ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 45

-اوخخخخخخخخخ مهتاب .. مهتاب . گوشتو بیار جلو باهات کار دارم .
 گوشمو به دهنش چسبوندم .
 -داری یه کاری باهام می کنی که شوهرم هم نتونسته باهام بکنه جز همون اولای ازدواجمون . ادامه بده .. هر کاری بگی می کنم . خواهش می کنم ..
ناله هاش لحظه به لحظه شدت بیشتری می گرفت . دستاش داغ شده بود . مچ دستامو گرفت ..
-منو بمالون .. ولم نکن . همین جا باش تکون نخور .
-عزیزم . من همین جا هستم . من که نمی خوام جایی برم . همین جام کنار توام . بگو از کدوم حرکت من خوشت میاد همونو بیشتر انجام بدم .
 -نمی دونم . نمی دونم چی بگم . از همش خوشم میاد .
 فقط به مهسا نگاه می کردم ببینم از کدوم حرکت من بیشتر خوشش میاد . حس کردم از اون حالتی که دو یا سه تا از انگشتامو فرو می کنم توی کسش و تند تند اونو در یه حالت رفت و بر گشتی در تماس با داخل و قسمتای بیرونی کسش قرار میدم بیشتر خوشش میاد .  سرمو که بالا کردم متوجه شدم با این که افسانه و مهشید سخت مشغولن ولی حواسشون به ماست .. مهسا مثل پرنده ای بال بال می زد .
-مهسا جون یواش تر ..
-دهنمو داشته باش . من دست خودم نیست .. آخه من دستام داره با بدنت کار می کنه ..
در همین لحظه مهشید از جاش پا شد و اومد کنار دخترش ..
 -مهتاب به این بگو بره وگرنه از هوس میفتم .
 به حرفای  مهسا توجهی نکردم .
-مهشید جون دلم می خواد مخصو صا تو جلوی دهن دخترت رو داشته باشی ..
 مهشید کمی هراسان نشون می داد . از بس دخترش خیطش کرده بود کمی مضطرب به نظر می رسید ولی مهسا سر انجام چاره ای نیافت جز این که کوتاه بیاد و دیگه غر نزنه که چرا مادرش اون جاست و دستشو گذاشته رو دهنش . افسانه یه سری تکون داد و منم تاییدش کردم ..
-عزیزم دخترم .. مهسا جونم می دونم حالا غرق هوسی . مامان فدات .. ببینم دستمو شلش کردم . حالا می تونی گازش بگیری .. قربونت شم .. مهتاب تو که اونو دیوونش کردی .. سریع تر .. ولی دستت درد نکنه .. دستت درد نکنه ..
 می دونستم مهشید واسه چی داره اشک می ریزه . اون به خاطر نیاز ها ش با دامادش رابطه بر قرار کرده بود ولی هر گز عشق مادر فرزندی خودشو از یاد نبرده بود .  فراموش نکرده بود که یک مادر هر قدر از فرزندش حرف بد بشنوه بازم گذشت داره . . مهسا ساکت شده بود .. مهشید دستشو خیلی آروم از جلو دهن دخترش بر داشت . حس کردم که باید اونا رو با هم تنها بذارم و خودم یه سری به افسانه بزنم که ببینم چیکار می کنه . ..
 -مهتاب تو این یه تیکه رو هم گل کاشتی . هم دختره رو سر حالش کردی و هم این که اون دو تا رو با هم آشتی دادی ..
-کار تو هم حرف نداشت . تو هم مهشید جونو روبراه کردی . درست کردن این دو نفر خیلی سخت بود .. شاید دست کمی از روبراه کردن کاملیا نداشت . آخ چقدر دلم براش تنگ شده ..
-اون که نمی تونست تا ابد پیش ما بمونه .
افسانه با کس و سینه هام ور رفته  لباشو گذاشته بود رو گونه هام . خیلی خسته بودم . به این ور رفتن هاش نیاز داشتم ولی حواس دو تایی مون جفت اون مادر و دختر شده بود .
 -مهسا خوبی ؟ باهام حرف نمی زنی ؟ من مادرت نیستم ؟ نمیگم برات زحمت  کشیدم . این وظیفه هر مادریه ..تو هم یه روزی مادر میشی و می فهمی که من چی دارم میگم . آره من گناه کردم اشتباه کردم . ولی می دیدم . متوجه بودم که اون نامرد با زنای دیگه ای هم رابطه داره . اون از اولشم یه مرد درستی نبود . چقدر بهت گفتم به دردت نمی خوره .
-ولی به درد توکه خورد .
 -عزیزم قبول حق با توست ولی اگه یک شوهر سر به راهی داشتی هیچوقت این کارو نمی کردم .
-اگه شوهرم سر به راه بود که دیگه طرف تو نمیومد ..
-منو نمی بخشی ؟ من که جز تو کس دیگه ای رو ندارم . اگه بمیرم واسم اشکی هم نمی ریزی .. ؟
داشتم به این فکر می کردم که مهسا حالا چی جواب مادرشو میده یعنی اونو خیطش می کنه ؟ دلشو بیشتر می شکنه ؟  اشک در چشای من و افسانه حلقه زده بود . اون می خواست از جاش پا شه و بپره وسط اونا که دستشو کشیدم و نذاشتم .
 -دختر این مربوط به اوناست . ما تا این جاش هم دخالت کردیم خیلی رویایی  پیش رفتیم این جا به بعدشو بذار به اختیار خودشون که طعم شیرین آشتی رو خودشون بچشن ...
هنوز چند ثانیه نشده بود که مهسا با هق هق خود نشونمون داد که مادرشو بخشیده .. گریه های مهسا همه مارو به گریستن وا داشته بود .. چه جورم گریه می کردیم .. من و افسان که  لبخند و خنده هامونو هم قاطی گریه هامون می کردیم . چه لحظات با شکوهی بود ! سر و صدای خیلی از زنا در اومده بود .. زنایی که در سلولهای دیگه بودند ..
 -چه خبرتونه نصف شبی ..
- این وقت شبم امون نداریم ..
-باز کی مرده ؟
-مثل این که دم صبحی بازم اعدامی داریم.
 -اعدامی کجا بود ..
 زود خودمونو جمع و جور کردیم تا بتونیم جواب نگهبانا رو بدیم . ولی ساکت تر شدیم و کسی سراغمون نیومد .. مهشید و مهسا سخت همدیگه رو در آغوش کشیده و می بوسیدند . کاملا بر هنه .. می دونستم که بد نهای برهنه اونا سر شار از عشق و هوسه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی