ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی105

سارا و سیاوش مثل خواهر و برادر کنار هم دراز کشیده بودن . البته نه خواهر و برادری مثل سینا و ساناز که به اندازه کافی به هم حال داده یاشن . سیاوش  واسه این که سارا بهش اعتراضی نکنه می خواست کمی باهاش ور بره . ادای مردای حریص و ملتهبو در بیاره . ولی سارا دیگه براش مهم نبود که شوهرش چیکار می کنه . سینا به اندازه کافی بهش حال می داد و اون به پشتگرمی سینا بود که زیاد توجهی به سیاوش نداشت . مرد وقتی که بدن زنشو دست مالی می کرد و کیرشو به اون می مالوند یه حس بدی در زن به وجود میومد . به چند علت .. یکی این که حس می کرد این دست و این کیر  داره هفته ای چند بار به زنای دیگه حال میده وباهاشون  ور میره .. و مهم تر از اون این که سارا حالا جسم و روح و عشق و هوسشو متعلق به پسرش سینا می دونست . سینایی که اونو به زندگی امید وار کرده بود . خیلی ناراحت بود از این که خودشو در کنار شوهرش حس می کرد . چندشش می شد از این که اونو لمس کنه و از این بابت هم زجر می کشید که حتما سینا فکر می کنه اون و سیاوش دارن با هم حال می کنن  . از طرفی  دلش تنگ شده بود واسه این که بدن لختشو به آغوش برهنه پسرش بسپره . چند بار تصمیم داشت که فضا ی اتاق خوابو ترک کنه به سراغ  معشوقش بره ولی دو سه باری رو سینا بیدار بودوپیش خواهرش و یک بار هم با خودش فکر کرد که ممکنه سینا خواب باشه و فر دا هم باید بره سر کار و اگه سیاوش بفهمه که جریان چیه به رسواییش نمی ارزه و یه خورده که صبر کنه شوهرش میره به دنبال عشق و تفریح خودش ..هر چند نمی دونست که سینا کنار خواهرش خوابیده .. با همه اینها دوست داشت هر طوری شده به پسرش بگه که من و پدرت دیشب با هم کاری نکردیم . حتی واسه این که یه وقتی سیاوش  هوس اونو نکنه با کیرش بازی کرد و با همه انزجاری که داشت و چندشش می شد منی شوهرشو توی دستش خالی کرد  و بعدشم دستشو شست . اتفاقا صبح زود سیاوش به بهونه ای از خونه رفت بیرون .. سینا هم رفته بود اتاق خودش .. دیگه باید واسه رفتن به سر کار آماده می شد . دیگه فرصتی نداشت  که زیاد به شب قبلش فکر کنه . اون باید حالا پیش روی خودشو می دید . به این که شیرین براش چه آشی پخته . امروز چه کسی رو در گاییدنگاه می بینه .؟ آیا اون  زن یا دختری که می خواد با هاش حال کنه اونو می بره به خونه خودش یا این که در همون فضای خونه شیرین یا مر کز عملیات همه چی حل میشه .. سینا قبل از رفتن به ساناز سفارش کرد که از اتاقش بیرون نیاد که ممکنه مامان با زرنگی خودش متوجه تغییر حالت و روحیه و نوعی نشاط و کیر خوردگی اون بشه
 -داداش اینم از اون حرفاستا ..
-بهتره مامان تا دو سه ساعت دیگه تو رو نبینه ..
 راستش پسر با این بازیها قصد داشت کاری کنه که دیگه ساناز نره سمت اون و مادرش و مزاحم کارای مختصرشون شه ..
-سینا بیا صبحونه بخور .
-مامان بگیر بخواب . دیشب فعالیت زیادی داشتی .. خوش گذشت ؟ بابا حسابی حالتو جا آورد دیگه . یه دمی به خمره زدی .
 -سینا خواهش می کنم بار آخرت باشه که در مورد من و پدرت این طور حرف می زنی . من دیگه اونو دوست ندارم . من فقط تو رو می خوام . می خوام زیر کیر تو و زیر چتر کیر توباشم . اگه این مختصر احترامی رو هم که می بینی به پدرت می کنم فقط به خاطر گل روی شما بچه های گلمه . وگرنه خود اون که برای من ارزشی نداره . مدتهاست که واسه من مرده .. من بمیرم حتما خیلی غصه می خوردی که اون راهی که کیر تو درش رفت و آمد می کنه ماشین پدرت دیشب داشت درش رفت و آمد می کرد . فدات شم عزیزم .. من خودم هواتو دارم . دلت واسش تنگ شده ؟ می خوای ؟ خودم کنیزتم .
-مامان تو ملکه منی . سلطان بانوی منی .. هر چی بگی روی چشم .
-پسرم من کنیز توام .  ..
 سینا دیگه درو از داخل قفل کرد  و مجبور شد که از شرمندگی مامانش در بیاد . کسشو غرق بوسه کرد . لبا و کمرشو شکمشو .. جفت سینه هاشو هم همین طور و آخر کار واسه این که ساناز موی دماغشون نشه کیرشو کرد توی کس سارا و تا می خورد و جا داشت باهاش عشق بازی کرد.. .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی