ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 33

بریم به جنگل خودمون و قسمت نوزده و بیست رو با هم میارم . آخه تا هفتاد قسمت هست .. من و نازنین هنوز ماجراهای زیادی داریم .. با هم هیچوقت در دنیای واقعی به تفریح نرفتیم .. هرچند بعد ها دیدار هایی داشتیم زندگی برای ما یه جذبه دیگه ای داشت .. شاید اون یه حسی داشت که می تونست راحت با جدایی کنار بیاد . خلاف من که خیلی عاطفی بودم و به قلبم به احساسم و به حرفام ایمان داشتم
قسمتهای 19 و 20
نازنین : حتی بلبل هم گول این هوا رو خورد.
نادر : من خیلی وقتا شده که صدای بلبلو در زمستون هم شنیدم . اون که فقط در فصل گرما نمی خونه . شاید داره برای من و تو می خونه ...
 نازنین : نمی دونم شاید . شاید همین طوریه که تو میگی . البته دلت رو خوش کن  -یعنی باید نا امید باشم ؟
نازنین : این جوری نه .... امید وار نباشنادر حس کرد که نازنین هم تونسته خوب با کلمات بازی کنه . امید وار نبودن خیلی ملایم تر از نا امید بودنه .  کاش می تونستم شنا کنم . کاش می تونستم
نادر : همین یکی رو فقط کم داشتی تا به من برسی
 نازنین : شیرم نکن که بهت برسم
نادر : اگه نازنین دختر شگفتی هاست نادر هم پسر دیوونگی هاست
-عاشق این دیوونگی هاتم نادر
 -نمی تونی عاشق خود این دیوونه بشی ؟
 نازنین : چیه بازم هوس کردی که بری و بگی تونستی نازنینو تورش کنی و جایزه ببری ؟
نادر : نمی دونم من خودم نازنین یک ساعت دیگه رو نمی شناسم اون وقت چی می تونم جواب تو رو بدمنازنین : تو نازنین حالا رو می شناسی که نازنین یک  ساعت دیگه رونمی  شناسی ؟ نازنین همین آبیه که می خوره به این تخته سنگها ..عین فولاد میشه ...
 نادر : سنگو میگی یا نازنینو میگی ؟
نازنین : می دونم ..می شناسمت با این حرفات ناراحت نمیشم
نادر : ی دونی که چقدر دوستت دارم ؟
نازنین : آره می دونم که چقدر هم از گفتنش خجالت می کشی
نادر : کر می کنی من فقط برای پرکردن لحظه هاتم نازنین ؟
نازنین : نه فکر نمی کنم یقین دارم
نادر: ارزشم به همینه ؟
نازنین : یادت باشه نادر من اینو از دیگری نخواستم
نادر : خیلی ممنون از این که بهم اهمیت میدی:
نازنین : حالا این یه تیکه ات متلک انداختن بود ..ولی چون می دونم از درون احساس درد می کردی و این حرفو زدی بازم ندید می گیرم .. ولی نادر این رو باید بدونی که نازنین هم یک انسانه .. عاطفه داره . شاید یه روزی خیلی بیشتر از  حالای تو احساس داشت ..  به آدما اعتماد داشت .نمی دونست دروغ گفتن چیه . یا حتی دروغ شنیدن .. اما انگار همه چی رو پایه های دروغ استواره ..
نادر : منم این طورم نازنین ؟
نازنین : می دونم .. متاسفانه نتونستم چیزی ازت گیر بیارم ..
نادر : که بتونی ولم کنی ؟ چند بار بهت گفتم در هر شرایطی می تونی تنهام بذاری ..
نازنین : ولی خوشبختانه می تونم بهت اعتماد کنم و بگم حالا میون این دیوونه هایی که تا حالا دیدم تو دوست داشتنی تری .
نادر : یعنی فردا هم دوستم داری ؟
نازنین حواسش جفت بود
نازنین : من که امروزم دوستت ندارم..شوخی کردم نادر .. چرا می خوای زندگی رو فقط در قالب الفاظ ببینی
-نه نازنین من همچین قصدی ندارم فقط می خوام مطمئن بشم که برای همیشه در کنار منی و با من می مونی . چون می دونم نازنین رو حرفی که می زنه هست و بهش پای بنده .
نادر : یعنی به خاطر پای بند بودن به من می خوای بیای سمتم ؟
نازنین : مگه تو نگفتی که قلب آدم مهمه و چه بهتر که دل با عقل هماهنگی کنه ؟ نادر: پس چرا فقط به لفظ من توجه داری ؟
نازنین : دوست دارم زبونت و دلت  هماهنگ باشه
نادر : که تو رو بخواد ؟ بگذریم
نازنین : نمی دونم چرا بعضی وقتا فکر می کنم لحظه ها رو کم میارم
 نادر : این حسو در تنهایی هم داری ؟
 نازنین : نه فقط وقتی که با توام دارم
 نادر : داری دستم میندازی
نازنین  :  این هدفو نداشتم . این یک کلامی بود از نازنین خودمونی .. دیگه باید اونو شناخته باشی . گاه حرفی رو می زنه که شوخی یا جدی بودنش مهم نیست . تو حالا باید بتونی عمق گفته هامو حسش کنی .. شاید پیچیده باشم ولی سخت نیستم .. شایدم خیلی ساده باشم ولی سهل نیستم ..
 نادر: یعنی باید مثل تو باشم تا درکت کنم ؟
 -نازنین : نه نادر اگه خودت باشی و خودت , منو بیشتر و بهتر درک می کنی .. چون من وقتی صفا و سادگی تو رو ببینم خودمو  بهتر و بیشتر بهت نشون میدم . وقتی دستتو به سمت من دراز می کنی تا دستمو بگیری از نگات متوجه میشم که می تونم قسمتی از دستمو واست رو کنم .. چقدر قشنگه همه جا ... بازم آسمون آبی سیر شده .. درختای سبز آب جاری و تخته سنگها .. چمنهای سبز حاشیه رود خونه .. سنگریزه ها .. پرندگان وفادار به پاییز .. برگهای جون داده , انگار دنیا شده یه نقاشی زیبا ... نادر اهی کشید و گفت  کاش این قشنگی ها رو با چهار تا چش می دیدی ... نازنین : من خودم الان چهار چشمی حواسم بهت هست .. مگه چند تا چش می تونم داشته باشم ؟!
نادر با خودش فکر کرد که منظور نازنین چی می تونه باشه . اون مراقب منه . مثلا مراقب کدوم کار هام ؟ من که به دنبال دختر های دیگه نیستم که اون بخواد مراقب کارام باشه . شاید منظورش رفتارامه ... یعنی من واسش اهمیت دارم که مراقب رفتار هامه ؟ اگه این  جوره ممکنه یه انگیزه ای  هم به من داشته باشه ؟ یعنی ممکنه منو بخواد ؟ نه .. اون از بس شل کن سفت کن کرده که نمیشه رو هیچی حساب کرد . من دوستش دارم ... اونو دوست دارم .
نازنین : نادر به من بگو چیکار کنم
نادر : چی رو چیکار کنی ؟
-نازنین : می دونم راه برم .. بشینم ؟ وایسم ؟
نادر : من فکر کردم  که نمی دونی در مورد من چیکار کنی
نازنین : تو رو که معلومه . مثل تو نیستم که این قدر سخت بگیرم
 نادر با خود : وای نازنین تو دیگه چه جورشی . اصلا نمیشه فهمید کی  در وجودت آشوبه و کی خونسردی ؟  تو در مورد من سخت نمی گیری ؟ این یعنی چه ؟
نادر : نازنین تو خسته نشدی از راه رفتن ؟ از نگاه کردن به دور و برت ؟ از دیدن کوه و جنگل و دشت و رود ؟
نازنین : نه واسه چی ؟ مگه تو از دیدن من خسته شدی که من از دیدن اینا خسته شم ؟
نادر : بازم خوبه که تو حس منو حس می کنی
نازنین : فکر کردی چی ؟ نازنین متوجه خیلی چیزاست
نادر: میگم بریم یه چیزی بخوریم ... من خیلی گشنمه
-نازنین : منو بخوری سیر میشی پسر ؟ هنوز هیچی راه نرفتیم که ... بریم اون بالا مالا ها ..
نادر: فکر نمی کنی سرد شده ؟
 نازنین : من به اندازه کافی بلوز آوردم
نادر: یعنی تو راستی راستی می خوای که من و تو امشبو این جا سر کنیم ؟
 نازنین : تو به حرف من شک داری ؟
 نادر : نازنین با لجبازی هات به هر چی که می خوای می رسی
نازنین : ببین من اصرار زیادی ندارم . اجبار هم نمی کنم . ولی بعضی ها با سماجت خودشون  تصمیم گیری های آدمو تحت الشعاع خودشون قرار میدن . به اونا باید چی گفت . ؟
نادر متوجه شد که کمی تند رفته
نادر: معلومه دیگه نادر تو که همش میگی دیوونه منی منو هم مثل
 خودت دیوونه کردی ..
نادر : باشه عزیزم می مونیم هرچند می دونم دیوونگیه
 نازنین :  حالا هر دو مون شدیم دیوونه
 نازنین خوشحال بود . اگه نادر اصرار بر نموندن می کرد می پذیرفت . ولی حس می کرد که به آرزوش رسیده . یه نگاهی به نادر انداخت و بیش از پیش متوجه شد که اون چقدر دوستش داره و به خواسته اش اهمیت میده . نادر سرشو بالا گرفت و یه لحظه متوجه شد که نازنین در عالم خودشه .. به گوشه ای خیرشده و داره لبخند می زنه ... با لحنی که دوست داشت ناراختش نکنه گفت
نادر : چیه دختر عاشقی ؟ این قدر توی فکرش نباش .. یا خودش میاد یا نامه اش
 تبسم لب و گونه های نازنین بیشتر شد به این فکر می کرد که اول نامه اش اومده و بعدا خودش ... از نادر فاصله گرفت  دوست داشت برای لحظاتی صورتشو نشون نادر نده .. در عالم خودش باشه ... نه باورم نمیشه ..اگه اون در کنارم نباشه شاید من این قشنگی ها رو دوست نداشته باشم .. انگار خیالاتی شدم
نادر نازنینو به حال خود گذاشت .. دیگه نازنین رو مثل یک موج می دید .. با حرکاتی قوسی شکل . ولی این موج چه خروشان و چه آروم تنهاش نذاشته بود . باید باور می کرد این موج رو .. باید دوستش می داشت . حسش می کرد . اونو با با همه چگونه بودنهاش ... پایان قسمت بیستم داستان تخیلی نادر و نازنین درشمال
در مورد علت نوشتن این تیکه تخیلی که هفتاد قسمت بوده و ناتموم رها شده فقط و فقط به خاطر این بود که علاوه بر این که نادر و نازنین هر دو از طبیعت خوششون میومده یک فضایی ترسیم بشه که راحت تر پذیرای کلمات و مطالبی شن که بینشون عنوان میشه .. و خب نویسنده من بودم و اگرم مثلا اعتراضی می کرد می گفتم حالا عزیز دلم داستانه دیگه همه چی ممکنه اتفاق بیفته .. ولی چه لحظات خوشی داشتیم .. شاید رفتن به کوه و ساحل و جنگل تا این حد برامون لذتبخش نبود که با این داستان اوج گرفتیم یک زندگی رویایی با واقعیات قشنگشو واسه خودمون رقم زدیم . .... ادامه داردد ... نویسنده ...ایرانی

0 نظرات: