دوستم داری .. منو همه چیز خودت می دونی و می بینی .. همون صدا رو تو هم باید بشنوی تو هم باید احساس کنی . باید احساس کنی که قلبی هست که  به خاطر هر دو تا مون می تپه .. حالا من صدای قلب تو رو هم می شنوم . می دونم که داره با هام حرف می زنه .... فر هاد دوستت دارم . نمی تونم بگم بیشتر از اونی که دوستم داری .  حتی نمی تونم ازت بخوام که فردا هم مث امروز باشی . تو باید بخوای .. باید لذت عشقو احساس کنی . لذت با هم و در کنار هم بودنو .. لذت قرار گرفتن نه فقط در کنار جسم من .. بلکه در کنار اونی که حالا در جسم من قرار داره .. اون روح لطیفی که میشه حسش کرد .. همونی که صدای عشق من و تو رو به گوش خدا می رسونه  .. همونی که من با تمام وجودم ازش می خوام که هر گز بر سرمون سایه جدایی نندازه .
فشار تنمو بربدن بیتا بیشتر کرده حلقه آغوشمو تنگ ترش می کردم . بیتا حرفای قشنگی می زد .. کاراش هم قشنگ بود مثل خودش .. ازش خیلی چیزا یاد گرفته بودم . اون بزرگترین سرمایه دو عاشق رو عشق و خود طرف عشق می دونست . به من گفت حاشیه ها نباید اولویت زندگی ما باشن . اما متاسفانه در زندگی امروز ما این طوره . دو نفر  زندگیشونو بر پایه عشق و دوستی و محبت می ریزن . برای به دست آوردن هم تلاش می کنن . زندگیشون شروع میشه  . شاید فکر نکنن که این به هم رسیدن پایان کاره اما در عمل این طور نشون میدن و اون وقت حاشیه ها روز به روز بین اونا فاصله میندازه . ممکنه بی وفایی و خیانتی هم در کار نباشه . ممکنه احترام همو هم حفظ کنن . ولی اولویت ها نیاز ها چیزای دیگه ای میشه .. مثلا داشتن ماشین لوکس .. یا ملک شخصی ...اینا خوبه .. داشتن اینا اشکالی نداره ولی گاه فراموشی میاره .. سبب میشه که قدر داشته هامونو ندونیم . بی جنبه باشیم ...
 -بیتا کمرت درد نگرفت ؟ خسته نشدی از این همه سر پا بودن ؟ 
-چرا شدم ..
 -پس چرا تا حالا چیزی نگفتی ..
-وقتی می دیدم تو راحتی و آروم گرفتی واسم مهم نبود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی