ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 100

داستان خیالی نادر و نازنین در طبیعت شمال 68 و 69 و 70
نادر فقط خیره به اون میوه هایی که هنوز براش حس ممنوعه بودن رو داشت می نگریست .. نهههههههه اگه نازنین من ناراحت شه .. اگه اشکاشو در   بیارم  . اون بهم گفته که نمی خواد به قسمتهای پایان کار برسه . گفته که نمی خواد حس داغ ما رو تموم شده بدونه . قسم به تو نازنین .. من این جوری نیستم . می دونم خیلی ها از این حرفا زدن و این جوری شدن . اگه من هوس باز بودم می تونستم این آتیش خودمو طور دیگه ای خاموش کنم . نادر می خواست برای  نازنین خودش همین حرفا رو بزنه ولی انگار قفل شده بود .. لباش زبونش .. اون حالا محو سینه هایی شده بود که نوک تیز و برآمده اش نشون می داد که به شدت تحریک شده . نازنین چشاشو بسته بود و هر لحظه منتظر بود که حرارت سینه هاشو با حرکت لبهای نادر تسکین بده ... دیوونه تو که کار خودت رو کردی .. داری استخاره می کنی ؟  نکنه یه وقتی جای این که دستتو به ضریح برسونی بخوای طوافش کنی ... نادر یه دستشو گذاشت رو یه سمت سینه نازنین .. نازنین حس یک انفجار رو داشت .. بالاخره حاج آقا رضایت داد ... اون که این قدر حشریه و این جوری عمل می کنه اگه هیچ احساسی نمی داشت می خواست چیکار کنه .. نادر قبل از این که لباشو رو سینه نازنین بذار به سمت پیشونی نازنین  هدایت کرد .. پیشونی نازنین رو به آرومی بوسید .  منو ببخش .. اگه حس می کنی ادیت میشی همین جا کاتش می کنم .. ادامه نمیدم .. نازنین می خواست فریاد بزنه و بهش بگه مار مولک تو منو تا این جا رسوندی و کشوندی و الان تمام وجودت داره داد می زنه که در حال آتیش گرفتنی و می خوای این جنگل رو به آتیش بکشونی اون وقت میگی ادامه  نمیدی .. ای کاش می تونستم امتحانت کنم ... نادر لباشو گذاشت رو گونه نازنین و زیر گوشش به آرومی گفت که دوستت دارم . هر کاری که تو بگی رو انجام میدم . باور کن نازنین ..
 -پس بلند شو بذار من لباسمو مرتب کنم .دیگه بسه نادر .. نادر مونده بود که نازنین چی داره میگه ..  تازه در یه حالتی قرار داشت که خجالت می کشید پاشه و نازنین اونو ببینه .  خیلی سخت بود واسه نادر ولی می دونست که باید رو حرفی که زده باشه ..می دونست که اگه نخواد حرف نازنینو گوش بده اثر فکری و روحی منفی روی اون داره .
-چی شده نادر . نمی تونی بر آتیش هوست غلبه کنی ؟ تو که می گفتی یک مرد هستی .. تو  ادعا داشتی با بقیه فرق می کنی ..
-من همچین ادعایی نداشتم ...
نادر از نازنین فاصله گرفت ... خود نازنین هم تعجب می کرد که چی شده با همه نیازش این تصمیمو گرفته .
-باشه هر چی تو بگی .. هر چی تو بخوای . من که حرفی نزدم .
-نادر ناراحت شدی ؟ فکر نکن من دوست ندارم ..
 -می دونم نازنین . منم می خواستم بهت بگم که فکر نکنی که منم نمی خوام . منم یه مرد هستم . ولی باور کن نمی خواستم از این حد بیشتر پیشروی کنم ..
-فکر منو کرده بودی .. نادر من نمی خوام فکر کنی که دختر بدی هستم .. -هیچوقت این فکرو نمی کنم .. هیچوقت ... تو هم فکر نکن که من پسر بدی هستم . .. راستش فکر می کردم که هر دو مون بخواهیم ..
 -نادر این حرفو نزن ..
 نادر : این سوال برام پیش میاد .. اگه زتم بودی بازم این جور ازم فرار می کردی ..
 -نادر هیسسسسس .. این جوری حرف نزن ..من حالا این جوریم .. شاید فردا این جور نباشم ..
-باشه رو اعصابت راه نمیرم ... ولی یه چیزی رو می دونی نادر .. اصلا فکرشو نمی کردم وقتی به این جا رسیدی بتونی ازم دست بر داری .. از هوست دست بکشی ..
-من از  هوسم گذشتم از خودم گذشتم تا به تو برسم . تو برام عزیز تری .. شیرین تری .. منو ببخش که اذیتت کردم .. نادر سرشو بر گردوند و خیلی آروم به طرف رود خونه رفت تا نازنین اشکاشو نبینه .. هم به خاطر این اشک می ریخت که نازنینشو اذیت کرده ..هم به این دلیل که فکر می کرد نازنین یه جای کار همراهش باشه ..می دونست نباید حس کنه که کوچیک شده .. ولی دوست داشت اون لحظه فرار کنه تا نازنینش برای لحظاتی اونو نبینه ...  از پشت سر صدایی شنید ..
 -ناددددددددرررررر
 نادر خیلی آروم گفت
-جاااااااااان
-دوستم نداری
-دارم ..
-نمی خوای منو ببوسی ؟ باهام قهری ؟
نادر : من هیچوقت با نازنین خودم قهر نمی کنم . واسه چی آخه ....
 ولی نتونست بیشتر از چند جمله بگه . نمی خواست نازنین متوجه بغض نهفته در صداش بشه .. نازنین هم اینو به خوبی حس کرده بود . اون نادرو دوست داشت ... با اون بودنو دوست داشت . ولی  نادر در شرایطی به سراغش اومده بود و به بدنش دست زده بود که اصلا اون آمادگی و انتظارو نداشت .. حالا می خواست به هر شکلی که شده از دلش در بیاره .. چون واسش اهمیت داشت که نادر ا حساس دلتنگی نداشته باشه ازش دلخور نباشه .
نازنین : دیگه بهم نمیگی دوستت دارم ؟ نداری ؟
 نادر : چرا دارم ..
 -ناراحتی ؟
 -نه خیلی خوشحالم
-متلک میگی ؟
-من اصلا عادت ندارم متلک بگم .
-میای بریم یه دوری بزنیم ؟ ببین چقدر قشنگه این جا ... کوه و جنگل و رود خونه .. دلم می خواد با هات راه برم حرف بزنم . این قدر بد اخلاق نباش نادر .مگه تو خودت نمیگی نازنینتو دوست داری براش هر کاری می کنی ؟ بیا با من حرف بزن .. اون وقت من فکر می کنم حتما تو داری برای این با من لج می کنی که به خواسته خاصت نرسیدی .. حالا خواسته ات چی بود ؟ خودت بهتر می دونی ... نازنین زده بود به جای حساس . می دونست نادر دوست نداره که یک پسر هوسباز قلمداد شه ...
نادر : من که حرفی نزدم . تو خودت می بری و می دوزی ...
نازنین : چقدر دلم هوس ماهی کرده .. دلم می خواد همین جا آتیش روشن کنیم ..  ولی من خودم پیک نیک و تابه و روغن هم دارم .. فلفل و ادویه و نمک هم دارم . می شینیم همین جا در این هوای پاییزی .. و زیر این منظره کارت پستالی با هم ماهی می خوریم ..
نادر یه نگاهی به نازنین انداخت و گفت اتفاقا منم با هات موافقم .. ولی ماهی از کجا گیر بیاریم .. الان باید بریم شهر .. تهیه کنیم ..
نازنین : من چقدر دوست دارم ماهی تازه تازه باشه ...
-میگم نون که داریم . حتما برنج هم با خودت آوردی دیگه ..
-عشقت به فکر همه چی هست ...
-ولی هنوزم میگم مگه می خوای منو توی تابه سرخ کنی ؟
-اوخ عزیزم ..نادرگلم . فکر اون جا شم کردم ... یه تور ماهیگیری و یه لانسر هم با خودم آوردم ...
 نادر که تا حالا توی عمرش ما هی نگرفته بود گفت
-اگه می خوای به امید من بشینی باید بگم  که آخرش از گرسنگی باید نون و برنج خالی بخوریم ....
 نادر با خودش فکر می کرد که توی عمرش هنوز یک ماهی هم نگرفته و نمی دونه چه جوری باید این کارو انجام بده البته کار سختی هم نبود .. ولی باید وارد آب می شد .. خیلی در فصل پاییزعایت می کرد که سر ما نخوره .. ولی چهره هیجان زده نازنین  اونو وادارش کرد که خودشو بزنه به آب ..البته با تور .. هر چه باداباد ... اگرم کم شکار کردیم بیشترشو میدم به نازنین بخوره ... عشقمه دیگه چیکار میشه کرد .. ولی هنوز دلش گرفته بود به خاطر این که نازنین به اون اجازه نداده بود که میوه ممنوعه شو بخوره .. اون دوست نداشت که بین اونا فاصله و اما و اگری باشه .  ولی از این که برق شادی و هیجان رو در چشمان و صورت آن دختر ساده و مظلوم و دوست داشتنی و بی ریا و بی شیله پیله می دید خیلی خوشحال بود . نمی دونست تورشو کجا بندازه .. فقط می دونست که نباید به جا های کم عمقی بندازه که به سنگ بخوره و پاره شه ...
 -نازنین گفته باشم که ماهی های این جا ممکنه متوسط یا کوچولو باشه ها .. حالا شایدم یه گنده ای به تور مون بخوره ..
 -باشه هر چی باشه ... ولی من ماهی کپور خیلی دوست دارم ...
 نادر : کاش یه بلند گو داشتم می ذاشتم توی آب می گفتم از ماهیان کپور خواهشمند است به این سمت تشریف بیاورند .. نادر و نازنین منتظر پذیرایی کردن و پذیرایی شدن هستند ..
 نازنین : حالا منو دست میندازی ..
 -نه جون تو
 -جون خودت قسم بخور ..
اومد سمت نادر و به شوخی گوششو کشید
نادر : نازنین من هنوز ماهی نگرفتم ..
 نازنین : ولی در عوضش منو گرفتی .. یه حسی بهم میگه امروز بهم نا هار ماهی میدی ..من برم برنجو ردیفش کنم .. شوهرم بره دنبال خورشت ..
نادر شونه های نازنینو گرفت و توی چشاش نگاه کرد ...
 -به چی فکر می کنی نادر
-به تو و خودم .. و راستش به انسانهای اولیه که یه راحتی هایی داشتند که ما نداریم . اونا اگه عاشق هم می شدند خیلی راحت تر می تونستن کنار هم باشن
نازنین : خب تو هم فکر کن ما هم انسانهای اولیه هستیم .  ولی می دونی حالا وضع من و تو از انسانهای اولیه هم بهتره . می تونیم خیلی چیزا رو بفهمیم . بعد,  این که تنها هم هستیم . الان جز من و تو هیچ آدمیزاد دیگه ای این جا نیست .. اگه یه آدمایی این دور و برا باشن هر کسی داره به خودش فکر می کنه و به گذران زندگیش . من و توجز خودمون به هیچی دیگه فکر نمی کنیم ..
نادر : راستش دارم با خودم فکر می کنم که چرا بودن کنار هم می تونه این قدر جالب باشه . این که بگیم جز خودمون به هیچی فکر نمی کنیم . من و تو فقط به خودمون فکر می کنیم .. این خودمون چی می تونه باشه .. چی داره ..
 نازنین : نمی دونم چی بگم . فقط همینو می دونم که می خوام صدات کنم . همیشه .. و تو جواب صدامو بدی .. این که بدونم تنها نیستم . این که بدونم یکی مث من دردامو حس می کنه .. صدامو می شنوه .. نادر من خیلی اذیتت کردم ..
 -این حرفو نزن نازنین . مگه میشه دو نفری که همو دوست دارن کاری کنن که اذیت شن ؟ اینایی که می بینی یه ذره یه چیزایی پیش میاد اینا رو به حساب نمک عشق بذار .. من برم ماهی بگیرم ... تو چیکار می کنی ..
 -هیچی منم میرم یه سری وسیله ها رو آماده کنم ... ببینم چی به چیه .. میرم برنج بپزم ...
نادر : میگم این جوری که پیش میریم حتما دوست داری امشبو هم این جا بمونی . کسری خواب میاری ها ..
-اگه شب دیگه ای بیاد که بخوام پیشت بمونم حتما توی بغلت می خوابم . دیگه بهت اجازه شیطنت نمیدم ..
 نادر : نیست که تا حالا خیلی شیطنت کردم ؟
نازنین : وااااااااااااا نادددددددددر ؟ همین ؟! حالا یه چیزی نشد .. بقیه هیچ ؟! خیلی بد جنسی .. بشکنه این دستی که نمک نداره ...
 نادر : کدوم دستو میگی نازنین ..
-فرقی نمی کنه هر دو تا ...
 نادر دست نازنینو گرفت و اونو بوسید . با تمام احساسش .. نازنین یه لحظه چشاشو بست . اون حس کرد که نادر با تمام وجود دستشو بوسیده .. دوست داشت با اون دستش هم همین کارو بکنه و نادر این کارو کرد ...
 نادر : برم ماهی بگیرم ..
 نازنین : حالا  به این ماهی که به تورت افتاده یه لب بده ... دوستت دارم ...
 یک بار دیگه نگاه دو عاشق نرم کننده قلب های نرم اونا شده بود  .. لبای نازنین رو لبای نادر قرار گرفت .. دقایقی رو به همین صورت گذروندن .. بازم یه حس گریز از همه چیز و تنها در کنار هم بودن به سراغ اونا اومده بود . وقتی لباشون از هم جدا شد نازنین گفت
-ناددددددددر؟
و نادر گفت ..
-جووووووووون دل .. جاااااااااااان ..
نازنین : ازم دلخوری ؟
 نادر : دیگه این حرفو نزن . مگه تو کنارم نیستی ؟ مگه تو دوستم نداری ؟ مگه تو بهم وفادار نیستی ؟ مگه من چیز دیگه ای هم باید بخوام ..
 نازنین خودشو یک بار دیگه به آغوش نادر انداخت ..
 -من گشنمه نادر ..
-باشه نازنینم .. عاشقتم .. دوستت دارم .. جووووووووون ... فدات میشم ...
نادر چند بار دیگه تورشو انداخت توی آب . پاهاش احساس سر ما می کرد . می دونست احتمال سر ما خوردگیش میره . اما امید وارانه به نازنینی نگاه می کرد که اونم امید وارانه داشت برنج می پخت . مثل یه خانوم خونه . مثل کسی که سهم عمده کارای خونه رو دوششه .. آخ دوستت دارم نازنین .. خدا جونم منو نا امید نکن . .. وقتی این بار تورشو بیرون کشید چند تا ماهی متوسط درش دید .. از خوشحالی جیغی کشید و فریاد زد نازنین گرفتم گرفتم .. آن قدر خوشحال بود که انگار سر زمینی رو فتح کرده باشه .. نازنین بیشتر از اونی که واسه خودش خوشحال باشه واسه این ذوق زده شد که نادرش خیط نشده ... به سمت نادر دوید طوری در آغوشش کشید و بهش گفت که من بهت افتخار می کنم که یه لحظه نادر فکر کرد که شیر یا پلنگ شکار کرده ..
قسمت هفتادم و در واقع قسمت آخر داستان نادر و نازنین در طبیعت شمال به شکل نیمه تمام  در این جا به پایان می رسه .. هدف از نوشتن این ماجراها این نبود که داستانی نوشته شه و تموم شه هر چند میشه ادامه اش داد و تمومش کرد . واسه من کاری نداره . ولی لطفش به همونه که اون روزا این ماجرا رو که نکات زیادی از گفتگوهای دو عاشق درش هست می نوشتمش و می دادمش به نازنین .. تا بدونه اونم یه حسی داره . مثل هر انسان دیگه ای می تونه دل بده و دل بگیره . می تونه عاشق بشه ..می تونه از طبیعت و قشنگی هاش لذت ببره .. مهم این نیست که ما داستانهای خیالی رو چه جوری ادامه بدیم ..مهم اینه که ما داستان زندگی خودمونو چه جوری بنویسیم ..نازنین کجایی .. بیا عشقم .. بیا تا بازم واست ازکوه و جنگل و دریا بگم از قصه عشقمون ....
ادامه دارد ... نویسنده :ایرانی


0 نظرات: