ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

کی میگه باجناق فامیل نمیشه ؟

از وقتی که دایی ام ازدواج کرده بود یک دل نه صددل هوس زندایی امو کرده بودم . با این که خیلی دست و پا دار بوده و دوست دخترای زیادی هم داشتم ولی یه جاذبه و هیکلی داشت که خیلی منو به طرف خودش می کشوند .  شب عروسی اش یه تیکه ماه شده بود . وقتی هم که با هم می رقصیدیم خودمو بهش می مالوندم تا عکس العملش ببینم . البته طوری این کارو انجام می دادم که فکر نکنه از روی عمده . زندایی ستاره من بیست و هفت سالش بود و دایی صمد منم هشت سالی رو ازش بزرگ تر بود . من هم دو سالی رو از زندایی ام کوچیک تر بودم . ولی قد بلند و هیکل چهار شونه من سنمو کمی بیشتر نشون می داد . منی که کمتر به مهمونی های خونوادگی می رفتم و بیشتر وقتا رو با دوستام می گذروندم هر وقت جایی بود که ستاره هم اون جا بود با خونواده می رفتم . حتی اگه مجبور بودم کار و کاسبی و بوتیکمو تعطیل می کردم تا از قافله عقب نمونم . ستاره خیلی خودمونی بر خورد می کرد . هر بار یه تنوع و حالت خاصی رو در چهره اش می دیدم . هر دفعه  فکر می کردم که این زیبا ترین حالت اونه  ولی می دونست چه جوری وسوسه ام کنه .. منو تا لب چشمه ببره و تشنه بر گردونه . شایدم خصلت اون این طور بود که دوست داشت همه  تحسینش کنن . مامان همش از قول ستاره می گفت که اون و دایی صمد حالا حالا ها قصد بچه دار شدنو ندارن .. از وقتی که رفته بودم توی نخ زندایی به دوست دخترایی هم که با هاشون حال می کردم کم محلی می کردم . تازگی ها یه خورده رفتار ستاره عجیب شده بود . رو نگاههای خریدارانه من زوم می کرد .  خیلی دلم می خواست علت  این کارو بدونم .  و دوست داشتم که یک قدم برم جلو تر ولی  گفتم بهتره فعلا به همینشم دل خوش باشم . یه روز که ستاره اومده بود بوتیک من و چند تا جنس می خواست  مهناز  یکی از دوست دخترام که در آزمایشگاه کار می کرد اونم اومده بود واسه خرید .. هرچند من هیچوقت ازش پول نمی گرفتم .. اون جا بود که متوجه شد ستاره زندایی منه . و متوجه نگاههای خریدارانه من به  زن دایی  شده بود .. بعدش واسم زنگ زد و گله کرد و نظر خودشم راجع به حال و هوای من گفت.
 -مهناز حرف بی خود نزن.
 -من یک زنم و اشتباه نمی کنم .
-باشه اشتباه نکن ..
 -اون دوست خواهرمه.
 -به من چه ..
 -من درموردش یه چیزی می دونم می تونه واست جالب باشه.
 -چی می دونی ؟ دوست پسر داره ؟
 -دیدی نگفتم راجع بهش حساسیت داری ؟
-چی میگی دیوونه . من هرگز به دایی ام پشت نمی کنم . تازه به تو هم خیانت نمی کنم -جون خودت .. اگه راست میگی فردا شب من خونه تنهام . همراه خونواده ام نمیرم مهمونی . بیا پیش من .. از نزدیک بهت بگم چی شده ..
دلم مثل سیر و سر که می جوشید .. مهناز به من گفت که دایی صمد و زندایی ستاره من چون پس از چند ماه از دواج بار دار نمی شدند اومدن آزمایش دادن .. ایراد از دایی من بوده  زندایی چون دوست خواهرش بوده و ازش خواسته که طوری برنامه رو ردیفش کنه که هر دو تا سالم معرفی شن  حتی دایی منم از موضوع چیزی نمی دونه .
 -ببینم مگه این آزمایش ها داخل کامپیوتر ثبت نمیشه و دکتر معالج نمی بینه؟
 -چرا ولی خب دایی تو زیاد گیر نمیده .. و تازه اون کاغذ هم دست زندایی توست .
-پولم بابتش گرفتی ؟
 سکوت کرد .. ولی من اون شب تا می تونستم بهش حال دادم . مهناز خیلی پر توقع بود . وقتی که باهاش آشنا شدم دختر نبود اما دلش می خواست که بگیرمش . .. این فکر همین جوری منو به خودش مشغول کرده بود که واسه چی ستاره نخواسته بود که حتی دایی هم بدونه که نازاست .. پای مرد دیگه ای در میونه ؟ حسادت دیوونه ام کرده بود . صبح روز بعد سر کار نرفتم . می دونستم ستاره خونه تنهاست . در زدم . واسم درو باز کرد . اونو نیمه سکسی دیدمش . بلوز فانتزی خیلی کوتاه .. پاهایی لخت .. موهایی آشفته .. دلم می خواست بذارم زیر گوشش .
-کارم داشتی ؟
-با دایی کار داشتم.
 -تو که می دونی این وقت صبح دایی خونه نیست .  دایی تو که ازت خیلی تعریف می کنه . ولی من در اون نگاهها خیلی چیزا می خونم .
 -ستاره جون .. کسی این جا هست ؟
- نه دایی جونت که رفت حال پا شدن از رختخوابو نداشتم .. امرتون !
-عرضی نیست . چون دایی نیست .
 - میگم سلام منو به دوست دخترات برسون .
 -من که دوست دختری ندارم . تو که زندایی ما هستی باید واسه ما دست و پا کنی که نمی کنی .
-جون من جدی میگی ؟ ولی از چشات شیطنت می باره . میگم چطوره یه معامله ای با هم بکنیم . به شرطی که به دایی جونت نگی . تو واسه من دوست پسر پیدا کنی ..من دوست دختر .
 -اینو جدی نمیگی ستاره .
-فقط نباید به کسی چیزی بگی ..
 -آخه زشته به آبرو ریزیش نمی ارزه .. ولی من یه راهی رو سراغ دارم که نه سیخ بسوزه نه کباب اصلا آبرو ریزی هم نداره ..
 نمی دونستم که آیا ستاره عمدا اینو گفته که تحریکم کنه یا راستی راستی می خواست با من معامله کنه من که دست و پا چلفتی نبودم .
 -پس می خوای یه کاری بکنی که به دو کار بیارزه .
-همین طوره ... روژی که به لباش زده بود و کلفتی اونو خیلی بیشتر و هوس انگیز تر نشون می داد و اون ریملش و ابروهای کشیده و اندام تپلش منو کشوند طرف اون ..
- خودم میشم دوست پسرت ..
 یه سیلی رو به جون خریده بودم . می دونستم واسه سیاست هم که شده یه سیلی رو باید نوش جون کنم و ستاره هم همین کارو کرد و گذاشت زیر گوشم .  دیگه می دونستم چیکار می کنه . در آغوشش کشیدم . لباشو بوسیدم .خواست از دستم در ره . می دونستم دست و پا زدن های الکیه . ظاهرا دایی اونو کرده بود . شورت و سوتین نداشت . فقط همون یه تیکه پیر هنشو که در آوردم دیگه کار تموم بود . قدم ازش بلند تر بود . با این که سنگین بود راحت تودستای من جا شد . اونو پرتش کردم رو تخت و افتادم روش .. بالاخره همراهی خودشو با من شروع کرد . حدس می زدم که می خواد یه بچه واسه شوهرش بیاره به اسم من ..
 -ستاره تا من هستم دیگه نشنوم که صحبت دوست پسرو بکنی ..
-دوستت دارم دوستت دارم مهیار ..
 شیطنت و هوس از وجودش می بارید ..
-ستاره کاری ندارم که قبل از از دواج چند تا دوست پسر داشتی .. ولی حالا من دوست ندارم غیر از من و دایی جون که شوهرته با کس دیگه ای باشی  ..
 لاپا و رون گوشتی اونو به دو طرف بازش کرده و قبل از  این که کسشو لیس بزنم کیرمو کردم توی کس  .
-اووووووفففففف چقدر تنگه ..
 در حالی که موهای سرمو از هوس می کشید گفت می خوای بهت ندمش ؟ تو فکر کردی زن دایی تو یک زن هرزه هست ؟ منو ببوس . سینه هامو بخور .. بذار آتیش بگیرم ..
 آبم دیگه همون دو دقیقه اول روونه کس ستاره شد . سر تاپاشو می بوسیدم و آروم میکش می زدم . فقط ازم خواسته بود که کبودش نکنم چون این جوری همه چی لو میره . بدن آبدارشو غرق بوسه های خودم کرده بودم . اون قدر منو سر شوق آورده بود که وقتی کیرمو گذاشت توی دهنش حس کردم دنیایی از آرامش و لذت اومده سراغم . نتونستم تاب بیارم وقتی برای بار دوم توی دهنش خالی کردم اون با لذت همه آب کیرمو خورد ..  هوسش زیاد بود .  بازم از کس گاییدمش تا ار گاسم شد . از کونش که نمی تونستم بگذرم . گنده و سفید و گوشتی .. اون قدر ماچش کردم اون کون ناز وبر جسته و هوس انگیزشو تا این که خودش از من خواست که بکنمش . وقتی پس از روغن مالی کردن کیرمو فرو کردم توی کونش حس کردم که خیلی بهم می چسبه ولی این حسو هم داشتم که این کون خیلی کیر خورده هست .. حالا این تعداد دفعاتی که کیر از سوراخ کونش رد شده این کیر ها مال چند نفر بوده رو نمی دونم ولی این حرفشو که به دایی صمد وفا دار بوده باور کردم . دو تایی مون حال کردن با همو جزو خیانت ندونسته بودیم .اینم از اون حرفا و کارا بود .
-ستاره تو فقط مال منی ..
-تو هم همین طور ..
 -داماد من میشی ؟
-زن نمی خوام . ..
 ولی سحر خواهر ستاره خیلی خوشگل بود . قد بلند تر و لاغر تر و پنج سال هم ازش کوچیک تر بود . می شد بیست و دو سالش..
 -باشه بعدا فکر می کنم .
-خیلی دلت بخواد تازه باید دم منو ببینی تا واست درستش کنم . این جوری بهونه واسه دیدن هم زیاد داریم . ..
-ستاره جون تو که ازاول می دونستی من آدم چشم چرونی  هستم و خودت هم دلت می خواست چرا حالا با من جور شدی؟
 -کار دله دیگه . فقط حواست باشه همون طوری که تو دلت می خواد من اهل خیانت به دایی تو نباشم تو هم نباید به خواهر ناز من که خیلی دوستش دارم خیانت کنی .
 در حالی که دو تا قاچ کونشو از وسط باز کرده از حرکت کیرم توی کونش لذت می بردم گفتم به جون دایی خیانت نمی کنم .  اونم گفتم منم به جون خواهرم قسم می خورم که اهل خیانت نباشم . سینه های درشت ستاره رو در چنگم داشته و نوکشو حسابی میک می زدم . می خواستم توی کون ستاره خالی کنم که ازم خواست یک بار دیگه ار گاسمش کنم و توی کسش خالی کنم . حق با من بود اون می خواست به هر صورت که شده ازم بچه دار شه و موفق هم شد . اون هیچوقت بهم نگفت که  دایی نازاست . به هیشکی دیگه هم نگفت. راستش با سحر ازدواج کردم و رابطه مو با ستاره هم حفظ کردم . ستاره واسه من و دایی جون یه پسر آورد . بچه هم به من شباهت داشت و هم به مادرش . حالا دیگه دایی جون ما با جناق من شده بود و رابطه صمیمانه من با ستاره توجیه پذیر بود .. من و سحر تا یه مدتی رو بچه نمی خواستیم . در عوض زندایی جون یا ستاره خوشگله من بچه دومش شد دختر .. یعنی  من دوبچه دار,  در واقع بی بچه بودم. وبچه ها بودند بچه های دایی ام . فقط در یه مورد نسبت به مادر بچه هام بد قولی داشتم و این که رابطه مو با مهناز حفظ کرده بودم هرچند اون تا مدتها با من قهر بود که چرا با خواهر زن دایی  ام ازدواج کردم و اونو نگرفتم ولی بالاخره رضایت داد که همچنان  معشوقه من باشه . حالا من و دایی ام با این که با جناق همیم ولی زیاده از حد فامیلیم . زنش که معشوقه منه و بچه هاش در حقیقت بچه های منن .. دیدید که بالاخره به باجناق هم میشه گفت فامیل ... پایان ... نویسنده ... ایرانی