ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 147

خیلی واسم سخت بود واسه منی که سوار ماشینای معمولی نمی شدم پشت پراید نشسته و در نهایت آشفتگی خیال رانندگی کنم . باورم نمی شد که خیلی زود همه چی رو باخته باشم . داشتم می رفتم به  خونه مهرا ن .. البته شاید خودمو گول می زدم . شایدم داشتم به خودم امیدی واهی می دادم . ولی می خواستم خودمو قانع کنم که هنوزم جای امیدی هست .. خودمو قانع کنم به این که تمام تلاشهامو کردم . چند بار نزدیک بود تصادف کنم .ولی دیگه زدم به سیم آخر .. خواستم بی خیال شم . می دونستم نمی تونم با ماشینای مدل بالا رقابت کنم ولی پامو  به شدت روگاز فشار می دادم دیوونه شده بودم انگاری می خواستم با پرایدم پروازکنم .   دنیای پیش روی خودمو سیاه می دیدم . چقدر همه چی واسم تلخ و شکننده بود . میگن برزخ یه جاییه خارج از این دنیا واین فضا .. شایدم در همین دنیا باشه .. جسم ما احساسی نداره . منم همین حالو داشتم . یه حس برزخی . آدما واسم مفهومی نداشتند .. و ماشینا .. آدمایی که از این سو به اون سو می رفتن .  با یه حس سرافکندگی راه خونه مهرانو در پیش گرفته بودم . به چه امیدی می خواستم این راه رو طی کنم ؟ هم اون و هم  فرزاد به اندازه کافی خردم کرده بودند ولی فر زاد حقش بود که خردم کنه ولی مهران  منو با خاک یکسان کرد . تحقیرم کرد ..نابودم کرد . خودمو تسلیم مهران کردم ولی اون بهم گفت که تو یک بازنده ای . نفهمید و نمی خواست بفهمه که من به چه قیمتی خودمو تسلیمش کردم .. امروز پس ازهشت نه سال اسمم از شناسنامه فرزاد خط خورده . باورم نمیشه . امروز روزشکست و روز مرگ منه . دلم می خواد یکی آخرین ضربه شو هم بر من وارد کنه . به من بگه حقته . حقته که زجر بکشی . حقته که خیلی زود بمیری . حقته که در گرداب تعفن و لجن بد نامی غرق بشی. حقته که اسمت از صفحه روز گار محو شه . حقته زجر بکشی .. گریه کنی . گریه دیگه دردی رو دوا نمی کنه . حتی آرومت نمی کنه .  وقتی که من و  فرزاد رفتیم پیش مهران اون پیش  دوست دخترش شیوا گفت من آدامسی رو که هشت ساله جویده شده چه طور می تونم بجوم و احساس کنم که شیرینه .. آخه واسه چی دارم میرم پیشش ؟ چرا بازم می خوام دست به دامن اون شم ؟! مگه اون نبود که جواهرات منو سرقت کرد ؟! اون نبود که به املاک من چشم دوخته بود ؟چرا من دارم میرم پیشش ؟! آخه چرا فکر می کردم که عاشقشم ؟ چرا از سر سیری خودمو انداختم به چاهی که هیشکی جز خدا نمی تونه نجاتم بده . من عشق اون بودم .همه چیز اون بودم .چرا اون خیلی راحت ازم دل کند ؟ چرا فریبم داد ؟ مگه آدما احساس ندارن ؟ مگه رحم ندارن ؟ .. یک لحظه خودمو گذاشتم جای فر زاد ..  حس کردم که اونم مث من همین حسو پیدا کرده بود . راجع به من همین فکرو می کرد . حالا یه آدامس جویده شده می رفت تا بازم  گدایی کنه . نمی دونستم چی رو باید از مهران گدایی کنم . عشقو ؟ یا هوسو ؟ می دونستم هیشکدوم از اینا رو نمیشه .. چون عشق و هوسی نسبت به مهران نداشتم . حتی شاید ازش متنفر بودم و بودم . شاید  می خواستم هویت گم شده و ازدست رفته ام رو با در کنار اون کثافت بودن تا حدودی به دست بیارم . حتی اگه می خواست باهام ازدواج کنه چاره ای جز پذیرفتن پیشنهادش نداشتم ولی من براش یه آدامس جویده شده بودم . اگه بهش می گفتم که می خوام یه خبر خوش بهت بدم و فرزاد منو طلاق داده .. احتمالا می گفت آدامس جویده شده به روی زمین افتاده و کثیف و خاکی رو بر دارم و بذارم توی دهنم ؟  دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم . برای لحظاتی  آن چنان نومیدی بر من غلبه کرد که تصمیم گرفتم ماشینمو به جایی بکوبونم ..ولی اگه نمی  مردم و دست و پام قطع می شد طوری که حتی قادر به خود کشی دوباره ای نبودم چی ؟! . چقدر این راه طولانی شده بود . با این که عجله داشتم ولی وقتی رسیدم دم در خونه اون هوسباز طماع  حس کردم که اون شهامتشوندارم که بخوابم زنگ در خونه رو به صدا در بیارم . توی ماشین نشستم و سرمو گذاشتم رو فرمون .تا  بتونم بر خودم مسلط شم . چه راحت شخصیت خودمو برده بودم زیر سوال و لهش کرده بودم . دختری که در دوران تحصیل و قبل از از دواج دوست پسر نگرفته بود به شوهرش خیانت کرد .. درست جایی پارک کرده بودم که  اولین و آخرین باری که با فر زاد اومده بودم این جا ماشینشو در همین نقطه پارک کرده بود . همون فضایی که طلاهامو بهم بر گردونده بود .. دلم می خواست اون لحظه زمین دهن وا می کرد و منو می بلعید .. چرا اونا رو بهم پسش دادی فرزاد ؟ چرا نذاشتی من بمیرم ؟ چرا تحویل قانونم ندادی ؟ چرا نذاشتی مثل یک سگ ولگرد آواره خیابونا شم ؟ نمی دونم خدا چه صبری به تو داده فرزاد ... شاهد تمام خیانت های من بودی ..منو بخشیدی و من بازم اومدم طرف مهران .. چرا اون طلاها رو به من بر گردوندی ؟ می تونستی بهم ندیش . بذاری بابام منو از خونه بیرونم کنه .. آخه واسه چی ؟ چرا با دستات خفه ام نکردی ؟ چرا منو نکشتی ؟ به خدا حاضرم بنویسم که من خودمو کشتم و تو با دستای خودت جونمو بگیری . .. به پات میفتم فرزاد .. دستاتو می بوسم .. بر اون دستانی که دور گردنم واسه خفه کردنم  حلقه شه راه نفسمو ببنده  ...... به دستات بوسه می زنم تا جونمو بگیری .. جونمو بگیری تا حس کنم بهم نفس دادی . نمی تونستم اون صحنه ای رو که اون طلاها رو به سمت من گرفت و می خواست بده به دستم فراموش کنم . فکر کردم داره مسخره ام می کنه . آزارم میده .. نهههههه خدای من .. من چه طور تونستم به اونی که دستمو گرفته پشت کنم و به اونی که به قصد سرقت و غارت وارد زندگیم شده روکنم تا پشت کردنشو ببینم ؟  چند بار باید خیط شم ؟ حس کردم تمام در ها به روی من بسته شده ..  یه دری رو روبروم می دیدم که شانس کمی واسه خودم قائل بودم که اون در خونه امید من باشه .. با این حال از ماشین پیاده شده و زنگ درو زدم .. صدای خود نامردش  بود که می گفت بله ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی