ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 63

سینا فقط از خواهرش هراس داشت که نکنه بیاد و شرایط رو برای اون سخت کنه . دستاش همچنان با بدن مادرش بازی می کرد . از این که سارا به خوابی ناز رفته خوشحال بود . ولی از این هم می ترسید که نکنه ساناز بیدار شه و کار دستش بده . رو همین حساب خیلی محتاطانه با لباسی مرتب کنار سارا دراز کشید . سرشو هم به  سویی دیگر بر گردوند تا  اگه خواهرش سر زده وارد شد نتونه اونا رو در حالت وسوسه انگیزی ببینه . ولی ساناز  دیگه به خواب رفته بود . وقتی سینا از خواب بیدار شد خواهر و مادرش هنوز خواب بودند  . خوشحال بود از این که تونست مادرشو آروم کنه ولی کاری که اون کرده بود مکمل قرص خواب بود . ساناز رفت به دانشگاه و اون و مادرش بازم تنها شدند . وقتی سارا بیدار شد  بازم به فکر رفت . به یاد اون چیزایی افتاده بود که بر سرش اومده بود . دوباره شد مثل افسرده ها . نمی دونست چیکار کنه . یه حس خاصی داشت . سینا رفت پیشش .. -مامان چته . گرسنه ته .. براش صبحونه آورد .. سارا فقط تونست کمی از اون غذایی رو که پسر براش آورده بود بخوره . سریع رفت و یه دوشی گرفت . وقتی به بدنش دست می زد حس کرد که دچار ار تعاش خاصی شده .  یه چیزی رو می طلبه . همون دستای اون پسری که دیروز لمسش کرده بود و با هاش سکس کرده اونو پس از مدتها به هیجان آورده بود .  همون که نمی تونست حرف بزنه ولی می شنید . چه طوری این امکان داشت . ولی بالاخره شد . خیلی خسته نشون می داد .  می دونست دوای دردش اینه که بازم زیر کیر اون پسر قرار بگیره .. سینا برای دقایقی از اتاقش بیرون رفته بود سارا اول شماره یکی از زنایی رو گرفت که ظاهرا با شیرین در ار تباط بود .. می دونست که این جوری دیر به نتیجه می رسه . تازه در این شرایط اگه می خواست به نتیجه برسه کلی وقتش گرفته می شد و به این سادگی هم نتیجه نمی گرفت . نمی دونست بایدچیکار کنه . خسته شده بود . با این حال اون زن جوابشو نداد . اون دور و برا نبود . واسش راحت تر بود که زنگ بزنه به اون پسره . هر چند تفهیم اون دردسر های مخصوص خودشو داشت . .  سارا شماره اون پسرو گرفته بود . سینا یکی از خطهای جدیدی رو که مادرازش اطلاعی نداشت داد به اون . ولی این حسابو نمی کرد که به این زودی این خطش زنگ بخوره و حواسش نبود که این خطو آزاد نذاره . اما این کارو کرده بود . وقتی موبایلش زنگ خورد و شماره مادرشو دید تعجب کرد . اون چرا برای اون پسره زنگ زده .. چرا دوباره می خواد خودشو در اختیار اون قرار بده . تازه اون به چه خیالی تماس گرفته . طرف که نمی تونه جوابشو بده .. شاید می خواد یک طرفه حرف بزنه .. سارا می دونست که شاید این کارش بی نتیجه باشه .  اون پسر چه جوری می تونه منظورشو برسونه . اگه دوستش پیشش نباشه ..با این حال سینا تا می تونست خودشو از اتاق مادر دور نگه داشت .. جلو دهنش گرفته بود تا چیرزی نگه . نمی خواست سوتی بده . فقط ادای  اونایی رو که نمی تونن حرف بزنن در آورده و  آوای نامفهومی بر زبون می آورد که سارا فکر کنه اون نمی تونه حرف بزنه . -سلام آقا .. خسته نباشی . تو همکار شیرین خانومی ؟ -آ..آ ..آ... -خب من همونی هستم که دیروز اول می خواستم با دوستت باشم که اون مریض شد و نتونست .. امروز هم می خوام بیام پیشت .. وقت داری ؟/؟ سینا گیج شده بود . نمی دونست چی بگه ..با این که از سکس با مادرش لذت برده بود ولی بیشتر به این خاطر که تونسته بود به اون لذت بده و اونو ازفضای مردای بیگانه دور نگه داشته باشه خوشحال بود ...-اگه نمی تونی وقت نداری به من بگو یه فکردیگه ای بکنم . دوباره می پرسم وقت داری یا نه .. -آ...آ...آ...-خوبه . حالا شدی یه پسر خوب . امروز یه حالی بهت بدم بهتر از دیروز .. انعام خوبی هم بهت میدم . به شرطی که مثل دیروز بتونی کسمو بسازی .. .. دو ساعت دیگه بیام خوبه ؟/؟ .. سینا بازم پاسخ مثبت  داد -فقط یادت باشه خودت رو خوب یشوری و ضد عفونی کنی اون کیر نازت رو .. .. پسر داشت دیوونه می شد . چرا مادرش این طوری شده . چرا تکیه کلاماش مثل لاتا ..مثل زنای اون جوریه ..  نه .. نه .. من نمی تونم امروز مثل اون پسر دیروزی با اون باشم . اصلا باید کاری کنم که اون نره اونجا . اون نباید بره .من نمی تونم تحمل کنم که اون داره خودشو به هلاکت میده . خدایا این چه عذابیه . .. سارا با این که هنوز در یه حالت افسردگی به سر می برد حس کرد که نیاز به این داره که بازم خیانتی دیگه بکنه و لذتی دیگه ببره تا زیر پا گذاشتن وجدان راحت تر به نظر برسه . هر چند در مقابل نا مردیهای شوهر این که چیزی نبود . رفت جلو آینه .. سینا هم وارد اتاق شد ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی