ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 51

مهشید به پر و پای من می پیچید و من زیاد تحویلش نمی گرفتم . راستش خسته بودم خوابم میومد . این روزا از بس با این و اون بودم دیگه وقتی که یک موقعیتی پیش میومد  مثل قدیما هیجان زده نمی شدم .
-خیلی خسته ام خانومی . اگه میشه  و کاری نداری منم برم .
-کجا می خوای بری . مگه قرار نبود ناهارو پیش من بمونی
 -من کی همچین حرفی زدم . تازه خونواده ات بر می گردن و زشته .
-اتفاقا اونا غروب بر می گردن .
-پس تو چرا به بچه ها گفتی که ظهر بر می گردن ..
-واسه این که چند ساعتی رو با تو باشم . اونا هم زود تر برن . ببینم نمی خوای بهم هدیه بدی ؟ دوست داری من بهت هدیه بدم .. لباساشو در آورد و اون اندام دخترونه شو نشونم داد . اصلا انتظار این حرکتشو نداشتم .
 -بیا عزیزم . بیا می دونم خسته ای . بریم رو تخت بابا مامانم بخوابیم . 
-اگه بر گردن ..
 -بهت میگم نمیان ..
-مهشید تو که این جوری نبودی .
-من چه جوری بودم . جوری بودم که از بقیه بچه ها باید عقب افتاده تر می بودم ؟ از قافله عقب . خوشت میاد ؟ ببین سوتین و شورت طرح دار مشکی منو ببین ؟ خیلی به پوست سفیدم میاد . مگه نه ؟
 -چرا این کارا رو می کنی
-واسه این که می دونم تو چشم و دلت همش به دنبال این چیزاست .
 -برای تو چه اهمیتی داره که من به دنبال چه چیزی باشم .
 یه جوری نگام کرد که منو به یاد نگاه راضیه و خیلی از اونایی انداخت که تمام توجه شونو معطوف من کرده بودند ولی من همین که از پیش اونا پا می شدم انگار نه انگار که ساعتی رو با اونا خوش بودم با این حس و حال طرفم که اونا خودشونو با تمام وجود تقدیم من می کردن . برای اونا سکس با من نوعی عشق بود . راضیه و ملوک و فیروزه و مژده از این گروه بودن . مهناز و مهسارو دقیقا نمی دونستم که باید از کدوم مدلش باشن .ملوک که حسابش جدا بود .  اونا احتمالا مثل خودم اهل حال بودن ولی تا اون جایی که می دونستم با خودم حال می کردن . یعنی مهشید هم آره ؟ یا واسه این که از دخترای دیگه عقب نمونه داره خودشو بهم می چسبونه . تازه مگه من با چند نفر دوست بودم . نمیشه که به همه شون رسید . اون دختر جذابی بود که این جوری که به خودش رسیده بود می شد بهش گفت خوشگل .
 مهشید : دوست نداری بهت کادو بدم ؟ خوابت میاد ؟ بریم بخوابیم ..
-وای دختر تو دیگه کی هستی .. ببینم تو می خوای به من کادو بدی یا کادو بگیری .
-هردو تاش عزیزم . هر جوری که می خوای حساب کن .
فقط نگاش می کردم . به حرفای  دوست دخترایی فکر می کردم که یه جورایی بهم علاقه مند بودن . و یه زمانی هم فکر می کردن که تنها دوست دخترم هستن ..
-فکر نمی کردم این قدر راحت باهام کنار بیای ..
مهشید : این همون فکریه که من دارم می کنم .
 -می تونم ازت بخوام که بی خیالش شیم .؟
راستش تا اون جایی که می دونستم مهشید دختری نبود که تا این حد پیشرفت جنسی داشته باشه . احتمالا می خواست هوای منو داشته باشه . یا یه جورایی توی دلم جا کنه . بین بچه ها جا افتاده بود که من اهل تفریح و دختر بازی و این حرفام . شاید اون با این روش می خواست منو بکشونه طرف خودش و بعدش احتمالا  به خیال خودش منو اسیر خودش کنه . کاری که تا حالا هیشکی نتونست کامل انجامش بده . راستش بیش تر به خود مهشید اهمیت می دادم که نمی خواستم داغونش کنم . دلشو خوش کنم به این که می تونه یک رابطه سالمو با من داشته باشه . نمی خواستم داغونش کنم . اون دختر پاک و ساده اس بود . ولی تا به خودم اومدم دیدم که دو تایی مون توی اتاق خواب و روی تخت بابا مامان مهشیدیم و اون سرشو گذاشته رو سینه ام و منم دارم با بند سوتینش ور میرم .  ولی با همه اینا هنوزم دوست داشتم مهشید مهربون و ساده دلو یه جوری قانعش کنم که دست از سرم ورداره ..
-تو که می دونی من یه پسر شیطونم چه جوری خودت رو راضی کردی که با من باشی . در حالی که این خصلت تو نیست که بخوای خودت رو در اختیار یکی بذاری .. دوست داری آدمم کنی ؟
 مهشید : مگه الان آدم نیستی ؟ این چه طرز حرف زدنه ؟
راست می گفت .هنوز چیزی نشده نباید این جور قضاوت می کردم . با خودم گفتم بهتره صغری کبری بافی رو بذارم کنار و از لحظات زندگی ام لذت ببرم . از سکس های تکراری ... از نوازش کردنها .. از لب رو لب گذاشتن ها .. از مکیدن سینه و کس , و کردن کون جنس مخالفی که هنوز دختره .. مهشید خودشو با تمام وجود به من سپرده بود . وقتی داشتم سوتینشو بازش می کردم تغییر رنگ صورتشو به خوبی می دیدم . گرمای تنش می رفت که آتیشم بده . اون عکس من خیلی هیجان داشت . نمی دونم کی بهش گفته بود که این جوری می تونه منو به دست بیاره .. یعنی کار فیروزه بوده ؟ دیگه وقت لذت بردن از مهشید بود . وقتی خودش این طور می خواد من چیکاره ام ؟ خیلی وقت بود که یه سینه دخترونه و تازه نچشیده بودم . بدنش تازه و بکر بود . سینه هاش لطیف و دست نخورده .تا رفتم دهنمو بذارم رو یکی از سینه هاش .. اون خودش سینه شو گذاشت رو دهنم ... دیگه یادم رفته بود دقایقی پیش به چی فکر می کردم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی