ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 163

سلام نازنینم .. ممنونم که بالاخره یه پیامی دادی . راستش کمی دلم گرفته بود از این که هنوز به خاطر مسائل خاص این جا رو تخفیف نمیای ... گفتی خدا از سر تقصیراتت بگذره ؟ واسه چی ؟ نسبت به اون مرحوم ؟ یا نسبت به من ؟ نسبت به اون که هیچ کار بدی نکردی .. اون پیش همه از عذابش می گفت که داره به من ظلم می کنه به زور می خواست منو وادار کنه دوباره از دواج کنم . من اولا نمی خواستم بهش ضربه بزنم .. ثانیا وقتی که تو اومدی تو زندگیم دیگه چه جوری می تونستم فکر یکی دیگه باشم ؟! از آرزوت ممنونم .. ولی زندگی بدون تو برام چه شادی می تونه داشته باشه ؟! همه درد ها به یک طرف ... درد سیزده ساعت یکسره دوندگی و بیداری و در تکاپو بودن شنبه 28 فروردین از ساعت 3 بعد از ظهر تا یکشنبه 4 صبح و نومیدی کامل به یک طرف دیگه ... ساعت 4 بعد از ظهر شنبه دکتر قلب گفت آب قلبت کم شده فوری از اکو پیاده اش کرد ..گفت ممکنه ریه باشه .. در حالی که خوب بود .. عکس و آنژیو و اسکن کرده بودیم ریه رو ... رفتیم خونه .. نشسته می خوابید 2 روز 3 روز نخوابیده بود ... گفتم ببرمت بیمارستان .. گفت ببر در مانگاه من خسته شدم از بستری شدن .. ساعت 11و نیم شب بود در در مانگاه اکسیژن و چند تا آمپول گرفت و بر گشتیم .. حالش بد شد ساعت 1و نیم شب .. اورژانس 115 روبروی خونه مون ..یعنی خونه اش ..هرچی مشت و لگد می زدم به در باز نمی کردند .. آمبولانس بود .. بر گشتم خونه .. ساعت دو و خوردی .. جیغی آروم کشید .. چشاش گرد شد دهنش قفل شد .. تنفس دهن به دهن و ماساژ قلبی رو شروع کردم .. تازه امداد گرا اومدن .. لعنتی ها به جای کمکهای اولیه اونو پتو پیچیدن بردن ... همون خونه مرده بود . نیمساعت تلاش در بیمارستان فایده نداشت ... باورم نمی شد .. دنیا خیلی بی رحمه نازنین .. خیلی .... عذاب وجدان داشت از این که سالهاست نتونسته اون جوری با من باشه .. گفتم زن نمی خوام .. از تو حرفی نزدم .. بیشتر دندوناش ریخته بود و نمی تونست غذا بخوره خوب بخوره تا 35 قرص در روز بخوره . حالا من خیلی عذاب می کشم .. اون صحنه آخرو که پیش من جون داد مجسم می کنم . نتونستم کاری بکنم . انگار نمی خواست بمیره ... منو ببخش نازنین .. خیلی اذیتت می کنم .. شاید فکر کنی خیلی لجبازم .. خیلی سمجم .. شایدم هر دوی اینا رو باشم ..ولی پررو نیستم . من یک مرد تنهام که همه چیزشو از دست داده ... دیگه هیچی ندارم ... امیدی ندارم .. باور خیلی چیزا واسم سخته ... خیلی سخته .... ممنونم از همدردی تو ... زندگی واقعا یک  نمایشنامه و بازیه .. خیلی سخته جون دادن ... خیلی سخته باورندیدن آدمایی که یه روز پیش ما بودن و دیگه نیستن .... اما تویی که دیگه پیش من نمیای واسه من زنده ای .. تا زنده ها زنده ان باید همو درک کنن . خیلی سخته باور تغییر احساس آدما .. برای تو و خانواده عزیزت مخصوصا پدرت آرزوی سلامتی می کنم . منو ببخش به خاطر پیامهای اندک ایمیلی که بهت میدم . شاید ما آدما تمام این اشکهایی که می ریزیم به خاطر خودمون باشه .. با این که اون رفته بود .. داستان منو که می دونی .. اما من کوتاهی نکردم از دارو و دکتر و همراه این مطب و اون مطب و بیمارستان بودنش کوتاهی نکردم . خسته می شدم ته دلم  پیش خدا شکایت نکردم . حالا خیلی تنهام . خیلی وقته که خیلی تنهام . دلم گرفته . ای کاش وقتی که از چشات افتادم از دلت نیفتاده باشم . ! ای کاش ! ای کاش ! ..... نادر خسته و تنها و دلشکسته و رسوا
این پیامو در 19 آوریل یا همون سی و یکم فروردین براش فرستادم .. پسر کوچیکترم وابستگی بیشتری به مادرش داشت تا بزرگتره .. ساعتی بعد ازمرگ مادرش بهش گفتم پسرم نگران نباش ناراحت نباش .. حالا من هم مادرتم هم پدرت .. یکی می خواست به من دلداری بده .. سالها عذاب کشیدم دوندگی کردم .. یه مدت دلمو به نازنین خوش کرده بودم .. حالا یه آدم شکسته و در هم شکسته ای مثل من باید هوای بچه های بی مادرشو می داشت .

ادامه دارد.. نویسنده ..نادر


0 نظرات: