ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خار تو , گل دیگران 9

ویدا دوزاریش افتاده بود که رامین این لپ تابو گرفته واسه این که تا اون جایی که می تونه ساکتش کنه .. کور خوندی فکر کردی من با این سوت سوتکا گول می خورم ؟ راستش تو خونه پدریش با این دم و دستگاهها به اندازه کافی آشنایی پیدا کرده بود ولی خودشو وابسته به اون نکرده گاه مدتها روشنش نمی کرد و حتی وقتی که به خونه شوهر میومد حس و حالی هم نداشت تا لپ تاب مدل قدیمی رو با خودش بیاره ولی این ظاهرا از اون آخرین مدلاش بود . صبح روز بعد , بعد از این که ویدا به کارای خونه اش رسید و به ماهیهای آکواریوم رسیدگی کرد تازه به یادش اومد که از هدیه شوهرش هنوز استفاده نکرده .. شب قبل هم شبی بود مثل شبای گذشته . با این که رامین سعی می کرد تا می تونه کاری کنه که بتونه ویدای حشری رو سر حالش کنه و اونو به اوج لذت در سکس برسونه بازم ویدا این حسو داشت که خیلی بیشتر از اینا نیاز داره . با این حال این امیدو داشت که رامین رفته رفته بهتر شه . لپ تابشو به اینترنت و مودم وصل کرد و وارد دنیای  مجازی و حقیقی شد . حال و حوصله ور رفتن با ماوس و کی بورد رو نداشت . به ساعت دیواری نگاه کرد . هنوز سه ساعتی به اومدن رامین وقت باقی بود . می خواست بره آشپز خونه دید که زوده .. مدتها بود که خبری از ایمیلش نداشت . در همین لحظات بود که زنگ در خونه  به صدا در اومد .. اوووووهههههه نهههههههه تحمل این یکی رو ندارم . می خواست درو باز نکنه . دلش نیومد . ماندانا بود . زن داداشش .. از بس پر حرف بود حوصله شو سر می برد . همش می خواست بگه که من در فلان چیز بهترم .. اون چیزی که من خریدم بهتره . اون وسیله ای که من دارم بهتره .. .. تقریبا هم سن بودن .. .. پس از ماچ و بوسه های زنونه که ویدا حس می کرد کمی نمایشیه ماندانا شروع کرد به حرف زدن ..
 -چطوره ویدا جون .. الان صورتی مده ..
 کفش و کیف و لباس چرم صورتی .. پشت پلک صورتی ..  زیبایی اونو دو چندان  کرده بود ..
 -مانی اگه موهاتو هم به رنگ صورتی می کردی بد نبودا ...
-متلک میگی ؟
-نه جون زن داداش .
-نه همین شرابی تیره بیشتر بهم میاد .
-ببینم وحید چطوره . رابطه اش باهات خوبه ؟
-نمی دونم بابا . پدرت که اونو ولش نمی کنه . از اول صبح تا آخرشب کنار خودش توی دارو خانه نگهش می داره .. خیلی جالبه  مهندس عمران اومده وردست باباش توی داروخانه ..
 -خب دیگه حتما در آمدش بیشتره .
 -وای .. واسه خودت لپ تاب گرفتی ؟ بببینم این هاردش چنده ؟ گرافیکش چی ..
-نمی دونم مانی .. حال و حوصله اینو ندارم که ببینم این چنده و اون چنده . اینو دیروز رامین بهم هدیه داده ..
-کاش تو رو با خودش می برد واسه خرید . اصلا من باید باهات میومدم . یه لپ تابی واست می گرفتم که همه چیزش بالا باشه .. چیه ویدا حوصله نداری . ببینم رامین چطوره . خیلی هاته نه ؟ این داداشت فقط روزای جمعه روبراهه . اونم چون داروخانه نمیره . اوخ این پدرت هم حوصله داره ها . می خواد یه کاری کنه که داروخانه رو شبانه روزی کنه . اون وقت دیگه حتما بعضی شبا شوهرم باید کشیک وایسه . همین حالاشم یخه وای به این که شب کاری هم داشته باشه ..
 -اووووففففف مانی .. چقدر اعصابت قویه ..
-چی شد مگه ؟ نگفتی واسه چی ناراحتی ؟
 ماندانا با همه پر حرفی خود مهربون هم بود یعنی اگه کاری از دستش بر میومد واسه کسی دریغ نداشت .. حالا این کار ممکن بود هر چیزی باشه .. خیاطی .. نوشتن مطلبی یا حتی تعویض ویندوز .. ویدا می دونست که اگه جواب ماندانا رو به درستی نده اون ول کنش نیست . دست از سرش بر نمی داره ..
 -مانی جون ! شوهرم خیلی سرده ..  یعنی نه این که بخواد سرد باشه .. خسته و بی حوصله هست ..خب تو چیکار می کنی مانی ؟
-هیچی منم که می بینم اون حوصله نداره بی حوصله میشم صبر می کنم هر وقت که عشقش کشید بیاد سراغم .
-پس .. پس ..
-راحت باشویدا !  ما که  با هم صمیمی هستیم ..منظورت اینه که با هوسم چه طور کنار میام ؟  هیچی سرمو با اینترنت و کامپیوتر و فیسبوک گرم می کنم . چیکار کنم خواهر جان الان ویروس سردی افتاده به جون مردا . نمیشه که آلتشونو از ته قطع کرد و طلاقشون داد .
-آخه چقدر فیسبوک بازی و با این و اون گپ زدن .. اینا که مشکلی رو حل نمی کنه . تازه اون به درد آدمای مجرد می خوره که یه دختری با پسری گرم بگیره یا بر عکس که تازه اون وقتا که مجردهم بودم حوصله این بازیها رو نداشتم .
-از بس سرت با درسات گرم بود و دختر درس خونی بودی . آخرش چی شد هیچی اومدی وردل شوهرت .. میگم اگه دوست داشته باشی می تونی بری داروخانه .. یه خورده کار وحید هم کم میشه ..
-حوصله شو ندارم . اصلا سر پا ایستادن حالمو بد می کنه . دلم می خواد همش دراز بکشم یا راه برم ..
-ببین ویدا اگه دیدی  بازم شوهرت همون رفتارو داشت اعصابتو خرد نکن .. همون کار منو بکن . کامپیوترت رو بگیر برو جایی که اون تو رو نبینه
 -مگه می خوام خلاف بکنم؟
 -خلاف که نه .. آخه الان دوره زمونه ای شده که به هر سایت خارجی که سر می زنی یه عکس لختی پختی با خودش داره . چه زن چه مرد ..
 -اصلا از اینا خوشم نمیاد ..
-چند بار ببینی خوشت میاد.
 -دیوونه ای مانی . من که شوهر دارم چرا بی خود برم با اینا خودمو الکی خوش کنم . خب داشتی می گفتی.
 -هیچی همین دیگه .. بیا بریم یه آیدی برات ردیف کنم توی فیسبوک . خیلی حال میده . اصلا معلوم نیست وقت کی می گذره . یهو دیدی ساعت چهار صبح شد و گرفتی خوابیدی و بیدار که شدی می بینی شوهرت نیست ..
 -ببینم گفتی چند وقت در میون اونم با اشتها میاد سراغت ؟
 -اگه شرایط عادی باشه هفته ای یک بار ..
-الان آدمای پیر خیلی بیشتر از اینا به هم می چسبن .
 خلاصه ویدا واسه خودش یه آیدی در فیسبوک ردیف کرد .. مانی رفت و اونم پس از این که  غذای ناهارو ردیف کرد به انتظار شوهرش نشست .. حس کرد که ترشح هوسش زیاد شده .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی