ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 170

نادر 11 ماه مه سفسطه : سلام .. با این جور سفسطه بازیها نمی تونی  گناه شکستن دل منو جبرانش کنی ... تو فقط دنبال نکته گیری هستی ..... اگه گفتم این عاشق نیست که رهام کرده و عشقه که رهام کرده خواستم بگم که یه عاشق هرگز طرفشو ول نمی کنه .... من حالا به نظرت خیلی بدم ولی اون روز هم برات بد بودم ؟ انصاف داشته باش .. چرا یه آدمی رو که طبیعت و روز گار و زندگی باهاش پیچیده تو هم بیشتر با هاش می پیچی ... شاید من گاهی قاطی می کنم .. شاید یه پرت و پلاهایی توی حرفام باشه ولی هیچ به این فکر کردی که چه دردی توی دلمه ؟ به این فکر کردی که وقتی استخونای قفسه سینه آدم در اثر درددل داره می شکنه و نفس آدم نمیاد چه عذابی آدم می کشه ؟ به من میگی تناقض گو ؟ کاش 1800 تا پیام موبایلی خودت رو دوباره می خوندی و هزاران پیام چتی و به صد ها ساعت تلفن فکر می کردی و به گرمای آغوش هم ............. به نظرت وقتی که سکوت تو رو می بینم نباید منفجر شم ؟ حالا که این قدر پوست کلفتم که هنوز زنده ام ؟!! توگفتی  کاری نمی کنی یا اگه می کنی به همه چیزش فکر می کنی .... شب جمعه فکر کنم اول بهمن عزیز دلت بودم .... همون شبی که رفتی حموم .. اگه یادت باشه ... من این دوروزی چیکار کردم که اومدی و همه چی رو تمومش کردی ؟ بین تفکر اول و سوم بهمن چه تفاوتی بود ... من چیکار کردم بی انصاف ؟ نوشته های من از روی درده .... من دیگه به تو و به بر گشتنت تقریبا امیدی ندارم ... چون می دونم اگه پاک ترین پاکان دنیا و خوب ترین خوب دنیا هم بشم تو دیگه دوستم نداری نمیای پیشم .. اما وقتی یه آدم داره می سوزه آتیش می گیره شاید با بیان حس سوختنشه که آروم میشه .. که خاک میشه .. تو هیچوقت خودت رو نذاشتی جای من .. تو منو می شناسی .. خیلی خوب منو می شناسی ... من هرگز بهت دروغ نگفتم ... ایمیل قبلی منم احساس من از روزای خوبم بود .. از خاطرات شیرینم ... پس فکر کردی سماجت های من برای چیه ... من عشقو در آغوش تو حس کردم در وجود تو دیدم .... وقتی می بینم دارم می میرم و تو نگام نمی کنی دردم می گیره ... من دردمو به کی بگم ..مجبورم دو پهلو خودمو خنک کنم ... نفسم نمیاد نازنین ... کمکم نمی کنی نکن ... تنهام گذاشتی بذار ... تو یادت رفته اما من هنوز یادمه که گفتی دوست داری آرزوته که یه روزی کنار هم زندگی کنیم .... اون روز نازنین دروغ می گفت ؟ بدون فکر حرف می زد ؟ نه ... نازنین من اون روز قضاوت دیگه ای راجع به من داشت .. اما حالا عجولانه قضاوت می کنی ... هنوز بوی موهاتو حسش می کنم .. هنوز گرمای تنتو .. بغلتو حسش می کنم ..من چی رو مقایسه کنم ... من دو تا نوشته خودمو مقایسه کنم که چی بشه ... تو به من بگو تو هزاران هزار میلیونها کلمه خودت رو با نوشته ها و افکار فعلی خودت مقایسه می کنی ؟ تو مقایسه کن تا من مقایسه کنم ... تو به اینا فکر کن تا من فکر کنم .. بی انصاف چرا می ترسی از صحبت کردن با من ...  اگه راست میگی  بذار یه زنگ بزنم برات با هات حرف بزنم ... حتی اگه پیشم بر نگردی ... این قدر بد و نفرت انگیز شدم ؟ هنوزم میگم من واسه اون نازنینمه که دارم جون میدم .. نمی دونم چرا این جوری شدی ... نمی تونم باور کنم . مغزم داره از هم می پاشه ... من تباه شدم .. داغون شدم .. سوختم و اون وقت تو واسه این که خودت رو تبرئه کنی میای و به من میگی دوگانه نویس ؟ من هرچی دوگانه باشم در عشقم به تو صادق و ثابت قدم بودم ... ای نازنین .... مهم نیست آدما دل همو می زنن ... ولی تو هیچوقت دلمو نزدی ...من دنبال اون نازنینم ... تو به من گفتی همه چیزت .. عشقتم .. زندگیتم ...من برای حرفات ارزش قائل بودم و هستم ..چون از دلت بر خاسته بود .. و خدای من شاهده  در احساسم نسبت به تو تغییری  داده نشد ..تو خودت لج کردی ... حالا به من افسرده میگی دو رو ؟ باشه اگه آرومت می کنه باشه .... باشه نازنین .. اگه دلت خنک میشه باشه ... اگه راضی میشی باشه ..چون دوستت دارم ... آره حق من بوده که تنهام بذاری ... چون  حواسم نبود متوجه نشدم در دندانپزشکی بهم زنگ زدی .... حق من بود که تنهام بذاری چون نتونستم خودمو با نیاز هات هماهنگ کنم .... حق من بود که تنهام بذاری چون نشون دادم نباید به من امید وار باشی ..... حق من بود که تنهام بذاری چون لیاقت تو رو نداشتم چون سنم خیلی بیشتر از سن تو بود .. حقم بود که تنهام بذاری چون بعضی وقتا دو گانه نویسی داشتم قاطی می کردم ... حقم بود که تنهام بذاری چون تیپ درستی نداشتم .. حقم بود که تنهام بذاری چون زن داشتم هنوز نمرده بود ... حقم بود که تنهام بذاری چون خدا این طور رو پیشونیم نوشته بود ... حقم بود که تنهام بذاری چون من لقمه گشاد تر از دهنم بر داشته بودم ... حقم بود که تنهام بذاری چون آدم خیلی بی عاطفه و سنگدلی هستم و هر گز درک نمی کنم که چرا تنهام گذاشتی ؟ حقم بود که تنهام بذاری چون تو خیلی خوبی خیلی مهربونی من برات خیلی کوچیکم ... حقم بود که تنهام بذاری چون من دورو هستم .. دروغگو هستم ... چون من فلسفه و منطق نمی دونم .... حقم بود که تنهام بذاری چون من خیلی پیرو قلبم هستم قلب منطق سرش نمیشه .. حقم بود که تنهام بذاری چون خیلی عوضی هستم .. چون خیلی خیانتکارم .. پستم ..کثیفم ... بی وفام ... نامردم .. بی مرامم .. حرفی که می زنم معلوم نیست از کجام در میاد .... حقم بود که تنهام بذاری .... حالا توی تاپیکی نوشتم که از یکی گله دارم ولی اسمشو نمیگم .... خواستم حذف یا اصلاحش کنم ..گفتم ولش کن .. چیه مگه .. تازه یه عکس هم از روش می گیری می زنی توی سر من .... ولی به همون خدایی که عشق تو رو توی قلب من کاشته قسم .. دستمو می ذارم رو قرآنش و قسم می خورم اگه  روز قیامت من و تو و خدا کنار هم باشیم بهش میگم من از نازنینم هیچ گله ای ندارم . شکایتی ندارم ... حالا اگه چهار کلام میگم از دردمه از تباهیمه .... من به تو دلخوش بودم ... این که در تنهایی ام تو رو دارم ..تو رو ... حال این روزای منو نمی دونی ... فقط حرف خودت رو می زنی ....من خود خواه نیستم ... هوسباز نیستم ... خیلی راحت می تونم از دواج کنم .... اما نیاز من در قلب منه .. در احساس منه ... خیلی بی انصافی .... حقم بود که دوستم نداشته باشی .. من مستحق عذاب بیشتر از اینا هستم .... فقط دقیقه ای آغوش گرم ما یه خط بطلانی می کشه بر همه این گلایه ها ... ولی این حق من نیست که تو رو داشته باشم .... تو خیلی خوبی ... و آدم بد و گناهکار و کثیفی مثل من لیاقت تو رو نداره . هر کاری کردی درست بوده .. منطقی بوده .. ایرادی درش نیست ... نادر بره بمیره .. با تنهایی و درد خودش .. حالا عشق من برای من شده ارشمیدس ...... چقدر این چیزا رو سریع می گیری ....نمی دونم چی بگم .... فقط می دونم شاید آرزوی مرگمو نداشته باشی ولی مردنم راحتت می کنه
نازنین 11 ماه مه 2016: ارشمیدس، افلاطون بقراط یا حتی سقراطم که باشم همیشه گردن گرفتم اشتباهمو ، اشتباهی که عمدی نبوده اشتباهی که خودم باعثش نبودم  و حالا هر چی.
بارها گفتم بهت هیچی نمیگم چون حق داری اما ی جاهایی که البته بیشتر جاها بد قضاوتم میکنی و میسوزم بخدا بد دلمو میشکنی. دل کسی که بهت بارها گفنه هر چی بگی حق داری. دیگه چی بگم ...

ادامه دارد .ایرانی

0 نظرات: