ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 43

اون خونه ویلایی روکه به اسم فتانه بود و هنوز نفروخته بودم از نظر سیستم فیلمبرداری و هارد و ضیط طوری ردیفش کردم که خیلی قوی تر و مطمئن تر از اینجا باشه .. با توجه به این که پدر و مادر مهرام دیگه با اونا زندگی می کردند ممکن بود مهرام و فتانه واسه این که با هم باشن  وقت و بی وقت برن اون خونه . البته راهش دور بود و امکاناتش به نسبت اینجا کم  ..اما می شد وسایل اولیه زندگی رو داشت . من باید سیستم اطلاعاتی خودمو قوی می کردم . باید می دونستم کجای کار فرار دارم . روز بعد من و بیتا همدیگه رو در دفتر کارم دیدیم . این بار اون شاداب تر از روز قبل نشون می داد . کمی به خودش رسیده بود .ولی یه حزن و متانت خاصی رو می شد در چهره اش دید که خیلی بهش میومد . -بیتا خانوم من چند واحد آپارتمانو واستون کاندید کردم . هرکدومو که دوست دارین می تونین انتخاب کنین . اگه بخواین با هم میریم می بینیم . -راستش برام فرق نمی کنه . من می خوام راحت باشم آزاد باشم . دیگه خسته شدم . جونم به لبم رسیده .. هرکدومو که فکر می کنین من درش راحت ترم واسه من در نظر بگیرین . من شرمنده ام . می دونم کارای خیلی مهم تر از این هم دارین .-راستش من نیازی به اجاره دادن اینا یا حتی فروششون ندارم . در اصل اینا رو گذاشته بودم برای فروش ... به حرفم ادامه ندادم می دونستم که اون حساسه . یکی تو پونک هست .. شاید وضعیتش طوری باشه که کمی سر و صدا اذیتت کنه .. یکی هم دارم طرفای اشرفی اصفهانی اون انتهاش .. جای خیلی دنجیه . ولی رفت و آمدش تا مرکز شهر ممکنه خسته ات کنه . وقت گیر باشه هردو تاشون صد مترین .. خلاصه با هم رفتیم آپارتمان اشرفی رو تحویلش دادم . انگار خیلی عجله داشت . بازم تردید مثل خوره افتاده بود به جونم . ازش هیچی نخواستم . نه چکی نه تضمین دیگه ای .. نه این که کسی اونو معرفی کنه .. فقط کلیدو دادم دستش و نه قرار دادی ... فقط داشت نگام می کرد . -آقا فر هاد من این جوری قبول ندارم . لطف بیش از حد عصبی ام می کنه .. - بیتا خانوم ..می دونی چی منو بیشتر از همه عصبی می کنه .. این که بخوام از ته دلم یه کاری رو انجام بدم و طرف برداشت خاصی بکنه .. -نمی دونم آقا فر هاد شاید من اشتباه می کنم ولی تا حالا مردا رو طور دیگه ای شناختم . -می بخشید می دونم فضولیه ولی تا اونجایی که من خبر دارم و فتانه جان بهم گفته شما فقط یک بار از دواج کردین چطور می تونین مرد ها رو شناخته باشین -همون شناخت یک نفر برای شناخت همه شون کافیه . این که توی فامیل و میون دوستان هم مردان زیادی رو دیدم که به اصول زندگی پای بند نیستند . می خواستم یه حرفی بزنم گفتم ولش فعلا جاش نیست . یه وقتی تعبیر بد می کنه و دیگه نمیشه جمعش کرد . ماشینشو کنار نمایشگاه من پارک کرده بود .. با هم بر گشتیم تا ماشینو بر داره . -فرهاد خان خرید و فروش ماشین بیشتر سود داره یا زمین و ملک .. -معلومه فعلا میشه رو ملک و زمین حساب بیشتری باز کرد ولی رو ماشین سریعتر میشه معامله کرد . نمی دونم واسه چی داشت این حرفو می زد . شاید یه پولی داشت و می خواست معامله ای انجام بده .. خیلی خسته و افسرده بودم . فکرم رفته بود پیش فتانه .. این که چیکار می کنه . خیلی دلش می خواست دوست قدیمشو ببینه . خیلی در موردش سوال می کرد ولی  حال و حوصله جواب دادن و این که در مورد زنم حرف بزنه رو نداشتم . خوشبختانه زنم خونه نبود .. راستش من اصلا توی فاز اجاره دادن و این بر نامه ها نبودم و نمی دونم چی شد یهو دلم سوخت . حس کردم که اون یه حس نو میدی داره .. یه احساس در ماندگی و این که نیازه بهش کمکی شه ...وقتی فتانه بهم گفت که هوس کرده یه سری به تنها خونه ای که واسش مونده بزنه و گلگاریهای اونجا رو ردیف کنه و چند تا کار گر هم ببره اونجا و ممکنه چند ساعتی رو دیر تر بیاد خونه شستم بو بر دار شد که یه بر نامه ای هست . می دونست که حال و حوصله همراهی اونو در این جور کارا ندارم .. چشاش حرکاتش همه از دروغاش می گفت . با این که می دونستم اون دیگه واسم مثل یک تفاله دور انداختنی شده اما هر بار که می خواست یک خیانت و یک هماغوشی جدیدو با عشقش شروع کنه تمام وجودم می لرزید . احساس سر خوردگی می کردم . حقارتی که فقط مردان خیانت دیده می دونن که من چی میگم . خونه خیلی بزرگی بود . زیربناش هم زیاد بود .. استخر و جکوزی و سونا .. فضای سبز زیبا و گلکاری شده و بزرگی که طوری محصور شده بود که هیچیک از خونه های اطراف نمی تونستن چش چرونی کنن .  اجازه نمی دادم که اینجا رو از چنگم در بیاره .. با این که مال خودش بود ولی می تونستم هدیه خودمو از چنگش در بیارم .. -فتانه اگه امکان داره تو فربدو برسون خونه مامانم من باید سریع برم جایی .. راجع به همین بر نامه های برج سازیه .. می خواستم با این کارم چیزی حدود یک ساعت و نیم ازش جلو بیفتم و خودمو برسونم به خونه دور و بر تجریش  . نمی دونم چرا خودم با پای خودم می خواستم برم به شکنجه گاه . شاید هنوز باورم نمی شد که اون این کارو با من کرده باشه . شاید می خواستم شاید می خواستم تیر خلاصو رو پیشونی ام شلیک کنم .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی