ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 107

اون حتی با تر فند هایی فکر ناصرو به این سمت کشوند که تودر حال حاضر باید از  هم صحبت شدن با پدر و مادر نوشین دوری کنی و از این حرفا .. ممکنه سوال پیچت کنن .
 -ولی اونا عادت داشتن که هفته ای چند بار منو ببینن . من باید گزاررش هایی رو تحویلش بدم .
 -من خودم همه این کارا رو انجامش میدم . بذار چند روزی وضع به همین منوال باشه . دیگه چاره چیه . ..
 نقشه به خوبی پیش می رفت . از اون طرف هم دیگه نوشین معطل نکرد اون و نادر از این فرصت نهایت استفاده رو کردند .
-عزیزم میگم یکی دو روزو اصلا دانشگاه نریم .
-ببینم نوشین پنجشنبه و جمعه رو که تعطیلیم . شنبه رو نمیریم .
 -باشه عزیزم .. سه روز کاملا پیش همیم . نکنه از من خسته شی و دلت رو بزنم .
 -نوشین تو اینو بهم نگو . مگر این که خودت ازم خسته شی .
 نوشین و نادر رفتند به ساختمون پدر و مادر نوشین . تمام این کارا واسه این بود  که اگه  یه وقتی ناصر وارد ساختمون شد به اونا دسترسی نداشته باشه . زن ماشین خودشو هم از خونه برد بیرون و در جایی امن قرار داد و از نادر هم خواست که ماشینشو نیاره اونجا ..
 -حالا اینجوری خیلی بهتر شد نوشین.
-آره فقط شب که شد اون اوایلش خیلی باید مراقب باشیم  سر و صدا نکنیم . میشه پشت در هم کلید انداخت ولی این جوری ممکنه گندش در بیاد ..
 -نه تا همین جاش طبیعیه . اوخ جون . باورم نمیشه چند روزو می تونیم با هم باشیم . کی میشه ازش جدا شم و این قصه تلخ من و ناصر بره به خاک سیاه  و همون جوری که حس می کنم با تو دارم سبز میشم به سبز شدن خودم ادامه بدم ؟
 -نوشین  یه حالی داری . انگار گاهی سخت به فکر فرو میری .
-خب آره . حالم به هم می خوره از کاغذی به نام قباله ازدواج . چه مسخره ! این چی می تونه باشه .  . چرا باید این تیکه پاره نذاره عشق و رابطه خودمونو علنی کنیم . چرا باید اسم اون نامرد هنوز به عنوان یک شوهر رو من باشه . من دوستش ندارم . من اونو نمی خوام . بین من و اون تفاهمی وجود نداره .  اون اگه صد بار بخشیده شه همونی بود که هست . همون پستی روداره . حس و حال هوسباری و. تنوع طلبی درش هست . نادر من دوستش ندارم . من تو رو دوست دارم .من تو رو می خوام . تو رو .فقط تورو . من عاشقتم . من به تو احتیاج دارم . کمکم کن . خواهش می کنم .
 -من هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم . من بیشتر از تو می خوام که تو رو از چنگش نجات بدم . و اون وقت من و تو میشیم زن و شوهر . مثل بمب همه جا می ترکه .
-آره نادر همه تکون می خورن .هیشکی باورش نمیشه . ولی من حالیشون می کنم که باید باور کنن . که  عشق با  پستی و خیانت آخر و عاقبت خوشی نداره .
 -اگه بگن پس تو هم به ناصر خیانت کردی چی ؟
 -راستش من معنای این کارو خیانت نمی ذارم . حتی اونو به عنوان یک تلافی هم نمی دونم . شاید در ظاهر حالت تلافی رو داشته باشه . ولی در اصل این طور نیست . این طور نیست . من اون کاری رو که دوست دارم ..دارم انجام میدم . شاید بگی ناصر هم داره این کارو انجام میده .. آره اگه اون دوستم داشت این کارو نمی کرد . پس چه فایده ای داره دو نفر که همدیگه رو دوست ندارند و هیچ عاملی برای پیوند اونا وجود نداره در کنار هم باشن .
 -نوشین خواهش می کنم این قدر خودت رو ناراحت  نکن . ولش کن .  بیا آرومت کنم . بیا بهت بگم دوستت دارم . عزیزم من منتظر شنیدن حرفای قشنگتم . حرفایی که از ته دلت زده شه .دوستت دارم . بیا تو هم به من همینا رو بگو . می دونم که از ته دلت میگی .. .. 
-واسه همین حرفای دل و نیاز دلمه که سعی می کنم آینده رو روشن ببینم .
-فقط سعی می کنی ؟
 -نه می بینم.
 -حالا چی می چسبه نوشین ؟
 -یه بوسه ..
-بعد ؟
 -اونو دیگه  باید نشون داد . به جواب دادن نیست .
-منو ببوس .. به من بگو همه چی درست میشه . آرومم کن . آرومم کن . .....
 از اون سمت  نلی خیلی دلش می خواست که سر و گوشی آب بده و ببینه که توی خونه نوشین چه خبره .. . یک روزاز رفتن نریمان و نرگس به مشهد گذشته بود و هنوز نلی کاری نکرده بود .  نلی و ناصر در محل شرکت سرگرم رسیدگی به کاراشون بودند که برای لحظاتی ناصر از اتاق خارج شد . فکری مث برق از سر نلی گذشت . دستشو کرد توی جیب کت ناصر که آویزون بود .. یه دسته کلیدو بر داشت . سریع از شرکت خارج شد .. خودشو رسوند به کلید سازی اون سمت .. به غیر از یکی دو تا کلید که می دونست ربطی به خونه نداره از رو بقیه یکی ساخت .. دلش مث سیر و سر که می جوشید .. کلیدا رو با خودش به اتاق نبرد .همش از این می ترسید که نکنه ناصر متوجه غیب شدن کلیدا شده باشه .. چند ساعت کشید تا به هر ترفند و موش و گربه بازی بود تونست کلید های اصلی رو بر گردونه به جیب کت ناصر .. یه لبخندی رو لباش نقش بسته بود که بی اختیار خودشو تحسین کرد ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی