ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 12

همچنان به برق انداختن کس ملیحه مشغول بودم . چقدر تر و تازه و قشنگ شده بود . حالا می شد اون کسو حسابی لیسید و باهاش حال کرد . موهای هر قسمتشو که می گرفتم در جا قسمتی رو که موداشت صابون مالیش کرده تا کفش خشک نشده باشه و اذیتش نکنه . خیلی مراقب بودم تا زخمیش نکنم . . ملیحه چشاشو بسته بود . از این کارم لذت می برد . -آخخخخخخخخ مهتاب خیلی خوشم میاد . چه با حال داری حال میدی .. سمیرا : خانوم پلنگه خوابت نبره که اینجا رو از دستت می گیرند .. ملیحه در حالی که ناله می کرد گفت .. تو دیگه چی میگی جنگلی بذار حالمونو بکنیم . حسمونو دیگه بهم نزن . . -اووووووفففففف مهتاب داری چیکار می کنی .. راست می گفت آتیشش زده بودم . وقتی کسشو کف مالی می کردم درجا دستمو می ذاشتم وسطش ..می خواستم کاملا برقش بندازم . لبه شو از داخل می گرفتم طوری بازش می کردم که ژیلت رو روی آخرین نقطه ای هم که مو داره بکشم و تمیزش کنم . تیغش خارجی اصل بود و خیلی نرم کار می کرد .. افسانه : مهتاب جون این جوری که تو داری به کسش حال میدی و تمیزش می کنی یه آرایشگر یه عروسو این جوری درست نمی کنه . وقتی کارمو تمومش کردم ملیحه رو بغلش کردم . -حالا این کس خوردن داره . چی شدی ؟ عروس خانوم . بیست بیست . دهنمو رو کس ملی جون گذاشتم و اون اشتهایی رو که داشتم چنذ برابر نشون دادم . -نگاه کن خانومی  . دستمو که روش می کشم  زبونمو اصلا سیخ نمی زنه .. هیچ دون دونی نداره . کاملا صافه .. اگه مورچه بره روش سر می خوره میفته پایین . .. خیلی ناز شده . لبه هاش از دو طرف طوری بهم چسبیدن که اونو خیلی کوچیک تر از اونی که هست نشون میدن .. -آخخخخخخخ مهتاب جوووووووون بخورشششش بخورشششش .. با زبون و دهن و انگشت افتادم به جون کس ملیحه که ظاهرا میون اون طرفی ها کله گنده بود . یه کله گنده که افسانه بود . ظاهرا پهلونای زندان زنان هم به چند گروه و دسته تقسیم می شدند . باید مدتها اینجا سر می کردم تا از راز و رمز کار ها سر در بیارم . -مهتاب .. خانوم گل فدات شم . تا حالا این جوری نشده بودم . اشک پلنگو در آورده بودم . پلنگی که هیکل سفت و توپی داشت و کسش هم با برق انداخته شدن از اون حالت وار فته نجات پیدا کرده بود . چقدرهم سفید بود . -مهتاب یه کاریم بکن .. یه کاریش بکن .. با التماس ازم می خواست کاری کنم که اونو سر حالش کنم . دور مونو گرفته بودند ولی اون با تشر همه رو از دور و بر خودش دور کرده بود . اون فقط منو می خواست . سینه های سفتشو که  دور نوکش کمی کبود شده بودو گرفتم تو دستای خودم .. سرم رو روی قسمت بالای کسش حرکت می دادم . فشار میک زدن و خوردن کسشو زیاد کرده بودم . دست و پا می زد .انگار دیگه از خودش اراده ای نداشت . ریحانه : بچه ها خانوم پلنگه مرد . ما دیگه بی پلنگ شدیم . کی حاضره جاش پلنگ شه . .. هیشکی صداش در نیومد . چون می دونستن داره شوخی می کنه و خیلی ها با تعجب به من و اون نگاه می کردند . اون دیگه ار گاسم شده بود .. خیلی زود چشاشو باز کرد .. به من نگاه کرد . اشک همچنان تو چشاش حلقه زده بود . -راستش بعد از چند سال الان اولین روزیه که حس می کنم آزادم . دارم زندگی می کنم .. سرشو گذاشت رو سینه ام .. هق هق گریه امونش نمی داد مثل بچه ها گریه می کرد . چند نفر دیگه هم با اون به گریه افتاده بودند . افسانه هم در حالی که بغض گلوشو گرفته بود گفت چی شده بچه ها اینجا رو عزا خونه اش کردین . این همکلاس خودمه .. مهتاب ..من اونو از بچگی می شناسمش . من مهتاب را بزرگش کرده ام . ملیحه  خود تراشو گرفت . حالا اون می خواست بیاد سراغ من که موهای کسمو اصلاح کنه و من چند روز قبل این کارو کرده بودم ولی رشدش سریع بود . راستش سختم بود . باید تیغشو عوض می کردم . اینجا همرام نداشتم . .. دیگه توی ذوق ملیحه نزدم . اونم خوب بلد بود از چه راهی وارد شه . -شنیدم دختری .. باشه هر جور که دوست داری . هر جور که تو بخوای .. به مرد جماعت نمیشه اعتماد کرد . ولی با همه اینا ما زنا دیونه ایم . صد بار اگه گول بخوریم بازم دفعه صد و یکمی هم هست که فریب اونا رو بخوریم . بهمون میگن شیطون ولی اونا چرچیلن . روباه مکارن .. -چه کس نازی داری . کوچولو و تازه . مثل اون وقتا که تازه جیک جیک مستونم بود . حیف از این کس که عمرشو اینجا تلف کنه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی