ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر ونازنین 30

پیک نیک خیالی 18: نادر باورش نمی شد که این نازنین باشه که داره این حرفا رو می زنه . یه حسی بهش می گفت که درسته اون  احساس رو بر مبنای منطق تنظیم می کنه ولی این جور هم نیست که از اونا فاصله بگیره ...
نادر :نازنین ! تو چرا فقط زیبایی رو در فصلهای سخت و سرد می بینی ؟ آیا این نوعی عصیان نیست در برابر اونایی که زیبایی رو در سبزینگی  و نو شدن می بینن ؟ آیا این به این دلبل نیست که بخوای با اونا بپیچی ؟
نازنین : نادر ..من که با کسی دشمنی ندارم .. زشتی و زیبایی رو ما آدما هستیم  که با توجه به فطرتمون ساختیم . بهش اعتبار دادیم . قشنگی ها یه دلنشینی خاصی دارن . الان تو برگهای سرخ و طلایی پاییزو که از دور می بینی زیباست .. اگه برگی رو توی دستت بگیری شاید به تنهایی زیبایی نداشته باشه . یه چیزی توی مایه های همون مثال دریا . سبزینه های بهار هم به همین صورته .. حالا فر قش در اینه که ما بهار رو به عنوان یک شروع قبولش داریم . مثل یک بچه ای که می خوایم بزرگش کنیم . بهش بال و پر بدیم . لوسش کنیم . بچه ها قشنگن .. دوست داشتنی ان . آیا باید آدمای جوون ..میانسال  و زیبایی پیران رو فراموش کنیم ؟ هر چند اونا هم طراوت خاص خودشونو دارن . من زیبایی های طبیعت رو در هر فصلی قبول دارم عاشقشم . اما یه سکوتی در پاییز هست که در فصل دیگه ای نیست .  مظلومیتی هست که انگار این فصل رو بی زبون تر از فصول دیگه کرده .. من عاشق همونم . عاشق همون سکوت سر شار از فریادشم . عاشق اندوه قشنگشم . عاشق گریه هاشم ...
نادر: پس کی عاشق من میشی نازنین
این عشقی که من دارم ازش تعریف می کنم فرق می کنه با اینی که تو مد نظرته .
 -خیلی مغروری .نادر :.
نازنین : نادر تو به من میگی مغرور ؟ من پا شدم و با تو اومدم به این جنگل .. اونم تنها ..شاید به این بگی جسارت .. اما اینو زیر پا گذاشتن غرور نمیگی ؟ نادر من یک زن هستم . زنی در جامعه ایرانی .. زنی که شاید اگه مرد می شد بهتر می تونست طعم آزادی رو بچشه  و بیشتر .
نادر: نمی تونی منو مثل یه پاییز فرض کنی ؟
-نازنین : روح شما دو تا با هم فرق داره . چیه نادر ؟ چرا این قدر اصرار داری که منو عاشق خودت کنی ؟ مگه با کسی شرط بستی ؟
 -آره نازنین اعتراف می کنم که با یکی سر تو شرط بستم ... با خودم .. با دل خودم ..نازنین نمی تونست حس مثبت خودش به نادرو کتمان کنه اما هنوز فاصله ها داشت با اون چیزی که نادر ازش می خواست یا ته دلش انتظار اونو داشت ..  دختر با خودش می گفت  تا یه مدت دیگه من تو رو بهتر از خودت می شناسم نادر چرا تو نباید یه بهونه ای به دستم بدی که من ازت دور شم ؟  دلشو هم ندارم که به گفته خودت تنهات بذارم . شاید منم به شنیدن حرفات , خوندن نوشته هات عادت کرده باشم .. نمی دونم شاید ... اسمشو چی بذارم . چی می تونه باشه ؟
نازنین :  به نظر تو من عیبم چیه نادر ؟
نادر: عیبت اینه که خیلی پیچیده هستی ؟ یعنی  یک سبک منحصر به فرد داری . شاید این همون چیزیه که دوست داری باشی  . شایدم دلت می خواد که عجیب به نظر بیای ولی بعید می دونم که یک انسان خودشو فدای یک بازی کنه . انگاری طوری به نظر میای که هر روزی یک مدل حرف می زنی ..نازنین : ببین نادر شاید تو درست بگی .. اما اینا واقعیت مسئله هست . تو خودت در مورد حقیقت و واقعیت خیلی چیزا گفتی که من اونا رو حسش کردم  .. تونستم هضمش کنم . البته معنای اونو به صورت تئوری ..تو هم به حقیقت من نگاه کن . منم ازت انتظار ندارم که یک شبه به نازنین اعتماد داشته باشی و تو هم نباید این انتظارو از نازنین داشته باشی که یک شبه به نادر اعتماد کنه . شاید اون می خواد و بخواد بابت مسائل زیادی نادرو محک بزنه . اونو آزمایش کنه . ببینه عکس العملش چیه . فقط در حرف نه ها .. من شاید بخوام نادر رو در عمل هم مورد آزمایش قرار بدم ..
 -نادر: مثلا از چه راهی نازنین ؟
اونو دیگه خودم می دونم . اگه بخوام دستمو رو کنم که نمیشه نازنین:
نادر: اگه من بخوام تقلب کنم چی ؟
نازنین : نادر خان ! یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر به دستی ملخک .. تو نمی تونی تقلب کنی ..اگه چند روز گولم بزنی بالاخره یه جای کارت دستت رو رو می کنه نادر ..
 -نادر:تا حالا وضعم چه طور بود ؟! تونستم نمره بیارم ؟ می تونم امید وار باشم به قبولی ؟
 نازنین سکوت کرد .. نادر به چشای نازنین نگاه کرد ...گویی نازنین با چشاش می گفت نادر دیوونه همین که من این جام دلیلش چی می تونه باشه ؟ نادر  متوجه جواب سوالش شد.. اون حتی اگه می دونست نازنین چه جوری می خوادامتحانش کنه  بازم همینی بود که الان بود . اون می خواست خودش باشه .. یک رنگ و ساده . حالا اگه نازنین قبولش می کرد یا نمی کرد اون دیگه بسته به خود اون دختر بود .
وقسمت هیجدهم هم تموم شدو نازنین هم مختصر و مفیدشو یک بار دیگه به رخم کشید.. و بازم نشون داد که قلب و احساسش فراتر از ایناست که من اونو سخت دل بدونم
پاسخ نازنین که به نوعی ضمیمه ای برای قسمت هیجدهم قرارش داد ونشونداد که این داستانها براش اهمیت داشته ولحظات با هم بودن .
پاسخ نازنین به قسمت هیجدهم : نازنین تموم سعیش بر این بود که بفهمه چطور نادرخان بهش همچین حسی پیدا
کرده... گاهی به نادرخان اجازه میداد روحشو کنکاش کنه، گاهی دیوار بتوتی
و سختی جلو احساسش میکشید ، گاهی نرم گاهی تند میشد تا شاید واکنش
متفاوتی از نادرخان ببینه اما ندیده بود ، نادرخان بر خلاف نازنین پاییزی
با هزار مدل هوا همیشه یک مدل بود و این نازنین عاشق همین شده بود و همین
ی آهنگ بودن نادرخان برای نازنین گوش نواز شده بود.
نازنین با خودش فکر میکرد نادرخان خوب شناخته منو، چون بهش گفته تو
پیچیده ای... اما میدونست که هنوز نادرخان از درک رفتارهای نازنین سر
درگمه و دوست داشت زودتر و زودتر کمک کنه به نادرخان برای شناختش اما
عجله جایز نبود ....چون تو چندباری که عجله کرده بود برای حرف زدن،
حرفهاش انقدر تند و تیز و بی حاشیه شده بود که نادرخان رو ناراحت کرده
بود .... پس با خپدش فکر کرد که بهتره بذاره نادرخان کنکاشش کنه و جاهایی
که حس کرد نادرخان داره از واقعیت درونی نازنین دور میشه، تادرخان رو در
شناختش کمک کنه.
نازنین خودشو تو جنگل با نادرخان بارها به تصویر کشیده بود ، و از تصور
اونهمه زیبایی و آرومی به آرامش رسیده بود ولی همیشه در کنار جنگل و
رودخونه و تمام زیبایی وجود ی نفر رو هم حس کرده بود و به خوبی واقف بود
که بودن اون شخص میتونسته تمام زیبایی ها رو خراب کنه و نازنین رو از
جایی که عاشقشه فراری بده اما اینطور نبود، تو بودن نادرخان ی آرامش حس
میکرد و عین روز براش روشن بود که این نازنین نبوده که تلاش کرده آرامش
رو بدست بیاره بلکه این نادرخان بوده که این آرامش رو به روشهای متفاوت و
گاها با غر زدنو بی محلیهای ریز ریز  در نازنین بن ریزی کنه !
حالا نازنین به خوبی میدونه این چیزی که بین نادرخان و نازنین حس از عادت
قوی تره چون حس میکنه تو جمله های نادرخان دنبال صداقت و اطمینانی که
میخواد تند تند میگرده و وقتی به پیداشون میکنه ی قدمِ ریزِ مثلا بی
اطلاعم ، به سمت نادرخان بر میداره و بهش نزدیک میشه
آره این بود حس قشنگ نازنین من که روز به روز مهربون تر می شد ..یه جا نازنین به جای استفاده از واژه خودش از کلمه خیدش اسافاده کرده بود فکر کنم واژه محلی شون باشه .. برام جالبه تصور نازنین وقتی که داره میگه خیدش ..اون روزا  حتی وقتی حالش خوش نبود به این اهمیت می داد که منو نرنجونه یه مدت خیلی خوب بود .... ادامه داردد ...نویسنده ....ایـــــــــــرانی

0 نظرات: