ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 224

پدر رو بعد از یک ماه تقریبا در همون وضعیت آوردیم خونه .. دیگه فرد بیهوشی بود که گاه چشاشو باز می کرد .. بعضی وقتا بعضی چیزا رو متوجه می شد ولی اون جوری نبود که امیدی به بهبود سریع داشته باشه .. ولی گاه که بهش می گفتیم بابا دستمو بگیر فشار بده این کارو می کرد .. چشاشو باز می کرد و نگاهمون می کرد . گاه می خواست حرف بزنه ولی نمی تونست قدرت ناطقه شو از دست داده بود . با سرنگ بهش غذا می دادیم .. اون اکثرا خواب بود .. ضریب هوشی متوسطی داشت .  با این که تخت  و تشک مخصوص واسش گرفته بودیم چند جای بدنش زخم بستر گرفته بود . مشکلات یکی دو تا نبودند . من از یک طرف با بحران روحی ناشی از جدایی  از نازنین .. مرگ همسر ..نگهداری ازبچه های بزرگ  دست به گریبان بوده ازطرفی به این فکر می کردم تکلیف پدرم چی میشه .  روزگار تلخی بود . به والنتاین 2017 روزعشق رسیدیم .. والنتاین 2015 رو نازنین در فایل خصوصی ام بهم تبریک گفته بود و 2016 رو واسم ایمیل کرده بود .. اما همون جوری که انتظار می رفت ازتبریک تولد امسال خبری نبود . و عید 96 تا به حال بد ترین عید زندگی من بوده .. عیدی که همسرم درمیان ما نبود .,و پدرم با مرگ دست و پنجه نرم می کرد . دیگه کسی از در خونه بیرون نرفت و وارد نشد که سال تحویل شه . عید مفهومی نداشت . سال قبلش نازنین نبود .. امسال نازنین و همسرم نبودند و معلوم نبود که سال بعد دیگه کی نیست . خداوند یواش یواش اونایی رو که مایه شادی مون بودند ازمون می گرفت . زشتیهای زندگی خیلی بیشتر اززیبایی های اون نشون می داد . فقط کار من و خواهر و مادرم این شده بود که ازپدر نگه داری کنیم . دیگه نه جایی می رفتیم واسه عید دیدنی نه کسی میومد که عید رو بهمون تبریک بگه .. فقط گاه میومدن به ملاقات ما . ازنازنین هم خبری نبود . آخرین باری که نازنین عیدو بهم تبریک گفته بود فکر کنم عید 94 بود که در پبام خصوصی یه عکس زیبایی هم از گل و گیاه و منظره ای قشنگ واسم فرستاده بود . سال 95 رو هم یادم نمیاد خشک و خالی هم چیزی فرستاده باشه . آدمها خیلی ود فراموش می کنن حرفاشونو خیلی زود  اسیر هوی و هوسهاشون میشه . ازیاد می برن که دیروزبرای رسیدن به خواسته هایی که داشتن با چه انگیزه ای تلاش می کردند و امروز همون خواسته ها براشون چقدر بی ارزش شده ! و من به بهار گذشته فکر می کردم .. به آخرین بهار و آخرین روزایی که کنار همسرم گذرونده بودم . به آخرین سفر حوالی شهر که با هم رفته بودیم .  به دوازدهم فروردین بارانی .. و به سیزده به دری فکر می کردم که با هم نرفتیم بیرون .. حالا من مونده بودم و مشتی غم و مشتی خاطره .. پدری با چشمانی بسته و تقریبا بیهوش و گاه با چشمانی باز که نمی دونم به چی فکر می کرد . روز تولد حضرت علی یعنی همون روز پدر نزدیک می شد . چی می شد پدر اون روز بیدار می شد و هدیه شو ازم می گرفت . هرچند اون وقتی که چشاش بازمی شد بازم هیچ حس قوی و هوشیاری آن چنانی نداشت .
یکشنبه بیستم فروردین نود و شش : جواب آزمایش خون بابا نگران کننده بود .. کلسیم و سدیم و آهنش پایین بود ..پتاسیمش هم سر مرز بود . چند چیز دیگه اش هم پایین بود .. دست و پاهاش ورم کرده بود . فشار خونش هم پایین بود .. بهش سرم قندی نمکی تزریق کردیم ... خواهرم رفت بیمارستان سرکار .. شب بدی بود .. هر غذایی که از راه لوله و با سرنگ به پدر می دادیم یه غلغل خاصی در ریه اش به وجود میومد که ما اونو به رفلکس مری نسبت می دادیم . یک بار سر حلق پدر و بعد دهنش پر از کف شده بود .من و مادر دستپاچه شده بودیم . اون کف رو ساکشن کردم .. انگار هوشیاری پدر خیلی ضعیف تر شده بود . زخم بستر هم دیگه داغونش کرده بود یک سال پیش در چنین روزی همسرم هنوز در بیمارستان بستری بود . با خدا راز و نیاز می کردم ..خدایا من از دنیا لذتی نبردم که اسمشو بشه گذاشت لذت ...حداقل پدر منو به زندگی برگردون . خدایا به جون تو قسم اون سالم و سر حال بود . هیچ بیماری جز تنبلی معده نداشت..... ادامه دارد .... نویسنده ...ایرانی


0 نظرات: