ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 159

از جی میل های فروردین 95جانم به لب رسیده : سلام عشق من .. جانم به لب رسیده .. اگه از تنم هم بیرون بره بازم دوستت دارم .. بازم تو رو فریاد می زنم ... بازم میگم عاشقتم .. بازم میگم جون منی عمر منی نفس منی عشق منی قلب منی هستی منی مستی منی عزیز دل منی ... کجایی تا به دیدن پیامهای تو خستگیم در ره ..کجایی تا بهت بگم چقدر دوستت دارم . تمام تنم درد می کنه ... روحم پریشونه ... کس دیگه ای جای منو توی دلت گرفته ؟ من که تا حالا هر کی بهم پیشنهاد داده برم دوباره زن بگیرم با هاشون دعوا افتادم .. من تو رو به عنوان عشق و زنم توی قلبم ثبت کردم . با همه عذابی که بهم دادی هنوزم دوستت دارم .. نمی دونم چی بگم بهت .. تو حق داری دوستم نداشته باشی .. حق داری یکی بهتر از منو انتخاب کنی ... حق داری به خاطر پدرت از من دل بکنی .. هیشکی نمی تونه محکومت کنه .. هیشکی ..... من نمی تونم از نازنین انتظار داشته باشم که مثل نادر باشه ... ولی این منو همیشه عذاب میده که چرا من باید غرق نازنینی بشم که با تمام وجودش عاشقانه و ایثار گرانه عمل کرده .. عاشقانه گفته .. عاشقانه نوشته و با تمام وجود خودشو در اختیار  من گذاشته ولی اون نازنین یهویی صد و هشتاد درجه تغییر کرده .... چرا آخه ؟! جونم به لب رسیده .... عمر من به شب رسیده .... با سپیده شادی تو منم دفن میشم . با شادی و آرامش تو باید که شاد باشم .. دیگه کسی رو به خاطر زیر پا گذاشتن حرفاش محکوم نمی کنن . این روزا هر کی عاشق و وفادار باشه بهش میگن احمق .... ترجیح میدم احمق باشم ولی بی وفا نباشم . خیلی از آدما اونایی رو که دوستشون دارن .. دوستشون ندارن دلشونو می زنه ....من تو رو این جوری نشناختم تو نازنین فدا کار و مهربون و عاشق من بودی ...... هرچی باشی این جور که تنهام گذاشتی و می ذاری این جور که داشتم می مردم و خبرمو نگرفتی  این بزرگترین انتقادیه که در یک ماه اخیر بر تو وارده ... فشار فکری و عصبی منو تا این جا کشونده . دوستت دارم .. دوستت دارم عشقم ... خودت رو عادت دادی به زندگی بی من .... چی انتظار داری ؟ خودت برای خودت کف می زنی ؟ بابات برات  کف می زنه ؟ خدا برات کف می زنه ؟ مسعود خان نسناس الدوله بهت آفرین میگه ؟! ...... نکن این کارا رو ... درسته هر کاری کنی اختیارت دست خودته ... اما کسی که این جوری عاشق میشه و به عشقش پشت می کنه چه انتظاری میشه ازش داشت ! دلم گرفته ..  روزی چند بار از هم می پاشم و هر بار به این امید که شاید بر مزار نادرمرده ات بیای یه جونی می گیرم و چشمی باز می کنم ... نادر جلاد نیست .. نادر بد جنس نیست ..نادر بد تو رو نمی خواد ... نادر نامرد نیست .... فعلا خدا نگه دار .... دلم سنگین شده نفسم نمیاد .... حالم بد شده ....دختره مغرور .... می دونم یه روزی آه من رو دلت می شینه و طوری تو رو متوجه درد من می کنه که فریاد پشیمونی تو دنیا رو می لرزونه ... اون روز خاک گورمن .. روح من می لرزه ....روز من معلوم نیست چه جوری شب میشه و شب من معلوم نیست چه جوری به صبح می رسه ! فقط همینو می دونم که فریاد می کشم همراه با آه و ناله و خدا رو صدا می زنم . خدا نگه دارت عشقم ... خدانگه د ار ... نادر ساده با دنیایی آرزو ... نادر ساده ای که همه حرفا رو باور می کنه ... نادری که همیشه محکومه ....
عید 95 بد ترین نوروزی بود که از نظر جسمی و روحی داشتم .. هرچند نوروز 96 هم برای من نوروز بسیار مزخرفی بود .. اواخر اسفند 95 نمی دونم چه بلایی بر سرم اومده بود که ناحیه شکمم قفل کرده بود . شاید فشار عصبی بود شایدم مشکلی در روده یا مثانه و پروستات و یا کلیه .. یا ممکن بود قولنج باشه .. فقط با این که معده تنبلی داشتم ولی  در این ناحیه مشکلی نداشتم . درد منو از پا انداخته بود .. از این دکتر به اون دکتر می رفتم . ازآزمایشگاه به رادیو لوژی و سونو گرافی.. درست هفته آخر سال بود . درمان نشدم که نشدم . متخصصان منو پاس به پاسم می دادن یا پاس به پاس می کردند .. من یه گوشه ای افتاده بودم و همسرم گوشه ای دیگه .. جفت پاهاش ورم کرده بود .. احتمالا قلبش بد کار می کرد . اولش فکر می کردیم عفونت باشه ... یکی دوبار قلبم درد گرفت .. آخرش اواخر هفته اول نوروز زنگ زدم به یکی از پزشکان عمومی .. اونم تلفنی بهم گفت ممکنه دو عامل باشه چند تا قرص بهت معرفی می کنم اگه یکی از این عوامل باشه با فلان قدر قرص خوب میشی اگه نشدی ادامه بده دوبرابرشو بخور .. با خودم گفتم خدایا این چی میگه ولی بهش اعتماد داشتم .. در مرحله اول خوب شدم ولی ازترس ادامه دادم .. همون روز اول دردم خوب شده بود .. اینه که میگن دود از کنده بلند میشه .. یک پزشک عمومی منو از درد شدید چند ناحیه نجات داد متخصصین همش منو این ور و اون ور می فرستادند عکس بگیر فلان بگیر ... مگه قدیم عکس داشتیم؟ .. متخصصین تنها هنرشون این بود که بگن داخل روده ات گازه .. اینو عمه مرحوم منم می دونست . من و همسرم آخرین مهمونی دو نفره مون رو در دوازدهم فروردین 95  در یکی از روستاهای اطراف شهر بودیم . بارون میومد .. بارون آبداری هم بود .. لوپوس و روماتیسم قلبشو کمی گشاد کرده بود .. پانزدهم فروردین رفتیم دکتر.. شانزدهم فروردین دوباره درهمون بیمارستانی که ماه قبل بستری بود بستری شد .. اما این بار در بخش قلب

ادامه دارد ... نویسنده :ایرانی


0 نظرات: