ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 146

-بیتا عزیزم . منم دارم مثل تو می سوزم . پس بذار تا با هم خاکستر شیم . با هم بریم به فضایی که فقط من و تو درش باشیم . فقط خودمونو ببینیم . من و تو . تنهای تنها .. 
-من حالا شم تو همون فضایی هستم که تو داری میگی . مگه منو نمی بینی .. در ضمن این قدر حرف نزن عقب می مونی فرهاد  ..
خوشم میومد از این تیکه اندازی های شیرینش که حتی به وقت سکس هم رهام نمی کرد . هر جایی و هر زمانی به فراخور حال من می دونست چه بر خوردی با من داشته باشه . و این برام خیلی ارزشمند بود .  کیرم به شدت داغ شده بود .  کس ملتهب بیتا رو ازم می خواست .  چوچوله شو بین دو تا لبام می گردوندم تا اونو بیشتر آتیشش بدم .  واسه این که یه جورایی هوس کیرمو کنترل کنم اونو به تشک فشارش می دادم .. خواستم از جام پاشم
 -کجا داری میری ..
-می خوام برم لبامو بشورم.
 -آخه واسه چی ؟
-واسه این که ببوسمت .
 -مگه لبات کثیف شده؟
 -آخه کستو میکش زدم چربی اون روش نشسته ..
 -اگه دوست نداری دیگه میکش نزن .
-چرا مگه من حرف بدی زدم ؟
-نه ..-نه .. ولی تو حالا می خوای از کنارم پا شی سردم کنی واسه این که چون کسمو لیسش زدی اون لبارو رو لبام نمی ذاری . حتما کسم و اون خیسی اون تمیز بوده که با لبات پخشش کردی .. پس همون لبا رو می تونی بذاری رو لبام . دیوونه حریف من نمیشی .. منو ببوس . لباتم نمی خواد و نمی خوای بشوری .. داری شاگرد تنبلی میشی ها . سینه هامو فشارش بگیر .. هر گلی که زدی به سر خودت زدی .
 آروم آروم رفتم بالا تر . بازم با یه حس شاعرانه نگاهمو به نگاهش دوختم . کیرم رفته بود رو سر کسش .
 -ببینم فرهاد نگاه من با نگاه اون دفعه فرق کرده ؟
-نه .. نگاه من چه طور ؟!
-یه ذره فرهاد 
-می تونی بگی سر چی ؟  بهتر شده یا بد تر ؟
-بهتر !
-می تونی بگی سر چی ؟
 - دفعه قبل تو منو اسیر خودت می دونستی ولی به همون اندازه خودت رو اسیر من نمی دونستی . حالا دو تا کفه ترازو رو یه خط قرار گرفته ..
 دیگه نمی شد صبر کرد .. دستمو دور گردنش گذاشته سرشو بالاتر آوردم و با شکار لبهاش کیرمو فرو کردم توی کسش . این بار خیلی راحت تر تونستم تمر کز داشته باشم . فقط به اون فکر می کردم به بدن لختش ..به سینه هاش .. به کسش .. به دستای سفید و خوشگلش .. به انگشتای کشیده  ولی تپلش . دلم می خواست سانت به سانت بدنشو با لبام میکش برنم همه جا شو ببوسم و بلیسم . نمی دونم زندگی چقدر به من فرصت این کارو میده ولی وقتی که در آغوش معشوقه ات قرار می گیری به این لحظه ها می رسی احساس می کنی که عمر جاودانه ای داری . با مرگ بیگانه ای . کیرمو  آروم به ته کسش فرستاده و  اونو بیرون می کشیدم . حس می کردم با این کارم دارم  آثار درد و غمها رو از جسم و روحم دور می کنم .. به یادم اومد که باید تند تر بکنمش تا اونو ارضاش کنم .. همین کارو هم کردم . با سینه اش بازی کردم تا بیشتر تحریکش کنم . لبامو می مکید .. صدای نفسش از اوج هوسش می گفت . لبامو کشوندمش به سمت چپ و شونه هاشو غرق بوسه کردم ..  از همون زیر بهم فشار می آورد ولی من نذاشتم که در ره .. اون با تمام وجود و نیروش به من فشار می آورد . پنجه هاشو رو کمرم قرار داده بود و برای لحظاتی بعد بازم بهم چنگ انداخت چند بار این کارو انجام داد و ولم کرد . اون ار گاسم شده بود .. گذاشتم راحت باشه . خواستم از جام پاشم که دو تا دستاشو دور کمرم حلقه زد و با یه نیرویی مردونه نذاشت در رم -خیلی دیوونه ای بیتا . اصلا نمیشه رو کارات حساب کرد . پیش بینی نشده ای .
-حالا من بودم که در اثر حرکت بیتا بیتاب شده بودم . اون آب کیرمو می خواست . شاید تشنه اش بود .شاید می خواست به من لذت بده و شایدم هر دو تاش ..
 -بیتا داره میاد .. نمی تونم دیگه .. حلقه محاصره رو تنگ تر کرده و بر حرکات ریز و نرم کسش افزوده بود .. کیر من در بهترین حالت و اوج هوسش پرش هاشو توی کس بیتا انجام داد ..
 -آخخخخخخخ اومد .. اومد ..
 بیتا بازم چشاشو بسته بود .. اون می خواست در اوج لذت من بازم لذت ببره ..
 -بریز.. هرچی می تونی خالی کن .تشنه مه .. بده ..  و من و اون لحظاتی بعد سر رو شونه های های هم  از فردایی می گفتیم که می تونه زیبا ترین تکرار های زندگی ما باشه .....
روز بعد بیتا یه تلفنی داشت که نگرانش کرد.
 -فرهاد من یه چند ساعتی باید تنهات بذارم . باید برم یه جایی .
-منم باهات میام.
 -نه می خوام یه سری به خونواده ام بزنم ..
 -ایرادی نداره منم باهات میام . بالاخره باید بدونن که ما می خواهیم با هم از دواج کنیم .
-بابام حالش بده .. الان موقع وموقعیتش نیست که همه چی رو بهش بگم .. دوروز دیگه که حالش خوب شد با هم میریم پیشش . 
-چی شده ؟چرا رنگت پریده ؟ نگرانی ؟ عجولی ؟
-هیچی یه سکته خیف بوده .
-ببین پس رسیدی برام زنگ بزن بهم بگو حال بابات چه طوره .. این کارت بانک منم همرات باشه ..
 -باشه اگه نیاز شد بهت میگم .. الان بهم ندش .. 
-دیوونه ای تو .
-نه به اندازه تو .
 -دلم واست تنگ میشه .
-من بیشتر فر هاد . اگه صدای بابا رو نمی شنیدم حالا از غصه دق می کردم .
بیتا رفت ..شیطون رفت توی جلدم . که ببینم فتانه از لحظات زندگیش چی گفته . این بار می خواستم بدون استرس بخونم . شاید می خواستم مطمئن و مطمئن تر و سوپر مطمئن شم که دیگه نجات پیدا کردم و اون ارزش  ذره ای بخشش بیشتر رو نداشت . .. وایییییی چقدر هم مطلب نوشته بود . دیگه کار دیگه ای که نداشت .. باز همون بر نامه تبدیل فتانه به فرزانه و مهرام به مهران و فرهاد به فرزاد و فربد به فرشاد رو پیش روی خودم داشتم .. حال و حوصله خوندن مطالب قبل از جدایی رو نداشتم .سر فرصت مناسب می شد همه اینا رو خوند . رفتم رو وقایع یکی دو روز گذشته  و اینم از زبون  فرزانه یا همون فتانه :  
 حالا دیگه من همه چیزمو باختم . یک زن درمانده .. یک زن اسیر .. یکی که راهشو گم کرده و اگه هم یکی پیدا شه و راه درستو نشونش بده دوست نداره که در اون مسیر گام بر داره . خیلی سخت بود اون لحظه جدایی از مردی که با تمام وجودش دوستم داشت و خودشو غرق من کرده بود اما من خودمو غرق گناه کردم تا غرق پاکی اون نشم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی