ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 13

ملیحه می خوست هر طوری شده جبران بکنه . وقتی اون ژِیلتو روی کسم و کناره هاش می کشید هوس و حشر زیاد از مغز کسم درجا می رسید به قلبم و حس می کردم داره دلمو از جاش در میاره .. لرزش پوست تنم که اون جای خود داشت . اصلا نمی دونستم اون داره چیکار می کنه و تا کجا ها پیشرفت کرده . می خواستم بخوابم .  دوست نداشتم به این زودی از حموم بیام بیرون . دور و بر کسم همه خیس شده بود و اونم تا می تونست کاری می کرد که این تر بودن کسم بیشتر و بیشتر شه . انگشتشو دور و برش حرکت می داد . -حواست هست -آره دختر می دونم که دختری . حواسم هست . -نههههههه .. نهههههههه به این زودی ار گاسم نمیشم .. -چی شی گاسم ؟... چشامو باز کردم و یه نیم نگاهی بهش انداختم و حس کردم که نمی دونه ار گاسم به چی میگن .. ریحانه که حواسش به ما بود گفت آهای آبجی پلنگه ..مست و ملنگه .. سفاتت کمه . همون ارضا شدنو میگه .. ولی این ملیحه هم عجب لبای کلفتی داشت ! وقتی اون لبا رو روی کسم می کشید  من حس اینو داشتم که دنیا داره کسمو لیس می زنه . حس از این قوی تر نمی شد .. هر بار که به اوج می رسیدم همین لذتو می بردم .  افسانه هم این حالتو در من ایجاد کرده بود . . حس کردم وقتی کسم بیشتر برق انداخته شده  لذت بیشتری می بره . خوشم میومد .. دوست داشتم همین طور به لیس زدن و میک زدن ادامه بده . نگاهمو به مسیر لاپام دوختم . در یه حالت طاقباز بودم . لبه های کسمو به دو طرف باز کردم تا وقتی زبون پهنشو می ذاره توی کسم لذت بیشتری ببرم .. دستمو رو سرش گذاشته  اونو بیشتر به خودم و لاپام فشار می دادم . بخور کسمو .. بخور .. لباتو بذار وسط لبه های کسم . خوب میکش بزن . نذار  همین جوری بمونم -فدات شم دختر . -اوووووففففف .. ملی جون ملی جون .. ملی جون .. خوبه .. خوبه .. سوختم .. آتیش گرفتم .. ریحانه دلش طاقت نگرفت و اومد بالا سرم و سرشو در جهت  مخالف سر من قرار داد صورتشو بهم چسبوند و لباشو رو لبام قرار داد . با این که لباش در یه حالت وارو رو لبام چسبیده بود ولی بی اندازه حال می کردم . بازم اون حس به من دست داده بود . حس یک فریاد . حس لذتی که میگن دیگه بالاتر از اون وجود نداره ..  دور کسم و اون داخل در حال جوشیدن بود .. داشت لذت و کیف منو می جوشوند .. آب کسم , آب هوسم به جوش اومده بود . حس کردم  هوس داغم از کسم بیرون ریخته وبا این حال دوست داشتم که همچنان کسم میک زده شه هم دلم می خواست ریحانه لباشو از رو لبام ور داره که من جیغ بکشم و هم دلم می خواست که به همین صورت به بوسیدنش ادامه بده . یه دستمو گذاشته بودم رو سر ملیحه و اونو به کسم  فشار می دادم و دست دیگه ام رو سر ریحانه بود . بعد از اون دسته جمعی رفتیم تو هم . هر کی رو هر کی سوار می شد . چه عشقی می کردیم .. یهو سر و صدایی اومد که خانوما زود باشین .. ملیحه : امروز خیلی مهربون شدن ..ریحانه : آره خانوم پلنگه به بر کت وجود مهتاب جونه .. میگم گاهی که سر حال نباشن یه نگهبان هم میذارن داخل حموم . واقعا کس خلن . ولی دختر تو این تیغ کس تراشی رو از کجا آوردی -این فقط به درد همینا می خوره . به درد رگ زنی نمی خوره . تازه اونا از خداشونه که ما خودمونو بکشیم . ملیحه : مهتاب جون تو دیگه این حرفو نزن خوشگل من .. ریحانه : چند ساله داریم سگ دو می زنیم که معاون ملی پلنگه شیم حالا تو اومدی جای ما رو گرفتی . افسانه : مهتاب معاون منم هست . هر چند رئیس منه .. -بس کنین بچه ها معاون هر دو تا تونم . حالا خوب شد؟ .  ولی معاون کلانتر بی ستاره .. مهین و شهناز کلی می خندیدند .. وقتی بر گشتیم بچه ها می گفتند  هیچوقت تا به این حد بر و بچه های اینجا با هم صمیمی نبودند و همه شون منو شرمنده می کردند و می گفتن که وجود من باعث شده -آخه خانوما من که کاری نکردم . تازه ده نفر از شما ها رو دیدم و با هاتون بر خوردم .. ریحانه : اگه بدونی این ده نفر چه شر و شوری دارن .  می تونن زیر همین زندان دینامیت بذارن و اونو بفرستن هوا . خلاصه باید حواسمون به کارمون باشه . در فضای زندان قدم زدیم . جای با صفایی بود .. صفا که چه عرض کنم . دوری از خونه و خونواده که نمی تونه با صفا باشه .ولی یواش یواش با چم و خم خیلی از کارا آشنا می شدم . کارگاه مخصوص کارهای دستی .. کتابخونه .. نماز خونه .. بوفه ..همه چی داشت . یه سالن عمومی با یه دو سه تا تلویزیون . خدا پدرشونو بیامرزه که تعداد تلویزیون ها رو زیاد کرده بودند وگرنه یه بزن بزن حسابی راه میفتاد . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی