ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

اتوبوس هوس 76

دوروزی رو در کنار هم سرکردیم . روزایی که به همه مون بی اندازه خوش گذشت .  مردا که از همون اول با هم صمیمی بودند و حتی دو تاشون که زناشونو با خودشون آورده بودند ازاین که اونو تقدیم دیگران بکنند و زنشونو جلوی دیگران سرگرم فعالیت ببینن عین خیالشون نبود . وقتی هم که از اول اونا رو به همین نیت آورده بودن باید همین طورم می بود . ولی گذشت زمان زنا رو هم نسبت به هم مهربون و ایثار گرکرده بود  . طوری قربون صدقه  هم می رفتند که اصلا باورم نمی شد اینا اونایی بودند که سایه همو با تیر می زدند و حسادت می کردند . رویا و نلی با هم جیک شده بودند . مینا و ماریا هم همین طور .  مثلا اگه من می خواستم برم سراغ مینا .. اون رو به ماریا کرده و می گفت با اجازه ماریا جان .. ماریا می گفت اجازه ما دست شماست . همین وضع رو در مورد نلی و رویا می دیدم . اونا هم همین تعارف رو با هم داشتند انگار حس کرده بودند که با دوستی و در کنار هم بودن و درک همدیگه همه چی درست میشه .  دیگه وقت بر گشت به تهران بود . قصد داشتیم از همون راهی که اومدیم بر گردیم  . از این بهتر نمی شد  .چون از مناظر بین راهی خوشم میومد . خیلی دلم می خواست رانندگی کنم که از دست ور رفتن با این و اون خلاص باشم .احساس می کردم نیاز به استراحت دارم . ظاهرا بقیه هم اون جنب و جوش وقت رفتن رو نداشتن . دیگه این چند روز تعطیلات تموم شده بود و باید با انرژی کافی به سر کار بر می گشتند . نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای گفت که  بهتره بیکار نشینیم و یکی ازمردا بیاد وسط و این راهرو رو اشغال کنه و دراز کش شه و زنا هم یکی یکی بیان عشق و حال کنن . زنا  یک صدا و یک دم می گفتد ما ایمانو می خواهیم واون باید بیاد .
 -خانوما  من یکی حریف شما نمیشم ..
 چه شعرایی می خوندن در تایید این که من حریف همه اونا میشم و باید به اونا و تک تکشون حال بدم . هیچی دیگه پرده ها روی شیشه ها کشیده شد و پرده های حجاب کنار رفت .منم کفه اتوبوس اون وسط جایی که همه بتونن خوب شاهد و ناظر باشن دراز کشیدم .  دیگه خودکار شده بودم .  کاملا بر هنه اون وسط دراز کش شدم . حالا این زنا بودن که به هم تعارف می کردند . .. منم کاری به کارشون نداشتم . گفتم بذار هر کاری می کنن بکنن این جوری زود تر به مقصد نزدیک می شیم . رفتم در گوش اکبر آقا گفتم اون جا هایی که می تونه سرعتو زیاد ترش کنه همین کارو بکنه که زود تر به مقصد برسیم .
 -ایمان جون صحبت بی وفایی نکن این جوری خیلی حال میده . تازه من حریف زنا نمیشم تو باید به همه زنا برسی .
 -اکبر .. تو که داش مشتی و با مرام بودی .. کاری نکن که جامو با تو عوض کنم . آخه رانندگی زیاد هم خسته ات می کنه .
-من حاضرم الان یکسره تا کربلا هم رانندگی کنم  ولی وسط این راهرو درازنکشم .
 -چیه اکبر شاه .. اکبر شیر .. به همین زودی جا زدی ؟
 -دیگه نمی کشم . حریف هر کدوم از اینا شدن خودش یه دنیا کار می بره .
 رویا اولین نفری بود که اومد رو کیرم نشست . رستم و شیلا  رو یک جفت از صندلی های کنار ما نشسته بودند . مینا و ماریا و نلی هم دورمون کرده بودند . عاطفه و سمانه ای که ترسشون ریخته بود هم در نزدیکی ما بودند . محفل خیلی خودمونی و صمیمانه بود . رویا کاملا رو من سوار شده بود . چپ و راست من و اون شده بود صندلی های ماشین . دیگه نمی شد دررفت . رستمو می دیدم که به هیکل و صورت مادرش خیره شده .. با این که بقیه فقط می خواستن تماشاچی باشن و زنا هم یکی یکی بیان رو من قرار بگیرن ولی شیلا و رستمو می دیدم که هیجان زده شدند و رستم با این که دستی به بدن مادرش نمی کشید واحترام اونو نگه می داشت ولی از تماشای کیر من که در حال شکافتن کس مامانش بود به وجد اومده هیجان زده شده بود . شیلا هم دست کمی از اون نداشت . رستم شلوارو پایین کشیده کیرشو در آورده بود و شیلا  هم کس لختشو به رخ رستم کشید .. دست یکی رو وسط بدن اون یکی قرار گرفته همراه با تماشای سکس ما خودشون هم با هم حال می کردند .
 شیلا : رستم جون ! هیکل مامانت عجب خوش فرمی شده .. آب ایمان بهش ساخته .. رستم : شیلا جون اون که فقط کیر ایمانو نخورده .. شیلا : ولی من خودم شاهدم می بینم هر وقت داره با ایمان حال می کنه تمام پوست بدنش داره از هوس می ترکه . خوب جا باز می کنه . ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی