ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 70

نوشین و نادر سوار ماشین شدند . نادر فقط به این بهانه که ساعتی رو بیشتر با عشقش باشه سوار ماشین شده بود . اون می دونست که  ناصر نمی تونه همسر خوبی برای نوشین باشه . نمی تونه خوشبختش کنه . اینو در حرکات و رفتار ناصر به خوبی می دید . چرا باید از این زن خوشش بیاد . نادر احساس می کرد که با تمام وجود و احساسش عاشق نوشین شده . با این که ته دلش دوست داشت ناصر هیچوقت آدم درست و حسابی نشه ولی اگه هم می شد این خوشحالی رو می تونست داشته باشه که خوشحالی عشقشو ببینه . وقتی یکی یکی رو دوست داره  خوبی اونومی خواد حتی اگه در کنارش نباشه .. یه جایی نگه داشتند  تا نوشین از سمت دیگه خیابون یه وسیله آرایشی بخره . نوشین از ماشین پیاده شد و رفت به فروشگاه تا خریدشو انجام بده.. دقایقی بعد که  نوشین که خریدشو کرده  بود قصد برگشت و سوار شدن به ماشینشو داشت .. فکرش بازم رفت پیش لحظه های شکست و تلخ عشق نافرجامش . حس کرد که خیلی بی پروا و بی خیال  همون جوری که با ماشین دل جاده ها رو می شکافه و رانندگی می کنه پیاده روی هم همونه .  اونم دراتوبانهایی که ماشینها شاید حداقل سرعتشون  صد تا باشه .. یه لحظه نادر از دور متوجه حالت نوشین شده بود .. اصلا به این طرف و اون طرف نگاه نمی کرد . یک طرفو خیلی شانسی رد کرد .. پسر ترس برش داشت .. پیاده شد .. حالا نوشین  خودشو به جدول بین دو عرض خیابون رسونده بود .. اصلا این چرا داره از این طرف میاد .. -اون طرف صد متر جلو تر پل هوایی بود ..پشت سرت خلوت تره برگرد از پل بیا این ور.. ولی نوشین اومده بود .. یه لحظه زن مرگو به چشای خودش دیده بود .. همه چیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد نادر خودشو به نوشین رسونده بود و اونو به طرف جدول گل کاری شده هلش داد .. ماشینی که از روبرو میومد به شدت ترمز زده و چند دور دور خود پیچید و شانس آورد که به حاشیه جاده منحرف شد ولی یه پهلو ..نوشین ماتش برده بود و اصلا حالیش نبود چی به چیه و نادر فکر می کرد که معجزه شده .. راننده ای که ترمز زده بود ظاهرا جز کوفتگی چیزیش نشده بود با این حال رفتن سر وقتش ..چند ساعتی رو رسیدگی به حال و هوای راننده وقتشونو گرفت . نوشین دیگه به این فکر نمی کرد که مقصر کیه و پیاده کی بوده و سواره کی .. حس کرد که مقصر واقعی این جریان اونه . تا می تونست از اون راننده دلجویی کرد و خسارتشو هم بیش از اونی که بود پرداخت کرد ورضایتشو جلب کرد .. هردوشون حس می کردند که نجات اونا یک معجزه بوده .. دیر وقت شده بود .. -نمی دونم واقعا نمی دونم این کار امروز تو رو به چی تشبیه کنم . بدهکاری منو فقط زیاد می کنی .. اگه می تونستی خوب درساتو می خوندی و این ترمو یه جوری قال قضیه رو می کندیم دیگه سومیش تکمیل می شد . سه تا ایثار گری -میشه بپرسم اولیش چی بود . منظور نوشین از اولیش همون کتکی بود که نادر از شر خرین ها خورده بود .. ولی به همکاری نادر در خصوص کشف حقیقت در خصوص رابطه ناصر و نلی اشاره کرد . -ببینم نوشین چیزی رو از من پنهون می کنی ؟ -نه مگه چیز خاصی بین ما بوده که از تو پنهون کنم . ؟ میای بالا یه چیزی بیارم بخوری . .. نوشین اصلا حواسش نبود که نادر رو به جایی که می خواد برسونه .  فراموش کرده بود که پسر واسه چی اومده بیرون .. داشت به لحظه ای فکر می کرد که نادر دستشو دور کمرش حلقه زده بود تا بدنش در اثر برخورد به زمین درد نگیره .. چرا این کارو انجام داده بود . چرا می خواست به خاطر اون خودشو به کشتن بده . می خواست نشون بده دوستش داره .؟ به قیمت از دست دادن جونش ؟ رسیده بودن دم در خونه نوشین .. ولی زن سر ماشینو بر گردوند .. -من خودم میرم .. -پس بذار تو رو به یه تاکسی تلفنی برسونم .. -به خاطر همه چی ازت ممنونم . شاید بهتر این می بود که می مردم ولی راستش خوشحالم که زنده ام . خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم . واسه یه لحظه بی اراده مچ دست نادرو میون دستاش گرفت و گفت خوش به حال اون دختری که همسر تو میشه .. -و بدا به حال کسی که قدر تو رو ندونه نوشین .. نوشین رفت خونه شون .. جریانو برای ناصر تعریف کرد . دیگه براش مهم نبود که شوهرش تا چه اندازه عصبی میشه .. -بس کن ناصر .. تو وظیفه داری از نادر تشکر کنی . چون اگه اون نبود حالا منم نبودم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی