ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هر کی به هر کی 272 (قسمت آخر )

عفت : رئیس اشرف ! اگه امکان داره کوتاه بیاییم .. اشرف : اگه اونا بلند بیان ما کوتاه میاییم . این چه وضعشه . من اصلا تحملشو ندارم . در نظام مقدس جمهوری اسلامی با این شرایط بحرانی که ما هنوز داریم دوران سازندگی پس از هشت سال جنگ تحمیلی  رو می گذرونیم . از نظر اقتصادی ضعیف هستیم . تحریم هستیم چرا باید یک زن سه تا کیر بخوره و خیلی ها از این نعمت محروم باشن . به این میگن اسراف .
 در همین لحظه میشا خودشو از مینا جدا کرد و چسبید به اشرف ..
اشرف رو کرد به عفت و گفت .. در دین مقدس اسلام انجام وظایف شرعی بر هر چیزی بر تری داره . چرا خواستی هویت پسرت عارف رو پنهون کنی .
-اشرف جان عارف اشتباهشو جبران می کنه ..
میشا دستشو دور کمر اشرف قفل کرد  . عارف  با مینا مشغول شد و میثم هم رفت سراغ عفت . در واقع  میثم و عارف یک جا به جایی داشتند .
عارف : میثم جان ! بالاخره تو هم تونستی ننه ما رو بکنی و دیگه از این بابت حساب و کتابی با هم نداریم .
 عفت : چرا عارف جان پسر گلم . بدهکاری تو به میثم خیلی زیاده که من جورشو می کشم . دیگه اگه این مادر دلسوزو نمی داشتی می خواستی چیکار کنی  ؟
 سکوت دیگه حکمفر ما شده بود . همه می خواستند طرف خودشونو به اوج برسونن .. به خوبی ارضا شدن زنا رو حس می کردم . کیرمو کرده بودم توی کس آنیتا . خواهرم خودشو چسبوند به من . پاهاشو دور کمرم قفل کرد . جمعیت از بس زیاد بود دیگه نمی دونستم چی به چیه . فقط یه لحظه سرمو بالا گرفتم و به صحنه نمایش که نگاه کردم دیدم کیر ها آبشونو خالی کرده و زنا در حال  انگشت زدن به منی های برگشتی و خوردن اونا هستند . حس کردم یه چند وقتیه که درسته که واسه آنی وقت می ذارم ولی اون جور که باید و شاید بهش توجهی ندارم . اونو محکم به خودم فشردم و پس از این که ارضاش کردم توی کسش آب ریختم . دیگه تا صبح کاریم نداشت  . در عوض من  خودمو وارد این خونواده تازه وارد کرده و با زناشون حسابی گرم گرفتم . هر چند به اندازه کافی و سیر سیر اونا رو گاییده بودم ولی  بازم یه حس تازه و نوبری رو در من ایجاد می کردند .  میوه های نوبر و آبدار . نزدیکای صبح هوا خیلی سرد شده بود . خیلی ها رفته بودن داخل چادر و زیر پتو ها .. من و آنیتا لباسمونو پوشیده و رفتیم قدم بزنیم . دیگه کسی سکس نمی کرد . همه خسته و کوفته بودن . داشتن خودشونو می کشتن . من نمی دونم چرا مردم ایران این جورین .. چه در ناز و نعمت باشن و چه کمبود داشته باشن بازم حرص می زنن . ممکنه زمانی که احساس کمبود نکنن یه حس بی تفاوتی درشون زنده شه ولی اون حرص زدن و زیاده خواهی در وجودشون هست . شبیه فتحعلی شاه قاجار که معلوم نبود چند صد تا زن داره . من این اشرف بسیجی رو که دیده بودم  بعید نبود که از ریاست استعفاء بده تا وقت بیشتری رو با ما بگذرونه .. روز بعد وارد روستای پیشرفته  میثم و خانواده اش شدیم . اهالی به گرمی ازمون استقبال کردند ولی خیلی ها هم چون با رژیم بد بودند تحویلمون نگرفتن . بازم جای شکرش بود که به طرف ما سنگ و گوجه و خیار پرت نکردن . آنیتا دست از سرم بر نمی داشت . اون اگه چاره می داشت می گفت شناسنامه هامونو یه کاری بکنیم و زن و شوهر شیم . اگرم زن و شوهر می شدیم حتما می گفت که من باید دست از سکس خونوادگی بکشم . چون اون همیشه بهم می گفت که آنیتا ته دلش دوست نداره با کس دیگه ای باشه . ما از سفر پر خاطره سرعین  به تهرون بر گشتیم . به وقت وداع اونایی رو که به عنوان عضو افتخاری وارد خودمون کرده بودیم به شدت اشک می ریختند . بهشون گفتیم که نیازی نیست که شما هم به صورت گسترده این بر نامه رو راه بندازید . اولش می تونین با یک جمعیت کم شروع کنین .. پری جون ازشون دعوت کرد که ماه آینده در محفل  سکس خانوادگی ما شرکت کنند  تا بر تجربیاتشون اضافه شه . البته اونا بود جه ما رو نداشتند ولی می تونستن  در ابعاد و جمعیت محدودتری فعالیت کنن . می شد از همین حالا هیجان اونا رو برای شرکت در محفل سکس خانوادگی ما حدس زد . اونا در واقع می شدن یه شعبه ای از ما . دیگه داشتیم حس می کردیم که ما هم باید مثل رستوران های زنجیره ای در هر شهر ایران  نماینده ای داشته باشیم ولی باید مراقب می بودیم که لو نریم . نمی دونم تا به حال هر انسانی  با چند نفر دیگه سکس داشته و چند بار .  از این سکسها و رابطه ها چی فهمیده ! چه لذتی برده! دلم می خواد به آدمایی که دهها بار و صد ها بار و با دهها نفر سکس داشتن بگم  چند تا از اون سکسها رو  با همه جزئیاتش به خاطر دارین . هیجان زیر پوستشو تا به چه اندازه می تونین حس و لمس کنین  میشه با خیلی ها سکس کرد عشقبازی کرد ولی بازی عشق در معنای حقیقی خود فقط می تونه با یک نفر و برای یک نفر باشه . وقتی به کسی میگی دوستت دارم اون وقت خیلی راحت می تونی تن برهنه شو در آغوش بکشی و به اوج لذت برسی . اما وقتی یکی رو به خاطر تنش در آغوش می کشی نمی تونی این امید و انتظارو داشته باشی که عاشقش شی. اما وقتی که عاشق یکی باشی و واقعا عاشقش باشی حتی حاضری آب دهنشو هم با لذت بخوری .. از هوس گفتن و نوشتن تمومی نداره .. گاهی فکر می کنی که با هوس به اوج  یا همون آغاز بی نهایت  رسیدی ولی بعدش کاملا متوجه میشی که آخر هوس یعنی رسیدن به خونه اول .. روز گار همچنان در حال گذره . محفل سکس خونوادگی ما همچنان دایره . آروممون می کنه .. دیگه چشم و دل فامیلا سیره ..از این نظر به همه آرامش و روحیه و جهت میده .. ولی خانواده ما دیگه به جایی رسیدن که خارج از مجلس هم با هم سکس می کنن . احتمالا خیلی های دیگه هم مث ما از این شیوه پیروی می کنن ولی به روی هم نمیاریم که خارج از مجلس هم با هم بر نامه داریم . من وخواهرم  آنیتا هردومون مجردیم . شبا کنار هم می خوابیم . اون قرص ضد بار داری می خوره .. به من میگه اگه یه وقتی این قرصا عمل نکرد و ازم بار دار شد بچه رو به دنیا میاره . میگه از دفعه بعد در سکس خانوادگی شرکت نمی کنه چون دوستم داره عاشقمه . ولی اگه منو بکشن از این مجلس دست نمی کشم . با این حال حس می کنم روز به روز دلبستگی بیشتری به آنیتا پیداکرده و اگه چند ساعت اونو نبینم دیوونه میشم . ولی  تا اون جایی که می دونم و شنیدم عاشق شدن دیوونگیه ..یه نوع بیکاریه . میگن از هر بوته ای گلی بچین و برو .. ولی هیشکی نمی تونه بگه من از دام عشق فرار می کنم .. میشه از دام هوس گریخت ولی فرار از دام عشق رو گزیر و گریزی نیست .. پایان .. نویسنده .... ایرانی 

10 نظرات:

ناشناس گفت...

برادر داستان ضربدري سكس مادرزن با داماد يادت نرود ( چندتا داماتوي سكس گروهي مادرزن هاشون را به اشتراك بزارند)

ایرانی گفت...

با سلام ..یادم نمیره اما اینو باید تک قسمتی بنویسم که جزو تک قسمتی های طولانی میشه و به این زودی ها نمیشه .. من در حال حاضر در این فکرم که یکی یکی داستانهای دنباله دارمو کم کنم و اونا رو به نصف برسونم . چون دیگه نه فرصتی برای نوشتن هست نه برای فکر کردن درست ..ولی هم تمرکز می خواد و هم فرصت .. و من از هر فرصتی استفاده می کنم . به عنوان همراه یک بیمار از صبح تا یک ساعت پیش بودم بیمارستان .. اومدم خونه با همه خستگی و خواب آلودگی دیدم خیلی وقته داستان تک قسمتی ننوشتم .. دیگه هول هولکی یه داستان نوشتم که اسمش قشنگه ولی از خود داستانش من که نویسنده اش هستم زیاد خوشم نیومد به اسم کی میگه باجناق فامیل نمیشه .. فقط واسه این بود که عده ای از دوستان گلم نگن که چی شده ..در هر حال پوزش بنده رو بپذیرید به خاطر تاخیر ولی من این داستان رو به نظرم نوشتم تازه یادم اومد .. اگه درست گفته باشم و ذهنم درست منو راهنمایی کرده باشه همون وقتی که تقاضا کردی چند روز بعد نوشتمش .. به نظرم میاد از چهار یا شش نفر استفاده کرده باشم .. حالا سر فرصت میرم بگردم ببینم اسمش چیه و میگم .اگه این داستانو نوشته باشم اسمشو تا دو سه روز دیگه همین جا میگم و دیگه انجام وظیفه شده .. اگرم که نه ..سر فرصت اطاعت میشه . با درود ..ایرانی

ناشناس گفت...

ممنون سپاسگزار

ایرانی گفت...

خواهش می کنم آشنای گلم .. البته من الان چند دقیقه ای رو دنبال اون داستان بودم .. پنج شش تا مادر زن تک قسمتی در این دو سه ماهه به چشمم خورد ولی اونی که فکرشو می کردم روپیدا نکردم که در هر حال من بعدا سر فرصت ردیفش می کنم .. با سپاس ..ایرانی

sia گفت...

سلام و خسته نباشی گرم خدمت ایرانی گل.. اول تا یادم نرفته بگم که هر چی گشتم قسمت 266 این مجموعه رو پیدا نکردم و بیخیالش شدم، البته همش رو کامل خوندم.. فکر کنم چند ماهیه که نشستم پای این داستان. خیلی قشنگ بود. واقعن آخرت غیرواقعی به این میگن.. ولی یه جاهایی رو واقعن تکراری و کسل کننده میشد و صحنه های تکراری داشت که انگیزه آدم رو کم میکرد واسه خوندن.. اول داستان خیلی خوب شروع شد به طوری که فکر کنم 32 قسمت اول رو یکجا خوندم و واقعن چون دیگه آخر شب بود به زور از پاش بلند شدم..
شخصیتهای خوبی داشت، مثلن من از شخصیت "حنا" خیلی خوشم اومد. چه خوب میشد اگه بیشتر میاوردیش تو داستان. و اگه صحنه های تو خونه های مخنلف و با افراد مختلف بیشتر رو زیادتر میکردی به نظر من بهتر میشد..
درکل خسته نباشی و فعلن..

sia گفت...

سلام و خسته نباشی گرم خدمت ایرانی گل.. اول تا یادم نرفته بگم که هر چی گشتم قسمت 266 این مجموعه رو پیدا نکردم و بیخیالش شدم، البته همش رو کامل خوندم.. فکر کنم چند ماهیه که نشستم پای این داستان. خیلی قشنگ بود. واقعن آخرت غیرواقعی به این میگن.. ولی یه جاهایی رو واقعن تکراری و کسل کننده میشد و صحنه های تکراری داشت که انگیزه آدم رو کم میکرد واسه خوندن.. اول داستان خیلی خوب شروع شد به طوری که فکر کنم 32 قسمت اول رو یکجا خوندم و واقعن چون دیگه آخر شب بود به زور از پاش بلند شدم..
شخصیتهای خوبی داشت، مثلن من از شخصیت "حنا" خیلی خوشم اومد. چه خوب میشد اگه بیشتر میاوردیش تو داستان. و اگه صحنه های تو خونه های مخنلف و با افراد مختلف بیشتر رو زیادتر میکردی به نظر من بهتر میشد..
درکل خسته نباشی و فعلن..

ایرانی گفت...

با درود به سیای نازنین و سپاس از همراهی تو دوست و برادر گلم .. البته من موارد اندکی پیش اومده که به خاطر دیگران یه قسمتهایی از داستان رو حتی اگه حس کنم ضعیف تر هم میشه می نویسم تا بتونم توی ذوق نمی زنم .ولی مگر این که یه پیشنهاد های زیادی عجیب و غریب باشه که دیگه انجامش ندم . داستان هم طولانی شده بود و دیگه داشت فرسایشی می شد اگه می خواستم شخصیتها رو زیاد کنم و حداقل در یه جایی که قابل قبول باشه به خط پایان برسم شاید 500 قسمت هم می شد . آخه بدی این جور داستانها در اینه که سکس و صحنه های سکسی زیاد داره .. خیلی سخته صد ها بار صحنه های سکسی رو تشریح کنی و یکنواخت نشه .. راستی داستان فقط یک مرد رو خوندی ؟ علاوه بر سکس های زیاد و کمی هم وارد کردن عنصر تخیل یه پیام ناسیونالیستی ایران دوستی هم داره .. داستان گرمیه .. من یک کوروشی رو برای ایران قرن بیست و یک ساختم که تنها مردیه که نطفه اش باور میشه و پس از کش و قوس های زیاد در آخر داستان دنیا را ایرانی می کنم . .فعلا با اجازه .. دست گلت درد نکنه ..

ایرانی گفت...

با درود به سیای نازنین و سپاس از همراهی تو دوست و برادر گلم .. البته من موارد اندکی پیش اومده که به خاطر دیگران یه قسمتهایی از داستان رو حتی اگه حس کنم ضعیف تر هم میشه می نویسم تا بتونم توی ذوق نمی زنم .ولی مگر این که یه پیشنهاد های زیادی عجیب و غریب باشه که دیگه انجامش ندم . داستان هم طولانی شده بود و دیگه داشت فرسایشی می شد اگه می خواستم شخصیتها رو زیاد کنم و حداقل در یه جایی که قابل قبول باشه به خط پایان برسم شاید 500 قسمت هم می شد . آخه بدی این جور داستانها در اینه که سکس و صحنه های سکسی زیاد داره .. خیلی سخته صد ها بار صحنه های سکسی رو تشریح کنی و یکنواخت نشه .. راستی داستان فقط یک مرد رو خوندی ؟ علاوه بر سکس های زیاد و کمی هم وارد کردن عنصر تخیل یه پیام ناسیونالیستی ایران دوستی هم داره .. داستان گرمیه .. من یک کوروشی رو برای ایران قرن بیست و یک ساختم که تنها مردیه که نطفه اش باور میشه و پس از کش و قوس های زیاد در آخر داستان دنیا را ایرانی می کنم . .فعلا با اجازه .. دست گلت درد نکنه ..

ایرانی گفت...

با درود به سیای نازنین و سپاس از همراهی تو دوست و برادر گلم .. البته من موارد اندکی پیش اومده که به خاطر دیگران یه قسمتهایی از داستان رو حتی اگه حس کنم ضعیف تر هم میشه می نویسم تا بتونم توی ذوق نمی زنم .ولی مگر این که یه پیشنهاد های زیادی عجیب و غریب باشه که دیگه انجامش ندم . داستان هم طولانی شده بود و دیگه داشت فرسایشی می شد اگه می خواستم شخصیتها رو زیاد کنم و حداقل در یه جایی که قابل قبول باشه به خط پایان برسم شاید 500 قسمت هم می شد . آخه بدی این جور داستانها در اینه که سکس و صحنه های سکسی زیاد داره .. خیلی سخته صد ها بار صحنه های سکسی رو تشریح کنی و یکنواخت نشه .. راستی داستان فقط یک مرد رو خوندی ؟ علاوه بر سکس های زیاد و کمی هم وارد کردن عنصر تخیل یه پیام ناسیونالیستی ایران دوستی هم داره .. داستان گرمیه .. من یک کوروشی رو برای ایران قرن بیست و یک ساختم که تنها مردیه که نطفه اش باور میشه و پس از کش و قوس های زیاد در آخر داستان دنیا را ایرانی می کنم . .فعلا با اجازه .. دست گلت درد نکنه ..

ایرانی گفت...

راستی سیا جان یادم رفت در پیام قبلی اینو بگم ..قسمت 266 هست .. ده پست قبل از قسمت 267 منتشر شده ... موفق باشی ... ایرانی