ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 48

مدتی گذشت و یکی از این روزا نفیسه اومد پیشم و گفت مهتاب تا یه چند روزی رو سعی کنین در قسمتهای  عمومی با هم شوخی های خاص نکنین و توی حموم هم با هم لز نداشته باشین . هر لحظه امکان داره یه عده ای رو به عنوان زندانی بفرستن این جا و به نحوی بخوان از شرایط این جا مطلع شن . از این کارشون هدف خاصی رو دارن . گاهی می خوان شرایط تر بیتی این ندامتگاهها رو بسنجن .. گاهی هم می خوان از زیر زبون قاچاقچیا حرف بکشن . ولی این قدر راحت به هم نپیچین .  من سعی می کنم در این مدت اگه  زندانی جدید تحویلمون دادن  به سلول شما نفرستم . تازه ظرفیت شما هم تکمیله .
-نفیس جون تو اینا رو از کجا می دونی ..
 -من تا یه حدی دستای قویی در این ستاد ها دارم ولی متاسفانه این که چه کسی رو به عنوان مامور مخفی می خوان بفرستن , این جا رو نمی دونم . معمولا اونی که نقش جاسوسی رو بازی می کنه  زیاده از حد خودشو صمیمی نشون میده و شایدم خودشو گوشه گیرو ناراحت نشون بده ..
 -ببینم نکنه مهشید و مهسا نفوذی باشن ..
-نه نگران نباش اونا پرونده شون  قدیمیه .. ولی  تا رفیق جدیدی به دوستاتون اضافه نشده جای نگرانی نیست ..
با این حال ما زنا  خارج ازاین فضا و وقتی صبحها به کار گاههای مختلف که می رفتیم تا حدودی رعایت می کردیم . به چند نفر ی هم حرفای نفیسه رو انتقال دادم البته نگفتم که اینا رو اون گفته . دی سیپلین شدیدی حاکم بر فضای زندان شده بود . حتی من و مهشید و افسانه و مهسا که می خواستیم با هم حال کنیم این کار رو با ترس و لرز انجام می دادیم . البته بهنام هفته ای یک بار بهم سر می زد . من و اون در استراحتگاه نفیسه همدیگه رو می دیدیم . نفیسه می تونست ازاین زندان منتقل شه و بره جایی دیگه . حتی می تونست بقیه خدمتشو در جای دیگه ای به غیر از زندان بگذرونه ولی به خاطر من مونده بود . یه بار که با هم تنها بودیم قسمش دادم که از این محیط و ازاین فضا خودشو دور کنه .
 -مهتاب من به دو علت این جام . هم به خاطرخودم و هم به خاطر تو . به خاطر تو نه فقط به این دلیل که تو هم بخوای با من حال کنی که اگه من نباشم می دونم دوستای دیگه ای داری که بهت برسن . دلم می خواد تا می تونم از خوبی هات بنویسم و اون قدر گزارش خوب برات رد  کنم که دیگه مرکز از رو بره .
 -فدات شم تو چقدر خوبی .
-ولی نه به خوبی تو مهتاب.
 -اگه تو رو نداشتم دیوونه می شدم .
نفیسه به نسبت دفعات اولی که باهاش لزمی کردم تپل تر شده بود . ولی اون جوری نبود که چاق به نظر بیاد . 
-چیه به اندامم نگاه می کنی ؟ ازفرم خارج شده ؟
 -نه خیلی خواستنی تر شدی .
-پس به چی فکر می کردی ؟
-به این که تو بالاخره یه روزی ازاین جا میری  . تا ابد که نمی تونی داوطلب این جا باشی. و من بدون تو  تنهای تنها و درمونده میشم . همه میرن و من  می مونم و این دنیای بی وفا . دنیایی که آدما رو در خودش می بلعه و سیر نمیشه .
 نفیسه پاهاشو باز کرد اونا رودور کمرم قلاب کرد . نذاشت که من دیگه زیاد حرف بزنم .
 -خیلی فرزشدی خانومی ..
-به من میگن نفیس چریک .. مثل یه مرد می جنگم ..
 -ومثل یک زن لز می کنی .. منم بهت میگم نفیس سه سوت ..
 اون شاید در کمتر ازسه سوت دو تایی مونو برهنه کرده بود .
-پشت کن بهم بینم . حس می کنم تنظیماتت به هم خورده . ببینم مگه این روزا به خودت نمی رسی ؟ بهنام داره چیکار می کنه ؟ خیلی خسته شدی نه ؟
-نمی دونم نفیسه . فکر می کنم اصلا به دنیا اومدم که برای همیشه در زندان باشم .
-ناراحت نباش عزیزم . یه سی چهل سالی که این جا بمونی بالاخره دلشون می سوزه و تو رو ولت می کنن . تازه عزیزم یه چند وقت دیگه بگذره می تونی چند روز تقاضای مرخصی بکنی . نگو خجالت می کشی که با بقیه روبرو شی.  میدم این قدر ازت بنویسن که دیگه وقتی که رفتی مرخصی مشکل خاصی نداشته باشی .. یعنی همه بدونن که تو چقدر خوبی .. حالا حس بگیر .. تو به من میگی که چاق شدم . کون تو هم  بد رشد نکرده . ازبس دستای مختلفی بهش می رسه و می خوره ..
 یه پهلو کرده کونمو به طرفش گرفته بودم . انگشتشو گذاشت روی سوراخ کونم و آروم آروم اومد به طرف پایین و اونو روی کس منم می کشید . چند بار که این کارو کرد دیگه فکرم فقط رفت پیش همین کارش . حس کردم دارم تنظیم میشم و اونم خیلی خوب به کارش وارده ..
-نفیسه .. دستات جادو می کنه .. خیلی هم جادو می کنه ...
-ولی افسون تو قوی تره .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی