ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 150

چقدر دلم می خواست بهش بگم خیلی پستی . تو از اولشم منو دوست نداشتی . تو به خاطر املاک و  اموال من و شایدم هوس زود گذر در کنار همه اینا اومدی سراغ من . با من و احساسات من بازی کردی . ازم لذت بردی . خوشت اومد که خودمو تسلیم تو کردم . بهت اعتماد به نفس دادم . کیف کردی که من خودمو به خاطر تو نابود کردم .  احساس غرور کردی . می خواستی که من زندگیمو دارو ندارمو به خاطر تو بفروشم .. پولشو بریزم توی دست تو .. بدمش به تو .. یا منو با خودت می بردی یا نه .. فرقی هم برای توی نامرد نمی کرد . در هر دو صورت رهام می کردی . تنهام می ذاشتی . می خواستم همه اینا رو بهش بگم . می خواستم خودمو سبک کنم .. می خواستم آروم بگیرم . ولی حس کردم اون قدر درد و سنگینی رو دلم نشسته که اگه برای دقایقی هم احساس سبکی کنم بازم زجر دیگه ای میاد سراغم که چرا من این حرفا رو زدم . چرا این راه رو انتخاب کردم . چرا نتونستم ونخواستم بازم شانس اینو که در کنار مهران باشم رو امتحان کنم .  بار ها و بار ها به این فکر کردم که چرا آدما تا این حد پستند و به خاطر رسیدن به خواسته های خودشون تن به هر کاری میدن . با فریب و حقه بازی می خوان به خواسته هاشون برسن . بزرگترین دروغا رو به هم میگن . هر بار که به این جا می رسیدم و می خواستم با مظلومیت خودم خودمو تسکین بدم یادم میومد که خودم هم یکی از این آدمای ظالم وپستم . یکی از اونایی که یکی دیگه حق داره لعنتم کنه . توی صورتم تف بندازه . آره ما آدما پستی و رذالت و بی شرمی خودمونو نمی بینیم . خود خواهیم .  حس می کنیم که دنیا فقط واسه ما آفریده شده  . ما حق داریم که ازش لذت ببریم . دنیا واسه آرامش ما وبرای اینه که ما رو به خواسته هامون برسونه . به هر قیمتی . ما می تونیم خیانت بکنیم و دیگری حق نداره که این کارو در حق ما انجام بده .
 -حالا کجا زندگی می کنی فرزانه ؟
-پیش پدر و مادرم . ولی تا چند روز دیگه می خوام یه آپارتمان هفتاد متری  رو  معامله کنم . اشکالش در اینه که پونصد ششصد متر با خونه ای که درش زندگی می کردم فاصله داره . ولی مهم نیست . توی تهرون بزرگ  بیشتر جا ها تا سالها همسایه همسایه شو نمی شناسه . و شاید تا لحظه مرگ و بعدش .. دیگه محبت مرده ..  صفا و دلبستگی ها همه مرده .. گاهی وقتا فکر می کنم که عشق هم مرده . ولی بهتره بگم اصلا عشقی وجود نداره که بخواهیم واسه مرگش عزا بگیرم .
-پس تو این جا به دنبال چی هستی؟
 -به خاطروعده وعیدایی که تو به من دادی ..
-من بهت هیچ وعده ای ندادم .
 آشغال به من دروغ می گفت و من نمی تونستم چیزی بگم .
-فرزانه تو پول این خونه ای رو که می خوای بخری از کجا تهیه کردی ؟ فرزاد بابت مهریه چیزی بهت داده ؟ -بابت مهریه ؟ شوخی می کنی ؟ همون که گذاشته زنده بمونم بزرگترین لطفو در حق من کرده ..
-راست میگی .. اون می تونست من و تو با همو بفرسته به درک . به جایی که دیگه نتونیم خودمونو بالا بکشیم . واسه همینه که بهت گفتم چطور تونستی اون فرشته رو ولش کنی و بیای به سمت شیطون ؟
-بازم دوست داری جوابای تکراری بشنوی ؟
-باور کن این مرام فرزاد منو تحت تاثیر قرار داد . شاید ته دلم دوست داشته باشم اونو بزنم و انتقام اون ضربه هایی رو که به من زده بگیرم ..
-هه ..هه ...هه... ضربه ؟! تو داری از ضربه حرف می زنی ؟! اون به تو ضربه زده ؟ چند تا مشت و لگدو اسمشو می ذاری ضربه ؟  من و تو دو تایی مون با بی رحمی قلبشو شکافتیم . و اون داشت نگاه می کرد که با شکستن بال و پرش من و توچه جوری داریم در آسمون هوس پرواز می کنیم . هوسی که تو به من گفتی یک عشقه . اون از اول شاهد همه اینا بود . .. ولی من با همه اینا دوستت دارم . باورت دارم ..
 -ببینم فرزانه اگه  پول کامل آپارتمانو بدی بازم هیچی واست می مونه ؟
-چیه مهران نکنه بازم می خوای منو ببری امریکا ؟ چه سفر رویایی و خیال انگیزی ! -نه من به فکر پول و این چیزا نیستم . تو که می دونی ما اون ور آب پمب بنزین داریم - آره می دونم ..منو نمی بوسی مهران ؟ می تونیم لحظه های خوشی رو با هم داشته باشیم . من اگه بتونم برای خودم یه کاری جور کنم خیلی عالی میشه .
می دونستم تونستم که وسوسه اش کنم . اون نمی دونست که من چقدر پول دارم . من خودمم نمی دونستم که طلاهامو به چه قیمتی می تونم بفروشم .. و بعد از خرید این آپار تمان نقلی چقدر واسم می مونه .
-فرزانه ! من دیگه نمی تونم با تو باشم . ولی یکی از دوستام همون وقتایی که من و تو با هم بودیم یکی دوبار تو رو دیده خیلی ازت خوشش اومده . اتفاقا اونم تازه از همسرش جدا شده ..
خونم به جوش اومده بود .. اون داشت منو به یکی دیگه حواله می داد .. ولی من باید به هر قیمتی که شده برای تسکین خودمم که شده می رفتم سمت کسی که زندگیمو به تباهی کشونده ..
فوری به فکرم رسید که بزنم به جای حساس .. دیگه بهش نگفتم بی غیرت و نامرد و پست .. چون تمام صفتهای زشت در خود منم بود .
-مهران من به عقیده ات احترام می ذارم ولی  به تو اعتماد دارم به تو علاقه مندم . این دوره زمونه که نمیشه به هر کسی اعتماد کرد  من تو رو ازسالهای دور می شناسم . من این دوستتو از کجا بشناسم . حالا می خوای همین چند غاز پول نون و پنیری رو که یه سرمایه ای واسه منه ازچنگم در بیاره و بیچاره ام کنه ؟ 
 یه برقی رو در چشای اون نامرد پستی که منو به یکی دیگه حواله کرده بود دیدم . 
-راست میگی فرزانه .. همه آدما که مث من نمیشن ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی