ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانوما ساکت 92

لبامو رو نوک سینه های داغ سیما قرار دادم و حس کردم که واسه اولین باره که باهاش تماس دارم .. -اگه بهت بگم هوتن منم دلم حالا خیلی چیزا می خواد باورت میشه ؟/؟ می دونی چرا ؟/؟ چون حس می کنم که دوستم داری . عشقو با تمام وجودم حس می کنم . تولبات می بینم .. سینه هام عشقو احساس می کنه . این فقط یک هوس نیست .. لبامو از رو سینه اش بر داشته و گفتم حالا من می خوام طور دیگه ای عشقو احساس کنم .. در سکوت و آرامش -از حرف زدن من خسته شدی ؟/؟ -کی گفته .. لباشو بستم .. همین طور سر پا .. دستامو نو تا اونجایی که جا داشت به طرف پایین بدن هم رسونده و با باسن طرف ور می رفتیم .. -سیما .. -چیه .. یه چیزی ازت می خوام .. -بگوهوتن  -فقط نه نگو -جونمو می خوای ؟/؟ -نمی دونم .. اونو که من مال خودمو بهت میدم .. فقط تا پشیمون نشدم ازت می خوام . تقا ضا دارم .. -بگو تو که ما رو جون به لب کردی ؟// -با من از دواج می کنی ؟/؟ ... یه جور خاصی نگام کرد که اون انتظاری رو که ازش داشتم خیلی ذوق زده باشه و بال بال بزنه نبود و نداشت .. -چیه سیما . حرف بدی زدم ؟/؟ باشه اصلا نشنیده بگیر . می دونم یه خورده عجله کردم . -چییییییییییییییی یک بار دیگه بگو .. من داشتم به اون حرفت که گفتی تا پشیمون نشدم ازت می خوام فکر می کردم . گوشمو کشید و گفت مگه قراره پشیمون هم بشی ؟/؟ -تو که خودت گفتی هر چی من بخوام سیما  .. -آره گفتم ولی حالا که تا این جا منو رسوندی و خوش به حالم کردی .. -ببینم سیما تو می دونی شوخی چیه .. -شوخی اینه که من با مرد یک گوش ازدواج کنم .. دیوونه . تو که از در نرفته بیرون من داشتم وا می رفتم . اون وقت تحمل دوری از تو رو دارم ؟/؟  -میگما چه جوری به این بر و بچه های مدرسه بگیم . شاخ در میارن .. -ای بابا اونا که همه شون ماده ان .. هوتن تو هم دیگه زیادی با خانوما شوخی می کنی . یه چیزی گفتی و منوهم وادار کردی که یه حرف بد بزنم .-شوخی بود حرف بدی که نزدیم . .. صبح روز بعد در مدرسه ولوله ای بر پا بود . البته این ولوله قبل از اونی بود که بقیه متوجه شن من و سیما قول و قرار ها رو گذاشتیم . از این که منو یک بار دیگه می دیدن که در نهایت آرامش اومدم سر کار خوشحال بودن . فرزانه .. جمیله .. درسا.. انوشه .. .. اکی و... دیگه همه و همه کلی خوشحال بودن . اکی با اشاره دست منو به طرف خودش کشوند .. رفتم آبدار خونه .. -چیکارم داری -ببینم جور شد ؟/؟ دیگه نمیری ؟/؟ یعنی می تونی تحمل کنی که روری هفت هشت ساعت این خانوم مدیر ما رو ببینی -آره تا دو برابرشو هم می تونم ببینم . شایدم بیشتر -منظورت چیه مگه قراره مدرسه دو شیفته شه ؟/؟ من که نیستم . برای بعد از ظهر ها باید یه خدمتگزار دیگه استخدام کنن . من کار و زندگی دارم شوهر دارم . -چیه واسه خودت حرف دار آوردی . ادامه ندادم . جاش نبود . بهتر این می بود که در میون جمع عنوان می کردم .. انوشه ساکت تر از بقیه نشون می داد . تقریبا همه رو فقط یک بار گاییده بودم . فرصت نمی شد به همه برسم . این اکی فقط یکی  دوبار زیر سبیلی به من راه داده بود .انوشه ازم دلخور بود .. اگه به تک تکشون می گفتم که قراره با سیما از دواج کنم دو نه دونه موهامو از بیخ می کندن یا سرم داد می کشیدن یا این که جیغ می زدند و تعجب می کردند و یا این که فکر می کردند دیوونه شدم و یه جورایی دارم مسخره بازی در میارم . من و سیما با هم قول و قرار ها مو گذاشته بودیم که من این مسئله رو عنوان کنم . اونم حضور نداشته باشه . ولی بعدا می تونه بیاد و در این مورد تبریک بچه ها رو بشنوه . البته می دونستم به جای تبریک حسادت خاصی در بین زنا به وجود میاد . آخه همه شون شوهر داشتند . من که نمی تونستم با ها شون از دواج بکنم . من موندم و خانوم معلما .. -همکارای عزیز می خوام یه مسئله ای رو عنوان کنم . طوری جدی حرف می زدم که نگرانی رو در چهره تک تک اونا می خوندم . درسا : می خوای منتقل شی ؟/؟ جمیله : نکنه اخراج شده باشی ؟ فرزانه : نکنه بازم با این خانوم مدیر باد تو کله , کل کل کردی و اونم برات گزارش نوشته ؟/... سرمو همش رو به بالا حرکت می دادم .. شمرده شمرده شروع کردم به سخنرانی .. -همان گونه که می دانید از دواج از سنتهای پسندیده اسلام است .. یک زن یک مرد تا ابد نمی تونه مجرد بمونه .. یه نگاهی به زنا انداختم رنگ و روشون زرد و سفید شده بود . همه شون با این که شوهر داشتند از این که دوزاریشون افتاده بود من می خوام زن بگیرم پریشان احوال شده بودند . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی