ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 41

نشستم و با خودم فکر کردم که از چه راهی وارد شم که فتانه دروغای منو بابت این که می خوام یک برج بسازم که به نام اون باشه باور کنه . آخه خوبی کار در این بود که اون از چگونگی سند زدن و خونه و زمین به اسم طرف کردن و بخشیدن مال و اموال چیزی نمی دونست . اون فقط همینو می دونست که گاهی صداش می کردم و می گفتم عزیزم بریم دفتر خونه می خوام فلان جا رو به نامت کنم و اونم میومد و یه امضا ء می زد و می رفت . حتی فکر کنم دو سه قواره از ملکی رو که به نامشه ندیده باشه .. به غیر از یک واحدآپار تمان و یک قواره زمین .. بقیه سند ها رو آماده کرده بودم که با یه تر فندی از چنگش در بیارم . اون آپار تمان رو به دو علت گذاشتم فعلا براش بمونه . هم این که یک طعمه باشه که اگه یه وقتی خواست واسه عشقش ایثار کنه و به یه نتیجه اخلاقی برسه بتونه حرفی برای گفتن و کاری برای انجام دادن داشته باشه و هم این که چون یه خونه ای هم بود که ظاهرا یه مقدار اثاثیه درش ریخته بودیم و می شد درش زندگی کرد و شایدم اونا هوس می کردند که یه حالی با هم بکنند گفتم فعلا بمونه بد نیست . چون در یه قسمت خوش آب و هواو ییلاقی شمال شهر واقع شده بود . ولی خیلی دوست داشتم اونو هم به موقعش از چنگش در می آوردم .البته می تونستم سندشو قایم کنم به موقعش نذارم به این راحتی ها آبش کنه . خوبیش این بود که می شد سیم کشی هایی کرد و اون جا رو تحت پوشش فیلمبرداری قرار داد ..  وجدانم اجازه نمی داد که به جواهراتش دستبرد بزنم . نمی دونستم با این که این همه بلا سرم  آورده بود ولی نمی تونستم خودمو قانع کنم که اهل خلاف و حقه باشم .. -عزیزم فتان جون نمی دونی چقدر دوست داشتنی هستی . روز به روز علاقه من به تو بیشتر میشه . بیا نقشه اینجا رو ببین .. این اسکلت ها رو می بینی .. -چیه اینا من که سر در نمیارم . حوصله اش رو هم ندارم .. -راستش فتانه منم حوصله شو ندارم . چون سرمایه شو ندارم . دار و ندارمو خیلی از امکاناتمو فروختم ولی پنج شش میلیارد کم آوردم . تا دو میلیارد هم می تونم وام بگیرم . ولی ما باید زندگی کنیم .. اگه یه وقتی توش بمونم چی . پروژه عظیمیه .. یه تجاری مسکونی پررونقی میشه . دلم می خواست همه شو به اسم تو کنم ولی حیف که نمیشه . نمی تونم .. ولش کن اصلا .. -به اسم من ؟ همه اینا رو؟ .. -آره عشق من .. هرچی که تو داری یعنی من دارم .. من دارم یعنی تو داری . تفاهم و همبستگی یعنی همین . حالا بگذریم .. -خیلی طول می کشه ساخته شه ؟ -اگه پول باشه سریع ساخته میشه . حتی میشه چند تا از اینا رو به قیمتی خیلی بالا تا دو سه ماه آینده پیش فروش کرد . مثلا اگه اینجا در صد واحد ساخته شه حداقل یه قسمتی رو که باید بفروشی ولی بازم قسمت اعظمش متعلق به توست .. آینده ما .. پسرمون فربد .. اصلا چرا حرفشو می زنیم ؟.. رفته بود تو فکر .. نگفتی فرهاد چقدر طول می کشه ..- میشه گفت در شرایط جور بودن اوضاع حداکثر یک سال .. .. برای دقایقی از اتاق خارج شد وقتی بر گشت گفت .. من حاضرم تا اون حدی که این پول جور شه اموالمو بفروشم . همون اموالی رو که تو به نامم کردی .. خودشو انداخت تو بغلم .. منو بوسید . ظاهرا عشقش به اون این اجازه رو داد . از آغوش و بوسه اون گرما و حرارت خاصی رو حس  نمی کردم . همه تظاهر بود و ریا . همه نامردی بود و بی مرامی .. من از بوی نفسهاش حس می کردم که اون داره بهم دروغ میگه .. از دستای به ظاهر گرمی که خون سرد جاری در رگهای اونو احساس می کردم . -تو خیلی خوبی فرهاد .. زود باش تماس بگیر .. بگو که تو هم هستی .. بگو که معامله رو انجام میدی .. عشق من اگه دوست داری  به اسم خودت باشه .. این حرفو خیلی شل زد و ادامه اش نداد که یه وقتی نکنه من قبول کنم -نه فتانه جون تو داری انگار که من دارم .. خلاصه ملک ها رو فروختم و هشتاد درصد  غیر نقدی هایی رو که بهش بخشیده بودم از چنگش در آورده بودم . ولی دلم چی ..عشق و زندگی و اوایل جوونی و امیدم چی ؟ .. مگه می شد رو اونا قیمت گذاشت . این کارا فقط می تونست تسکین دهنده من باشه برای این که خودمو قانع کنم که میزان فریب خوردگی من زیاد نبوده . حاضر بودم چند برابر اینا رو بدم اما ببینم که همه اینها یک خواب بوده .. فتانه همون فتانه سایقه ... همونی که پیش مرد غریبه و نامحرم روسری از سرش نمی گرفت . چند تا سند قلابی آوردم و امضاش زد . از این بابت کمی احساس آرامش می کردم . یکی از این شبها که من زود از سر کار بر گشته بودم و فتانه هم خونه نبود و فربد هم پیش مادر بزرگش بود زنگ در خونه مون به صدا در اومد . یه زن بود نمی شناختم کیه ... -شما -من بیتا هستم . دوست خانومتون .. می خواستم بهش بگم خونه نیست ولی نمی دونم چه عاملی باعث شد که خودم برم دم در ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی