ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 25

دراین جا به چند ایمیل رد وبدل شده اشاره می کنم .. همه اینا برای اینه که روند رابطه وتبلور احساساتمونمشخص بشه .. تصمیمی که میشه در لحظات مختلف گرفت .. راهی که میشه برای آینده بر گزید
نادر : باشه نازنین عزیز.. البته امروز بعد از ظهر رفتن دسته جمعی به خونه مادرم مشخص نیست .. اون سرمای سختی خورده .. یعنی مادرم .. حالا من شاید خودم یه یک ساعتی برم و بر گردم ... یعنی این ریسک برای من موردی نداره ..مادرمه .. حتی اگه ببوسمش و سر ما بخورم مسئله ای نیست .. ولی باید حواسم باشه ..سوغاتی ها رو بهش بدم .. نخود و کشمش و آلو و زعفرون و چند تا پیر هن برای پدر و مادر و خواهرم .. نازنین بد هکار من نیست ..من بدهکارشم ..چون می دونم حتی در دنیای مجازی هم اونو شاید وارد یه دنیایی کرده باشم که مسئولیت حفظ این دنیای قشنگ و آرامش بخش خیلی سنگینه ..اما با عشق و محبت و صداقت همیشه پیش رفت .. من پس فعلا رفع زحمت می کنم ..تو هم به کارات برس .. برو کمک خونواده .. برای با هم بودن وقت هست ..و من منتظرم زود تر قسمتهای بعدی داستان جنگلو بنویسم .. برای همه چی ازت ممنونم . تو همیشه همون نازنین با طراوت و خواستنی هستی واسه من ... چه ارفاقم کنی چه نکنی .. آخه تو با حرفات یه دنیا مهر و محبت و آرامشو بهم بخشیدی ... فعلا خدا نگه دار تا چند ساعت دیگه ... دوستت دارم .. دوستت دارم دیوونه وار ...
نازنین : من میگم یا هیچوقت تو هیچ رابطه یا نگو هستی یا وقتی میگی هستم باید براش
وقت بذاری حتی به قیمت کسر زمان داشتن برا خودت.
همیشه میگم وقتی ی رابطه مجازیه بارها سخت تر از رابطه ی واقعیه چون تو
واقعی شرایط هم رو بهتر میشه حس کرد اما تو مجازی هر دو طرف باید علاوه
بر شرایط خودشون شرایط طرفشون رو لحظه به لحظه به لحظه چک کنن تا هیچکدوم
دچاره ضربه نشن و خیلی چیزهای دیگه.
نادرخان من اگه فرضا تو این لحظه دارم با شما میحرفم اما استرس شما رو
دارم ... چون تموم حرفها، اتفاقات، کنترل ها، زیر چشمی ها، گله ها،
شکایتها و ... رو که ممکنه تو لحظه تون باشه رو بهش فکر میکنم.
و خدا رو شاهد میگیرم که برای سر سوزنی راضی نیستم پیام دادن به من،
علاقه داشتن به من و هر جیزی مربوط به من باعث زیر سوال رفتن شما به هر
شکلی بشه.
حالا نازنین درسته به شما گفته هستم اما انتظار اینکه هر لحظه باشیدو
نداره چون میدونه زندگیه شما با خودش فرق داره . اینا رو گفتم که فکر
نکنید اگه وقتی میذارید به چشمم عادیه یا اگه وقتی میذارم منای هست .
شما برای من بی اندازه قابل احترام هستید نادر خان .
انشاا... هر چه زودتر بهبود برای مادر حاصل بشه، شما هم مواظب خودتون باشید .
برگشتتی هم شلغم بگیرید بخورید که از دور از جونتون سرماخوردگی در امان باشید .
در امان خدا، خوش باشید

نادر : نازنین مثل یک خورشیده ... می بینی خورشیدو ؟ گاه غروب می کنه .. گاه یه ابری جلوشو می گیره ... گاه یاعتها منتظرش میشم تا طلوع کنه .. ولی در واقع هیچ ابری نمی تونه جلو خورشیدو بگیره .. خورشید هرگز غروب نمی کنه تا روز رستاخیز ... هر گز افول نمی کنه .. این من زمین هستم که باید حرکتم درست باشه تا حرارت خورشیدو داشته باشم .. نازنین همینا رو بهم گفته .. گفته یادت نره ..اگه یه وقتی خورشیدو حسش نکردی خودت نخواستی .. و این خورشید برای منه .. دوستت دارم ... دوستت دارم ... قسمت بعد داستانو بعد از ظهر می نویسم .. راستش بعضی وقتا آدم حس می کنه از بعضی کارای طرفش سر در میاره ..مثل من ..ولی گاه که بین چند تا حدس قرار می گیرم به خودم میگم نازنین گل الکی وقت نمی ذاره .. می دونم تو همیشه خودتی .. همون خورشیدی که وایسادی یه جا .. اما پر تحرکت .. ملتهب .. با یه دنیا آتیش .. گاه این حرارتو بیشتر حس می کنم ..اما هست وجود داره .. و من نازنینو با تمام اندیشه هاش قبول دارم . و رو تمام حرفایی که از روز اول تا به حال زدم هستم .. چه در روزای خوبم و چه در روزایی که یه چاشنی قهری باشه 
نادرخان، چند روز گذشته دور از خونه بودید و ی کم شرایط استراحتتون کم
بوده... دیروزم که تا رسیدید بازم برا من وقت گذاشتید . امروزم مه از صبح
دارم وقتتون رو میگیرم... عصری هم که مثل همیشه باید به بهترین های
زندگیتون سر بزنید، پس لطفا دیگه خودتونو خسته نکتید و به خودتون زحمت
ندید.
نازنین تا همینجا هم خیلی بدهکارتونه .
من همیشه هستم ، برای بودن عجله نکنید ... نازنین فرار نمیکنه ؛

نادر ونازنین در شمال 14
نازنین : نگران نباش از بین تو و خرس تو رو انتخاب می کنم.
نادر : خدا رو شکر .. بر من منت می ذاری . چه عجب ! نازنین یه نگاهی به هیکل نادر انداخت و گفت 
-آخه تو خرس نیستی ...
نادر : می کشمت جوجه .. 
نازنین : تو برو مورچه بکش بعدا بیا منو بکش .. در ضمن تو خیلی وقته که منو کشتی . از روزی که پاتو گذاشتی توی زندگی من اصلا معلوم نیست چه جوری دارم زندگی می کنم . همش داری حرصم میدی . همش می خوام از خودم فرار کنم .
نادر : تقصیر من چیه . تو می خوای از خودت فرار کنی . از من که نمی خوای فرار کنی .
--نازنین : از دستت من هلاک شدم . من دارم دیوونه میشم . اصلا دیوونه شدم .
نادر : یه خورده از خوذت فرار کن من ببینم ؟ 
نازنین : حالا داری منو اذیت می کنی ؟ صبر کن به هم می رسیم .. 
نادر : هنوز به هم نرسیدیم ؟ اگه هزار سال دیگه هم با هم باشیم فکر می کنی هنوز به هم نرسیدیم ؟ 
نازنین : اووووووففففف دلم می خواد سرت رو طوری بپیچونم که چشم و دهن وصورت و ابروت بیفته پشت ..هنوزم باید برات توصیح بدم که تزم چیه ؟ خیلی گیر میدی ... 
نادر : حالا عصبی نشو . هر تزی که می خوای داشته باشی داشته باش .. رو تخم چشام .. فقط همراه من باش و تنهام نذار ....
اونا از جاده گنج افروز بابل به طرف گنج افروز و مرزیکلا و مناطق دیگه به راه افتادند ...
-وای نادر چقدر قشنگه این جا ... تا چش کار می کنه طبیعت سبز و جنگله ..درختای پرتقال و نارنگی و لیمو ... دلم می خواد تمام این راه رو پیاده بریم .. دوست دارم قبل از این که برسیم به مقصد چند جا پیاده شیم .... اوخ چه با حاله ! یه جا مث بهار سبزه .. یه جا همه جا نارنجیه ... یه جا برگهای قهوه ای سوخته دارن بهمون چشمک می زنن . چقدر دوست دارم این حالتا رو . 
نادر : ولی باید حواست باشه سر ما نخوری ...
نازنین : من لباس گرم با خودم دارم . بلوز .. سویشرت و .. 
نادر : فکر کنم یه شال و کلاه بد نباشه .. هر قدر میریم جلو تر هوا خنک تر میشه ..نادر وایسیم ؟
نادر : نه بریم .. 
نازنین : من نمی دونم چرا ماشین خاموش کرد .. تو هم که از کارای فنی سر در نمیاری . بازم خوب شد که یه جایی خاموش کرده که من از منظره اش خیلی خوشم میاد . خیلی دوست دارم ... وای نگاه کن .. این تپه های جنگلی زیاد بلند هم نیستا .. می بینی برگا رو .. چه خوشگله .. چند متر اون طرف تر همه جا سبزه ... صبر کن با موبایلم یه عکس و فیلم بگیرم .. 
نادر : ول کن بابا ..
-نازنین : بی ذوق .. 
نادر : منم اینا رو دوست دارم . ولی الان تو رو بیشتر دوست دارم .. 
نازنین : چند ماهه که داری این حرفا رو می زنی .. 
نادر : و تو هم چند ماهه که داری این حرفا رو می شنوی ..
نازنین : چیکار کنم من که نمی تونم توی گوشم پنبه فرو کنم . 
نادر : میگم مگه ماشین خراب نشده ؟
نازنین : ماشین که خراب نشده ..ولی صاحب ماشین مست طبیعت شده ..کار و کاسبی ما چیه ..ن
ادر : پس ماشین خراب نشده ... 
نازنین : نادر تو مثلا دوستم داری ؟ پس رو حرف من حرف نیار خیلی دلم می خواد اذیتت کنم . 
نادر : تو نفس داری که بری اون بالا مالا ها .. 
نازنین : مگه چند متر میشه .. این درختا چقدر زود این رنگی شده .. انگار آخرای تابستون واسش پاییز بوده . تا مچ پام رفته توی برگها ... 
نادر : راستش این طرفا خیلی ها به این زیبایی ها توجه ندارند همه شون این جوری نیستن .. 
نازنین : تو که درکم می کنی نادر ... 
نادر : من که از تو عاشق ترم ..
نازنین : چی گفتی ؟ ! نشنیدم .. صحبت عشقو کردی ؟ 
نادر : خیلی اذیتم می کنی نازنین .. دلم می خواد تو هم یه حرفی بزنی .. 
نازنین : من که همش دارم حرف می زنم .. 
نادر : تو عاشق تنهایی هستی ؟ دوست داری این قشنگی ها رو تنها ببینی ؟ دوست داری زیبایی رو با یه احساس غم ببینی ؟ دوست نداری کنار هر تلخی شیرینی باشه ؟ دوست نداری یکی که تو و حس تو رو درک کنه از بودن با تو هم لذت ببره . از شنیدن حرفای قشنگت لذت ببره ؟ دوست نداری تو هم به اون یه حس قشنگی از زندگی رو تقدیم کنی ؟ باور کن نازنین.. اگه یه حسی در دلت هست و بیانش کنی فکر تکن که غرورت شکسته شده .. فکر نکن که من درکش نمی کنم ..
نازنین : نادر ررررر 
نادر : جون دل ..
نازنین : نادررررررر 
نادر : بازم همون .. 
نازنین : تو به هم چی گفتی یادت هست ؟
نادر : در مورد چی 
نازنین : در مورد عشق 
نادر : گفتم هر وقت که دلش خواست میاد ..
نازنین : شاید اول شنیدن این حرف واسم غریب می نمود .. با این که یک زمانی بهش اعتقاد داشتم . شاید تو این اعتقاد رو بهم بر گردونده باشی ... نمی دونم چه حسی دارم .. همون جوری که عشق خودش میاد ..اون حس و شور بیان هم وقتی حس کنه که می خواد از پشت میله های قفس دل آزاد شه و پر بکشه خودش میاد . تو نمی تونی به طور مصنوعی به کسی بگی که دوستش داری .. گاه قلب آدم یه چیزی رو می خواد ..و گاه اون چیزی رو که می خواد حس می کنه تمام وجودشو داره می سوزونه .. داره اونو خاکسترش می کنه .. دوست داره از پوسته اش از درونش فرار کنه فریاد بزنه .. احساسشو به اونی که دوستش داره بیان کنه . تو اون لحظه های پر احساسو بابد احساس کنی .. می تونی حس کنی که من چی میگم .. -نادر : آره نازنین .. من هیچوقت تو رو مجبور به کاری نمی کنم که دوست نداری .. یعنی نمی تونم و نباید که این کارو بکنم 
نازنین با خود : پسره دیوونه من دیگه چه جوری بهت بگم که دوستت دارم
قسمت چهاردهم این ماجرای تخیلی هم در این جا تموم میشه ... بعد از قسمت هیجدهم بود که ظاهرا خانومی دیگه طاقت نیاورد ودوست داشت یه چیزایی از خودش بنویسه ..در این فاصله چت هم می کردیم منتها من فعلا به جی میل وداستان جنگل وتفسیر خودم پیله کردم .دارم می گردم ببینم تلفن زدن ما به هم از کی شروع شد .. البته خانوم اول بهم کوپن داده بودن .. فکر کنم کوپنش هفته ای یک بار بود که ما به هم عادت نکنیم .. ولی خب به موقعش به اونجاشم می رسیم .. کاش تمام چندد صد ساعت صحبتای تلفنی خودمونوهم ضبط می کردم .. ..ادامه دارد ....نویسنده : ایــــــــــرانی


0 نظرات: