ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 151

-فرزانه من نمی تونم توی خونه خودم با تو باشم .. راستش پدر و مادرم نظر خوبی راجع به تو ندارن ..
-مهرانه چطور ؟
-اون که دوستته .. اون درکت می کنه . اگه دوست داری با هم بریم به جایی .
 -بریم بگردیم ؟
-نه .. کلید یه آپارتمانو دارم . می تونیم اون جا یه تجدید خاطره ای بکنیم .
 به چشاش نگاه کردم . اون برق اشتیاق و شهوتو در چشاش نمی دیدم . اون عشق دیگه محو شده بود . چطور تونسته بود فریبم بده که عاشقمه ؟ و من چطور می تونستم با این وقت خریدنها کاری کنم که اون به من علاقه مند شه ؟اگرم می شد چه کاری ازم بر میومد . چه فایده ای برام داشت .. ؟! فقط می تونستم خودمو تسکین بدم و به دور و بری هام بگن ببینین مهران دوستم داره . من اگه به خاطر اون به زندگیم به شوهر و بچه ام پشت کردم ضرر نکردم . به عشقم رسیدم . حداقل سرکوفت نشنوم .. کسی رو من منت نذاره . اون واسه سکس کردن با من می خواست رو من منت بذاره . باید می دونستم از همون اول می فهمیدم که می خواد منو فریب بده .اصلا منی براش اهمیت نداشتم که بخواد با احساسات من بازی کنه . اون فقط به خودش توجه داشت . به این که اززندگی لذت ببره .. سوار ماشین من شد.
 -ببخش عزیزم که سوار ماشین کلاس پایینت می کنم ..
 -عیبی نداره . بعدا یکی بهترشو می خری .
 -با کدوم پول ؟نمی دونم  شاید یه کاری گیر آوردم ..
-اگه بتونی یه کاری گیر بیاری که زحمتش کم باشه و در آمدش زیاد خیلی خوبه ..
 -تو نمی خوای واسه خودت کاری پیدا کنی ؟
 -اگه تصمیم به موندن گرفتم همین کارو می کنم .
 -نمی تونی منو با خودت ببری ؟ من نمی تونم این جا بمونم مهران . من می میرم خیلی زود می میرم اگه این جا بمونم . من به خاطر تو خودمو تباه کردم .
 -من هر گز از تو نخواسته بودم که خودت رو به خاطر من به درد سر بندازی .
-یعنی این کارای من برات هیچ اهمیتی نداشت ؟ من برات مهم نبودم و نیستم ؟ من خودمو نابود کردم .
-فرزانه نابود شده چه به درد من می خوره؟!
 -تو می تونی زندگی دوباره ای به من بدی . می تونی نجاتم بدی . می تونی بهم امید بدی .
-با کدوم پول ؟
-مگه خودت نمی گفتی خوشبختی در پول نیست ؟ خوشبختی می تونه پول بیاره ولی پول نمی تونه عامل خوشبختی باشه ..
 -باید بمیری اگه پول نداشته باشی .
-و تو به خاطر زنده موندن اومدی سراغم ؟ خودت رو خوب و عاشق نشون دادی ؟
 - فرزانه ! اگه بخوای وجدان بیدار من شی و این جور نصیحتم کنی همرات نمیام ..
-باشه لال میشم .
 ساکت شدم . منی که دین و دنیاش بودم الهه نازش بودم حالا به زور می خواست منو ببره به یه جای خلوت و باهام سکس کنه . یادم میومد اون وقتی که حس می کردم عاشقشم از این که خودمو در آغوش شوهرم فرزاد بذارم نفرت داشتم حالا همون نفرت رو از بودن با مهران حس می کردم ولی می خواستم کاری کنم که اونی که ازش نفرت دارم عاشقم شه و به عنوان مردی که به من هویت میده بالا سرم باشه . نمی خواستم  یدک کش صفت مطلقه باشم . همیشه دلم واسه زنای بیوه می سوخت . من نمی خواستم یک زن تنها و بدون مرد باشم . نمی خواستم کسی دلش به حال من بسوزه یا فکرای دیگه ای در مورد من بکنه . شوهر سابقم فرزاد بهم گفته بود که  سعی می کنه آبرومو محفوظ داشته باشه به کسی چیزی نگه . ولی ماه زیر ابر پنهون نمی مونه . یه چیزی رو که چند نفر بدونن امکان نداره که پنهون بمونه . می دونستم حتی اگه فرزاد مهربون به کسی نگه که زنش یک هرزه بوده بازم یه روزی همه اینو می فهمن . وارد یه برجی شدیم که شاید چهار صد تا واحد داشت . رفتیم به طبقه دهم .. یه جای خیلی دنج .. یه واحد مسکونی نقلی .. شاید یه چیزی حدود پنجاه متر بود .. خیلی بده که آدم وقتی می خواد به هر کاری دست بزنه با تنفر باشه .. یعنی هم از بودن با اون نفرت داشتم و هم ازنبودن با اون گریزان بودم . تختی که اون جا می دیدیم یه تخت یه نفره بود . واسه من فرقی نمی کرد . خودمو انداختم روش و طاقبازدراز کشیدم . مهران هم خودشو به زور کنارم چپوند و بهم وصل کرد .
 -چیه فرزانه . خوشحال نیستی . مثل دخترای تازه به سن بلوغ رسیده ای هستی که یه پسری می خواد کونشو بکنه و اونم اکراه داره و بالاخره با نفرت قبول می کنه که کون بده ..
می خواستم بهش بگم آره منم یکی از همون دخترا هستم .. یکی از همونایی که با نفرت می خواد خودشو در اختیارت بذاره .
-خوب این جور دخترا رو می شناسی مهران . با خیلی از اونا بودی ؟ با اونایی که احساسشونو به بازی می گرفتی ؟ ای کاش منم یکی از اون دخترایی می بودم که اون روزا خودمودر اختیارت می ذاشتم تا دیگه دست از سرم بر داری . تا به روزی مثل امروز نرسم .
ظاهرا مهران به حرفام توجهی نداشت . چون شلوارشو کشیده بود پایین . کیرشو در آورده اونو به دهنم چسبوند .
-بازش کن . با این شور و حالی که نشون دادی باید این ساندویچو حسابی میل کنی . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی