ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نادر و نازنین 84

هنوزم وقتی که نیمه شبا میرم به حیاط و در سکوت و تاریکی شب به آسمون نگاه می کنم یاد لحظاتی میفتم که با شور و هیجان خاصی خودمو آماده می کردم برای رفتن پیش نازنینم .. خیلی دلم می خواست با کت و شلوار و پوشش کمتری برم پیش عشقم ولی زمستون بود و منم از سرما می ترسیدم .. ولی  تصمیم داشتم فصل بها رو با کت و شلواری شیک شیک برم یشش فکر نکنه من شندری پوشم .. من توی کت و شلوار بیشتر از رنگ سرمه ای یا آبی تیره خوشم میاد .. زیرش یه پیرهن به رنگ قرمز یا سفید بپوشم . نازنین هم این جوری خیلی دوست داشت ولی زمستون بود دیگه . چقدر نسیم خنک شبا رو دوست دارم .. شبایی که بارون نمیاد .. شبایی که ستاره ها  معلومن .. می دونم همه شون همراه منن .. دلشون واسه من میسوزه . انگاردلشون می خواد من برم از پله ها برم بالا , برم توی هال , دوش بگیرم لباسامو تنم کنم و خودمو برسونم به ایستگاه سواری تهران . چقدرسکوت شب به آدم آرامش میده .چقدر دلم می خواست شبی رو با نازنینم سرکنم ..حالا تا همینشو هم خدا رو باید شکر می کردم . این همه نوشته و چت و پیام و ایمیل جای خود , واقعا این چهار صد پونصد ساعتی رو که با هم حرف زدیم چی گفتیم ؟ همش که نمی تونسته الکی باشه .. بعدد یه لحظه چند ثانیه یک تصمیم بیاد رو کار و همه اونا رو دود کنه .. چرا اون چند ثانیه دود نشه ؟ چرا من نجنگم برای اون چند ثانیه ؟ برای همین بود که من همیشه جنگیدم ..جنگیدم تا پایه های عشقمونو محکم نگه دارم . می دونستم وقتی که یه حس عاشقونه ای باشه توی قلب آدم رشد می کنه و من اینو در نازنینم حس کرده بودم بنابراین همیشه کوتاه میومدم گذشت می کردم شکیبا بودم .حتی اگه حس می کردم دارم دروغ می شنوم به روش نمی آوردم . البته دروغاش این جوری نبود که بخواد به اصل عاشق بودنش ضربه ای بزنه . چه شیرین و لذت بخش بود وقتی از در خونه میومدم بیرون همه جا سکوت بود ! مردم تو خونه هاشون خوابیده بودن .. شاید خیلی از جفت های عاشق در آغوش هم بودن و اونا هم مث من به ستاره ها نگاه می کردن .. قرار بود این بار برم توی ساختمونشون .. بارو بندیلمو جمع کردم . اون شب هم همه جا آروم بود . وارد یکشنبه شده بودیم . درست سه هفته از اولین دیدارم با نازنین می گذشت و 13 روز از دومین دیدار . حس می کردم که دنیا مال منه .. شایدم بیشتر از یه دنیا . داشتن دنیا خوشحالم نمی کرد ولی من نازنینی رو داشتم که بالاتر از دنیا بود . بازم از شیشه ماشبن به شب تاریک و آرام نگاه می کردم . چه زیبا بود سپیددی برف در دل شب سیاه ..و من به خودم می گفتم این بار که نازنینمو دیدم بیشتر بغلش می کنم بیشتر لبامو می ذارم رو لباش .. بیشتر درآغوشش می گیرم بیشتر سرمو می ذذارم رو شونه هاش و سرشو می ذارم رو شونه ام .. بیشتر نوازشش می کنم  و اگه بخواد ....اگه بدونی آخر راهت رسیدن به آرزوهاته  تمام راه رو حس می کنی که به آرزوهات رسیده ای هرچند طوفانی بیاد و تمام کاشته هاتو درو کنه . هیچ چیز مثل امید بهت انگیزه رسیددن به فردا رو نمیده . نازنین من نباید غمگین باشه .. نباید غمگین بشه .. اونو آرومش می کنم . بغلش می کنم .. نازش می کنم . بهش میگم که کنارش می مونم . بد بختی های خودمو فراموش می کنم . وقتی که عشق من در دلش ریشه زده نباید درد و حسرت میوه های این عشق بشه .. اون تا حالا جای باور کردن من هر وقت که حالش دگرگون می شده با من می پیچیده .. جز من کس دیگه ای رو گیر نمی آورده که دق دلی هاشو سر اون خالی کنه . و من حرفی نداشتم .. همیشه بهش می گفتم هر دادی داری سر من بکش .. من که تا حالا به اندازه کافی تحمل کردم و شنیدم و اون  همیشه بابت این موضوع ناراحت بود . هر وقت که حالش ناخوش می شد و بعد آرامششو به دست می آورد از این که منو ناراحت کرده خیلی ناراحت می شد و سعی می کرد چند برابرشو جبران کنه . نمی دونم دیگه چه جوری بهش نشون بدم که دوستش دارم ...چقدر لذت می بردم که فاصله های مکانی این جور شکسته می شد و من به نازنینم نزدیک تر می شدم .. دیگه به هیچ چیز فکر نمی کردم جز به مقصد و مقصود .... ادامه دارد ... نویسنده ..ایرانی


0 نظرات: