ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 149

-واسه این که من اون شیطانو دوست دارم . عاشقشم . واسه این که اون شیطان بهم گفته دوستم داره . منو می خواد . منو به دنیای رویاهام برد . حس کردم با اون زندگی رو قشنگ تر می بینم . به خاطر اون زندگیمو باختم . همه چی مو باختم . ولی نه .. نه .. من نباختم . چون خود اون شیطانو دارم . همه چی مو دارم . اون شیطان همه چیز منه . هستی منه . وجود منه . میدونم که شیطان هم می تونه دوست داشته باشه . می تونه عاشق باشه . واسه این که من مسیر عشقو گم کرده بودم و شیطان راه درست زندگی رو به من نشون داد . شیطان هم می تونه یک فرشته باشه . می تونه بهترین باشه . می تونه ..
 سردی و بی تفاوتی رو در چهره مهران احساس می کردم . اون دیگه  نمی خواست با من باشه .. شایدم نمی خواست  منو به عنوان عشقش بدونه . همونی که به من وعده و وعید ازدواجو داده بود . می دونستم همه اینا که میگه پدر و مادرش از این وضع پیش اومده متاسف هستند  فیلمی بیش نیست .
-مهران نمی خوای بغلم بزنی ؟ نمی خوای بگی دوستم داری ؟ حالا من یک زن آزادم .. دیگه شوهر ندارم . کسی نمی تونه  مانع دیدار و از دواج من و تو شه ..  .
 مهران پوزخندی زد و گفت فرزانه من فعلا آمادگی ازدواجو ندارم . با این جریانات حس می کنم که داغون شدم .  وقتی که فرزاد داشت به خاطر یه مشت جواهر بی ارزش منو می زد ازم حمایت نکردی ..
 -ازت حمایت نکردم ؟ تو روم نگاه کن مهران ؟ من دیگه چیکار می کردم . وقتی اون داشت تو رو می زد حس می کردم که داره منو می زنه .. وجود منو زیر مشت و لگدش گرفته .. با این حال تو این کار بد رو انجام داده بودی .تو وسایلی رو که مربوط  به خودت نبود از خونه اون بر داشتی .. طلاهای زنشو .. انتظار داشتی بهت آفرین بگیم ..
-بد که نشد .. اونا رو از چنگ من بیرون آورد و گذاشت کنار بقیه سر مایه اش . من می خواستم برای دو تایی مون هزینه اش کنم . سر مایه گذاری کنم . اگه بهت می گفتم شاید قبول نمی کردی . زنا شم اقتصادی خوبی ندارن . فرزاد همه رو خواست برای خودش .
 یه لحظه خواستم بهش بگم که اون مرد تر از اونیه که تو فکر می کنی . اون چشم و دلش سیر تر از اونیه که  در خیال آدمایی مثل تو نمی گنجه .. ولی متوجه شدم که  من واسه توجیه کارای خودم و این که به خودم بقبولونم که کارم اشتباه نبوده و به نوعی خودمو گول بزنم به اون نیاز دارم .
-عزیزم .من اومدم این خبر خوشو بهت بدم . من در کنار توام تنهات نمی ذارم . حالا منو به عنوان یک  همسر به عنوان یک همدم و معشوقه .. هر چی که قبول داری داشته باش فقط می خوام اینو بدونی که من هر گز تنهات نمی ذارم . همیشه کنارت می مونم . در کنارت برای ساختن فردای خودمون .. برای همونی که از نوجوونی آرزوشو داشتیم . آره عزیزم من حالا اومدم به همون راهی که تو می گفتی که من گمش کردم . تو اون راه رو به من نشون دادی . گفتی که راه صحیح همینه . مسیر زندگی من همینه .
 -اگه من اشتباه کرده باشم چی ؟ اگه  من گمراه شده باشم چی ؟
 -مهران باهام شوخی نکن .. شوخی نکن .. مگه یه آدم چند جور می تونه حرف بزنه .
  دستامو به طرفش دراز کردم تا دستاشو توی دستام بگیرم . یه حس نفرت خاصی بهم دست داده بود . ولی این حسو داشتم که باید یک مرد رو در کنار خودم داشته باشم . من سالها با یه مرد بودم .  اسم یه مرد رو من بود و سایه یه مرد رو سر من .  من اگه اسم مردی رو هم رو خودم نمی داشتم سایه یه مرد رو می خواستم . نمی خواستم شکست رو باور کنم . دلم می خواست به دست و پاش بیفتم ازش بخوام که منو در کنار خودش داشته باشه . شاید اگه به عنوان یک دوست و یک معشوقه می تونست منو قبول کنه می تونستم این فرصتو داشته باشم که اونو بسازم .  با همه دردو نفرتم .. با همه عذابی که می کشم . لبخند تلخی رو گوشه لبام نقش بسته بود . لبخندی به ظلمت شب .. به سیاهی دلهای تیره و سنگی . اون لبخند به خاطر این تضادی بود که در زندگی من پیدا شده بود . چند وقت پیش که همه چی آروم بود زندگی روشنی داشتم حس می کردم که عشقی در زندگی من وجود داره که من اونو سالها بود که گمش کرده بودم می خواستم اون دنیای روشنمو در کنار عشقم پیدا کنم . در کنار همین مهرانی که اومده زندگی منو بر هم زده بود ..در کنار اون روشنی و لبخند خورشید عشقو می خواستم . حالا به این قانع شده بودم که  اون با همه زشت کرداری هاش و دنیای آلوده و سیاهی که درش زندگی می کنه در کنار من باشه و همون دست اورد و ره آورد من از زندگی باشه . نه تنها به رویای خودم نرسم بلکه داشتن همون زندگی واقعی گذشته منم واسم یک رویا شه ... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی