ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 36

-کاملیا حالا تو دیگه تسلیم منی . باشه ؟ نگاه کن همه دارن ما رو نگاه می کنن خجالت نکشی ها اولاش  منم یه خورده خجالتی بودم ولی نه  شایدم نبودم . فقط اینو می دونم که خیلی زود خودمو به محیط عادت دادم . خودمو به  بچه ها عادت دادم . دیگه   باور کردم که هر چی اونا می خوان منم منم می خوام ..
-حالا منم همونا رو می خوام . منم می خوام به زندگی بر گردم و فکر می کنم بر گشتم .
 -میگم شعار من اینه  ما که حالا محکوم به جهنم هستیم پس بیاییم جهنمو واسه خودمون بهشت کنیم .
کتایون که بهش می گفتن کتی کرگدن  و خیلی هم لات منش بود و دوستم داشت از اون دور فریاد زد .
-آهای بچه خوشگل آفتاب مهتاب از این حرفای خوشگل مشگل نزن که ما اون کاملی جونو از اون زیر پرتش می کنیم و خودمون جاش می شینیم .
 کاملیا : مهتاب اینا چرا این جوری می کنن .
 -نترس عزیزم فدات شم . اینایی که بهشون میگیم کرگدن و فیل و پلنگ و نهنگ و شیر و ببر و زرافه و...هیچی نیستن . همه شون مث موش ازم  حساب می برن و مث یه آدم دوستم دارن و منم دوستشون دارم . باور می کنی به وقتش توی بغل هم گریه می کنیم و به وقتش طوری می خندیم که هر کی ما رو ببینه فکر می کنه همدیگه رو قلقلک دادیم ؟ ولی دختر کوست عجب کوسی شده ها!
 -مهتاب ! این جور حرف زدنا  منو به یاد فیلمای لاتی میندازه . مثل هنر پیشه های کلاس بالا بالا هایی که می خوان ادای لات ها  یا جوونمرد های محله رو در بیارن حرف می زنی .
 -ولی از ته دلم میگم . می بینم که سر حال شدی و بگو بخنداتو شروع کردی . خیلی دوستت دارم .. 
-آخخخخخخخ  بگردون ..  واقعا در کوس چرخونی استادی .
-هم خودم لذت می برم و هم طرفم خوشش میاد ولی باید این جفت کس همیشه برق انداخته برق انداخته باشه . اگه چند تا دونه ریز از اون موها در حال جوونه زدن باشه همونشم ممکنه اذیت کنه  البته اگه طرفم همین حالتو داشته باشه ..
 -حرکت کن مهتاب ..
گردنمو خم کردم تا بتونم سرمو بذارم رو سینه های کاملیا و اونو میکش بزنم . سینه هایی که شل و آب رفته نشون می داد ولی با لذت خوردن اونا طوری هوس اون زنو زیاد کرده بود که از گوشه و کنار سر و صداهایی بلند شد که خانومی یواش تر .. آدم به یاد شب زفافش میفته ..
 کاملیا : خانوما شما شب زفافم کجا بودین که ببینین مثل حالا حال نمی کردم ..
 حس می کردم زنا یکی از یکی خوشحال ترن که کاملیا به جمع ما و زندگی بر گشته .
-وووووویییییی مهتاب .. مهتاب .. نازتو بخورم .. بیا من تو رو بخورم .مال تو رو, کس تو رو , همه جای تن تو رو بخورم  بیام روت . فدات شم ..
 یه نگاهی به چهره اش انداختم طوری که حس کردم هر گز تا به این حد از خوشی در سکس نرسیده . دلم واسش سوخت ..
 -امروز روز توست . پس بذار من بهت حال بدم  . اون وقتی که من از اعدام خلاص شدم روز من بود . ولی هر روز این جا روز همه ماست ..
پاهاشو باز کردم و یک بار دیگه حرکت لاک پشتی روی بدنشو شروع کردم . حرکتی که می دونستم اونو از اینی هم که هست بی اندازه سر حال ترش می کنه و تا چند روزی بهش اجازه فکر کردن به غم و غصه هاشو نمیده . دستاشو به طرف بالا بازش کردم . اون زیر بغلش هم نیاز به اصلاح داشت . با حوصله این کارو واسش انجام دادم . یکی از اون دور داد زد آهای خانومی فرشته خانوم .. قدیس .. نجات دهنده .. ما این جا نیومدیم که فیلم تماشا کنیم الان خانوم نفیسی میاد همه ما رو میندازه بیرون با تنی گندیده ..
 -کی گفته بشینی فیلم تماشا کنی . تو یکی برو تن و بدن خودت رو بشور دیگه . چرا وقت تلف می کنی .
وقتی همه نشستن و دارن فیلم می بینن .
 یه لحظه یه نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم واویلا چه محشره . زنا همه کف دستشونو گذاشتن روی کسشون و انگاری که دارن کسشونو کیسه می کشن .
 -آفرین خانومای خوب اگه یه خورده ادامه بدین این کیسه کسی شما تبدیل به لیف زنی میشه ...
منظورم این بود که از بس خیس می کنین مثل این که کف صابون روش ریخته باشین .
-من که به اون صورت زیاد هیجانی کار نمی کنم که شما این جوری شدین اگه اوج بگیرم و بترکونم چیکار می کنین . تا همین جاشم اگه قصه خودم و کاملیا رو داستانش کنم هیشکی حوصله خوندنشو نداره ..
 خودمم از حرف زدن زیادی خسته شده بودم . یه دست کاملیا رو گرفته و از نوک انگشتاشو شروع کردم به لیس زدن و تمام دستشو زبون می زدم و میکش می زدم بعدش اومدم و زبونمو رو زیر بغلش کشیدم .. اون قدر بی حسش کردم و حتی رو شکمش هم کار کردم که کاملا بیهوش به نظر می رسید و نمی تونست چشاشو باز کنه .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی