ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 10

حس کردم بیش از هر وقت دیگه ای هوس سکس با همسرمو دارم . -نکن چیکار داری می کنی .. زخمم کردی .. -فتانه من که کاریت نکردم . گازت نگرفتم که دردت بیاد . این همه باهاش ور رفتم فقط یه خورده خیس کرده بود که اونم دیگه اگه سخت ترین آدماشم بودند تا این حد رو باید خوششون میومد . -فرهاد چرا این جوری شدی ؟/؟ ببینم این روزا چی می خوری که هوست زیاد شده .. -هیچی فقط دوست دارم تو روبخورم و تو نمی خوای اینو متوجه شی .. -بس کن چقدر سر به سرم میذاری .. -خیلی بی حوصله شدی .  میری میشینی کنار کامپیوتر و تا نصف شب معلوم نیست داری چیکار می کنی اون موقع حوصله داری .؟. رفت چیزی بگه که منصرف شد . دیگه کوتاه اومدیم.  نمی دونستم تا چه حد  باید مراقب کاراش باشمو . بدون دلیل چی بهش می گفتم . ؟ هر چند کاندومی که مال من نبود می تونست بزرگترین دلیل خیانت اون باشه ولی اگه مهسا با دوست پسرش اینجا بوده باشه یا شایدم من اشتباه کرده باشم . نمی خوام/. نمی خوام باور کنم  . اون فقط مال منه .. کسی که تمام پسرای کوچه خیابون و محل و چند منطقه و فامیل آرزوشو داشتن که یه لبخند بهشون بزنه حالا اومده و خیلی راحت داره شوهرشو دور می زنه . اونم منی رو که حداقل نیمی از دار و ندارمو به نامش کردم . و از هیچ تلاشی برای راحتی اون دریغ ندارم . شاید نباید این کارو می کردم . .. یکی دو روز بعد فتانه و مهسا رو با هم دیدم که اومدن خونه مون .. اصلا حال و حوصله سلام علیک کردن با این عوضی رو که فتانه رو از راه به در  کرده بود نداشتم .. نهههه ..  فتانه کلید ویلای شمالو می خواست که اون و مهسا و یکی دیگه از دوستان دو ران تحصیلشون برن دو سه روزی رو اونجا خوش بگذرونن . با این که خیلی ناراحت شدم ولی یه جرقه امیدی در دلم روشن شد . حس کردم که باید دوست پسر مهسا هم با اونا باشه ولی چرا زن من خودشو در این کارا دخالت میده . مگه مهسا خودش خونه نداره . چرا سکسشو میاره اینجا انجام میده .. چرا روحیه زن من عوض شده .. ممکنه از این که دوستش دوست پسر گرفته با هاش حال می کنه حسرتشو بخوره . ولی اون شوهر نداره .. از همسرش جدا شده .. روی روحیه اش حتما اثر گذاشته .. اگه دوست پسرش یه دوست دیگه ای داشته باشه و چهار تایی با هم برن بیرون چی . من چیکار کنم . نههههه خدایا .. نمی تونم نمی تونم .. با رفتن اونا موافقت کردم .. قرار بود فرداش برن . بچه رو هم که من و خونواده ام باید نگه می داشتیم . ولی بیشتر پیش مادرم بود . اون شب تا صیح این طرف و اون طرف می کرد . نمی دونم داشت چیکار می کرد ولی خودمو زده بودم به خواب و زیر چشمی مراقب کار هاش بودم . قشنگ ترین لباس خوابها و سوتین و شورتشو داشت  می ذاشت تو ساکش ..  نصف شبی صدام زد -فرها د ژیلت منو ندیدی ؟/؟ .. غلط نکنم می خواست زیر بغل و کسشو برق بندازه ولی اون که یکی دو روز پیش به خودش رسیده بود .  با این افکار خودمو خیلی پریشون تر از قبل کرده بودم . هر کاری کردم بخوابم نتونستم .  صبح روز بعد یه تیپی زده بود که   من اونو این چند سالی به این میکاپ ندیده بودم . -فتان .. اونجا قراره مهمونی هم بگیرین ؟/؟ -ببین فر هاد من خودم می دونم دارم چیکار می کنم .  مهسا یه عمری رو اون ور آب زندگی کرده من که نباید پیشش کم بیارم . اون داشت با من این جور حرف می زد ولی حس می کردم که قضیه باید خیلی بو دار تر از اینا باشه که اون فقط به خاطر این که پیش دوستش کم نیاره این جور داره رفتار می کنه . الان بهترین موقعی بود که بتونم چند گوشه خونه و به خصوص داخل اتاق خوابو دور بینایی کار بذارم و دستگاههایی که بتونه راحت از همه چی فیلم بگیره . با یه هارد خیلی راحت میشه این کارو کرد . منتها جا سازی  اون که از دید پنهون باشه و جلب توجه هم نکنه خیلی کار می برد ولی با توجه به این که فتانه تازگیها حواسش جای دیگه بود و به ریزه کاریهای خونه اهمیت نمی داد می دونستم که نمی تونه به این سادگیها بفهمه که من چیکار کردم . چون همش سرش توی لپ تابش بود یا داشت با تلفن حرف می زد واس ام اس بازی می کرد و گاهی هم به ترانه های عاشقونه و سوزناک گوش می داد وفیلمهای عاشقونه می دید و اگه این وسط یه وقتی گیر می آورد یه چند دقیقه ای رو صرف تر بیت فرزندش می کرد یا این که مثل مجسمه های  برهنه ثابت می شد و ازم می خواست که هر کاری که دوست دارم با هاش انجام بدم . تازگی ها حس می کردم که ازم خجالت هم می کشه یعنی ا زاین که خودشو در اختیار من بذاره سختشه احساس غریبی می کنه . دو سه روزی وقت داشتم که بتونم بر نامه ها رو طوری ردیف کنم که همه چی خوب استتار شده باشه . دیگه این جوری می شد به همه چی پی برد .  می شد به اما و اگر ها خاتمه داد . مرگ یک بار شیون یک بار .. دیگه از این همه تردید کشنده خسته شده بودم . شاید بشه گفت یقینی که دوست داشتم خودمو به تردید بندازم . مردایی هستند که اهل خیانت و بی وفایی هستن تازه اونا عذاب می کشن از این که اگه شرایطی مثل وضعیت منو داشته باشن . دلشوره و نگرانی نمی ذاشت که من به حال خودم باشم . فقط دلمو به این خوش کرده بودم که همه چی ردیفه  فیلمبرداری شروع شده و  دو تا هارد در اتاق خواب و دو تا هم در قسمتای دیگه خونه داره کارشو انجام میده . برای من این جور هز ینه کردنها اهمیتی نداشت . باید می فهمیدم که اون داره چیکار می کنه . چرا روحیه اون تا این حد عوض شده . وقتی بر گشت شاد تر از همیشه به نظر می رسید . انگار زیر پوستش آب رفته بود . چهار تا کلام حرف زد  رفت به عالم خودش . تماشای فیلمای عاشقونه .. گوش دادن به ترانه ها ..  با موبایل دیگه ور نرفت .. خیلی سخته و درد ناک که در این جور موارد و مواقع یک مرد یا حتی یک زنی که بهش اجحاف شده بتونه خونسردی خودشو حفظ کنه ولی من به خاطر آبروم به خاطر پسرم به خاطر این که در صورت تایید خیانتش باید به یه شیوه خاصی با هاش بر خورد می کردم و اموالمو نجاتش می دادم مجبور شدم خیلی با متانت باهاش بر خورد کنم . . فکر می کردم با اون به پیری می رسم.. اتفاقا رسیدم .. خیلی زود ... این بار یه بهونه ای تراشیدم و گفتم  اون هفته تو با دوستات رفتی بیرون این هفته من می خوام برم . شاید اگه در شرایطی عادی می بود می گفت که تو اهل رفیق بازی نبودی چه طور شد که می خوای با دوستات بری بگردی ولی این حرفو نزد و تازه برق خوشحالی رو هم در چشاش می شد خوند ..  در فاصله پنجاه متری خونه جایی که بتونم به خوبی دید داشته باشم در ماشینی با شیشه دودی منتظر نشستم .. اون پس از رفتن من خیلی زود بچه رو احتمالا تحویل مادرم داد و بر گشت خونه .. دو ساعتی منتظر موندم . حوصله ام داشت سر می رفت . به ناگهان یه تویوتا کامری سفید جلو خونه مون ترمز زد . مهسا و یه مردی که نشناختمش از ماشین پیاده شدن . بی اختیار یه لبخندی گوشه لبام نقش بست ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

1 نظرات:

ناشناس گفت...

I am regular visitor, how are you everybody? This post posted at this
site is in fact fastidious.

Look into my web-site - make money with the internet now