ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر ونازنین 29

چه با شوق وذوق و چه با عشق قصه های طبیعت و گردش با نازنینومی نوشتم دوراز دسترس نبودکه تمام این ها یعنی گردش درمازندران روزی یک واقعیت بشه  اراده می خواست وشجاعت .
.پیک نیک خیالی 15 و 16 و 17 :
نازنین با خود : نمی دونم نادر من چه جوری بهت بگم که دوست داشتن من  سبکش فرق می کنه . من بیشتر واقع گرا هستم .  شاید نتونم اون جوری که می خوام یا دیگران می خوان و می تونن احساس خودمو بهش رنگ و روغنی بزنم . شاید به این شکل بهش اعتقادی ندارم .. وشاید برای این  جور احساساتی بودن زمینه و مقدمه ای می خواد که من در خودم نمی بینم یا احساسش نکردم . احتمال هر چیزی در آینده وجود داره ..
 و نادر به این فکر می کرد که چیکار می تونه بکنه تا نازنینو کمی متوجه خودش کنه . به اون عشق بده . نشون بده که احساسش یک احساس پاکه . چه با وجود او و چه بی وجود او براش احترام قائله و به خواسته هاش اهمیت میده ... اونا سوار ماشین شدند و به همون منطقه ای رفتند که کوه و جنگل و رود خونه در کنار هم قرار داشتند . البته کوه با این که مرتفع بود اما درختان جنگلی  زینت بخش اون شده بود .
نازنین : نادر چرا این قدر ساکتی !
نادر : واسه کسی که حوصله شنیدن نداره آدم نمی تونه حوصله گفتن داشته باشه . ملا واسه یکی حرف می زنه که بخواد حرفاشو گوش کنه ...
-اتفاقا من خوشم میاد وقتی تو حرف می زنی و من گوش می کنم ... راست می گفتی نادر .. عجب جاییه این جا .. شاید  یه قسمتی از اون شبیه اطراف لواسان یا جاجرود باشه اما اون مناطق به این فشردگی و سر سبزی نیستند که همه این زیباییها رو داشته باشن ... حالانادر خان ! می تونی به میمنت حضور در این جای قشنگ اخماتو وا کنی ؟ ببین فقط من و تو این جاییم ...
نادر : واسه اینه که دیوونه دیگه ای پیدا نمیشه که این وقت سالو بیاد این جا ... نازنین : مگه چه ایرادی داره ؟!  هوا که زیاد سرد نشده . تازه این خنکی برای ما بچه های  آب و هوای خشک و کوهستانی طبیعیه .. از طرفی من دوست دارم شبو این جا بمونم ...
نادر : مگه تو از سردرد نمی نالی .
نازنین : کلی لباس گرم با خودم دارم . شال و کلاه دارم
نادر : همه اینا رو داشته باشی بازم یخ می زنی
نازنین : پس تو چه کاره ای !
 نادر سکوت کرد ... یعنی من چه کاری می تونم بکنم که نازنین سردش نشه ! بهتره در این مورد چیزی نگم و بی خود به خودم وعده انعطاف پذیری نازنینو ندم که اگه یه وقتی بزنه توی ذوقم و خیطم کنه نمی دونم چیکار کنم . اون وقت باید منتظر باشم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه ...
نازنین احساس آرامش می کرد ..کوه و جلگه و رود و درختان پاییزی و درختان سبز در کنار هم جلوه خاصی به طبیعت بخشیده که نازنین دلش نمیومد اون منطقه رو ترک کنه ... نازنین عاشق تیکه پرونی با معنا و به جا هم بود .. هر چند می دونست گاه از حرفاش ممکنه تعبیر دیگه ای شه .
نازنین : من اصلا اهمیتی نمیدم که امشب این جا ماهواره نداریم و فیلم مورد علاقه مو نمی بینم
نادر : مثل این که تو شوخیت گرفته
 -آخه من نمی رسم به همه جا برسم ... وای عزیزم  اون جا رو ... صد ها تخته سنگ کوچولو با فاصله دو سه وجب  یا کمتریا کمی بیشتر  در  وسط آب و بالاتر از سطح اون قرار دارند ...
نادر : خوشت میاد ؟  من اون دفعه زد به سرم به سرعت  تمام طول رود خونه رو از روی این تخته سنگها طی می کردم . فقط یه اسپورت یا یه دمپایی کیپ  و نرم باید پات باشه و مکث نکنی .. توجه ات فقط به تخته سنگها باشه .. خیلی لذت بخشه نازنین : میای با هم بریم ؟
 نادر : می ترسم نگات کنم و حواسم پرت شه
 نازنین : من پشتت میام .. بگو باشه .. باشه نادر ؟
نادر : راجع به امشب موندن که جدی نمیگی
-نازنین با کسی شوخی نداره . اگرم شوخی داشته باشه از طرز بیانش معلومه ...
 نادر : هیچ اینو می دونی اونایی که غرق در این زیبایی ها هستند کمتر بهش توجه دارن ؟
نازنین : یعنی اگه روزی من برات اون قدر زیاد شم که تو غرق من شی قدر منو نمی دونی ؟
-نادری که برای نازنینش و برای به دست آوردن محبتش  زحمت کشیده باشه هیچوقت اون نازنین براش عادی و یکنواخت نمیشه .
16نادر : مکث نمی کنی ها .. پشت سر من راه میفتی .
 نازنین : باشه .
نازنین دقت می کرد که به همون صورت که نادر میره پشتش راه بیفته ..
-نازنین : نادر سریع تر برو .. فقط طوری هماهنگی کنیم که یهو با هم بالای یه سنگ نریم ...
نادر:  تمام توجهت به این سنگهای وسط آب باشه . فکر کن هیچ چیز دیگه ای وجود ندار ه ...
 و نازنین همین کارو هم انجام داد . خیلی خوشش میومد .. تمام طول رود خونه رو در اون فضا که بیشتر از یک صد متر می شد طی کردندحالا این مسیر قیچی میشه و سنگ های به ایبن صورت محو میشن .. اون سنگ سمت چپی رو میریم و میریم به حاشیه ..
نازنین : اووووخخخخخ من چقدر از حاشیه خوشم میاد نادر .
نادر : تو از چی خوشت نمیاد
نازنین : از عشق
حتی اگه یه روزی عاشق بشی ؟ نادر:
ببین من و عشق با هم شمشیر بازی می کنیم نازنین :
-نادر:ولی عشق که شمشیر نداره .. اون شمشیرنداشته شو انداخته زمین . اون اصلا با شمشیر نمی جنگه . اون اصلا نمی جنگه  و نکته اصلی همین جاست ..
 نازنین : نادر ! بحثهای این چنینی دیگه بیات شده حواسمو پرت نکنن
نادر آخرین سنگو هم رفت و به قسمت چپ رود خونه پیچید ... نازنین که می خواست پاشو بذاره به حاشیه چپ پاش سر خورد و یه لحظه اگه نادر اونو نمی گرفت می افتاد میون گل و لای ..  نادر از این که نا خواسته دستش به بدن نازنین رسیده بود یه حس خاصی بهش دست داد .. نکنه دختره بگه تو چقدر بی ادبی .. نازنین هم متوجه این تغییر حالت نادر شده بود .. گاه حس می کرد که نادر رو بهتر از خودش می شناسه .. در همین مدت کوتاهی که با اون آشنا شده بود . اگر هم علاقه خاصی به اون نداشت این می تونست برای اون جالب باشه
نازنین : دستت درد نکنه . اگه تو نبودی لباسام کثیف می شد
نازنین از شرم نادر خوشش میومد .. از سادگی و اون حرکاتی که نشون می داد خیلی خجالتیه .. ولی گاه حس می کرد که خجالتی بودن هم می تونه روی اعصاب  باشه . اون نمی تونست و دوست نداشت که اسم عشق یا اوج احساس و عاطفه رو بذاره رو این رابطه ای که با نادر داره .. گاه حس می کرد که از شنیدن حرفای این پسر خوشش میاد . شاید اونو یک عادت می دونست . شاید به خاطر خجالتی و صادق بودنش این گرایشو داشت خودشم نمی دونست اسم این احساسو چی بذاره . یه مدل دیوونگی بود که به این صورت ندیده بود .به یک شکل عجیبی رمانتیک بود  .
نازنین : نادر من هوس چای دارم
یه لحظه نازنین جیغی کشید و بی اراده خودشو به نادر چسبوند
نادر: چیه نازنین خرس دیدی ؟
 ای کاش خرس می دیدم که میگن  خرسا البته  مرداش زنا رو خیلی دوست دارن
 نادر:ببینم پلنگ دیدی ؟
نازنین : نه بابا پلنگ که این قدر ترس نداره . یک موش عروسکی بود .
کاش هر پنج دقیقه در میون یکی از این موشا از زیر پات رد می شد ... از مار که نمی ترسی نادر :
نازنین : چقدر از این حرفای ترسناک می زنی نادر ... دلت میاد نازنینو ناراحت کنی ؟
نادر: نه من دیوونشم ..
 بریم چای بخوریم ...
 نازنین : ولی هوا یه مقداری داره عجیب میشه
نه از این حرفا نزن .. من و تو  باید  بگردیم . پاییز همینه نادر : من از آتیش بازی توی جنگل خوشم نمیاد
 نازنین : چای طبیعی عالیه .. فقط چند تا تیکه چوب . تو که میگی نازنینو دوست داری
نادر اهل چای نبود ..ولی حس کرد که هرچی بیشتر با نازنین سر کنه بهتر و بیشتر می تونه قلق اونو بگیره . هر چند این دختر خیلی سر سخت بود .. یهو می دیدی در اوج نرمش طوفانی می شد و در اوج طوفانی بودن نرم . با این حال این دختر  می دونست که با هر کسی با توجه به رفتار و شخصیت اون شخص چه بر خوردی داشته باشه .
17نادر : میگم حتما اگه  زغال و منقل هم می داشتی هوس کباب می کردی ...
نازنین : خوب شد یادم آوردی . میگم این محلی ها فکر کنم گوشت گوسفند تازه یا کشتار به روز داشته باشند
نادر : کدوم محلی ها ... این جا هر چند صد متر یکی دو تا خونه داره
خب من همونو میگم نازنین : .
نادر : تورو خدا عزیزم
باشه ... همین حاضری هایی رو که داریم می خوریم ... اگه بدونی چقدر از بوی دود جنگلی خوشم میاد نازنین :
نادر: ود جنگلی ؟ خودت این اصطلاح رو در آوردی ؟
نازنین : آره .. شایدم خیلی های دیگه به کار ببرن . ولی بوی هیمه آتیش زیر بارون .. بوی دود .. چه کیفی داره ! کاش بارون بباره . اگه بدونی چقدر بارون این جا رو دوست دارم وقتی که مثل غبار های سفیدی روی سبزه ها و درختا  می شینه ... وای نادر آدم فکر می کنه طبیعت عروس شده و در میهمانی و جشن عروسی شرکت کرده . حس می کنه که  دنیا در حال رقصیدن و شادی کردنه  . می تونی احساس منو درک کنی ؟
 نادر باز هم لبخند می زد و به احساسات دختری فکر می کرد که مدام دوست داشت بگه من بی احساسم .نازنین به درختان بلند و کوتاه و سبز و سرخ و طلایی و قهوه ای اطرافش نگاه می کرد ...
 نازنین : خیلی شگفت انگیزه ! این همه تضاد این همه زیبایی .. این همه احساس
فکر می کنی تضاد ها با هم هماهنگن ؟
این از شگفتی های این  جاست . و اعجاز پاییز . تو در بهار نمی تونی پاییزو ببینی ولی در پاییز می تونی بهارو ببینی  . دلت باز میشه . تعجب می کنم  این جا که اطراف شهرته واسه چی کم از این مناظر استفاده می کنی .. دلم می خواد با برگ برگ این درختا حرف بزنم ..
باز هم ابر سیاهی از پرندگان عاشق بهاری رو بالا سرشون  درحال پرواز دیدند  .
نازنین : نرین پرستو ها . بی وفا نشین . پاییزو تنهاش نذارین . اون شما رو دوست داره . یه جای گرم و  نرم بهتون میده ... کاش اونا بودن ...
نادر: نازنین تو الان فقط می خوای یک روز این طرفا بمونی . حتی دوست داری شب جنگلو ببینی . یعنی همین یک روز برات کفایت می کنه ؟ چطور می تونه در تو اثر بذاره ...
نازنین : می دونم تو هم می تونی حس منو درک کنی . آدمی که احساسی لطیف داره و مدام از عشق میگه ممکنه اون بر داشت من از زیبایی رو حس کنه . من اون قدرا هم که فکر می کنی سخت نیستم . می تونم ببینم زیبایی رو .. وقتی که اتحادی بین موجودات باشه . آب دریا رو بریز توی دستت ؟ آیا اونو به همون رنگ می بینی ؟ اگه به جای آسمون یه سقف دیگه ای رو سر دریا بود در یا چه رنگی به نظر میومد ؟ همه اینا در آدم یه شور و حال خاصی رو به وجود میاره . باور می کنه که تنها نیست .. نه تنها در میان همجنسان خودش که می تونه در میان سایر اعضای طبیعت یار و یاوری داشته باشه .
نادر: می دونم چی میگی نازنین . من اونا رو از دید گاه دیگه ای بر رسی می کنم . این که همه شون عاشق خدان . راست گفتی ..این ترکیبه که زیبایی به وجود میاره . اتحاده که می تونه زیبایی ها رو نشونمون بده . هم زیبایی ظاهر هم زیایی باطنو.....پایان قسمت هفدهم پیک نیک خیالی نادر و نازنین ..
نوشتن این مدل داستانها مثل اینه که تو رو بذارن میون شاخه های یک درخت پرمیوه و بگن از شاخه ها ومیوه هاش از این درخت از برگهاش از قشنگی هاش بنویس و توهمش از این شاخه به اون شاخه می پری مجبوری و باید که از میوه ها و اسکلتش بگی از اون چیزایی که این درختودرختش کرده تا بعد برسی به جاهای دیگه اش و بر رسی کنی اصلا تنه محکمی داشته یا نه ؟ .اینداستان همداره سبک خاطره به خودش می گیره . خیلی سخته نوشتن از واقعیتی که آخرش واست به تلخی منجر میشه . دنیا مثل روزیه که ما درشب بعد اون  می خوابیم .روزی که برای خیلی از نازنینان شیرین به نظر می رسه و برای خیلی از نادرها تلخ..ولی هردوگروه باید بدونن شبی  هم می رسه از راه که آدما به آدما می رسن .... ادامه دارد ...نویسنده ..ایــــــــــرانی

0 نظرات: