ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 94

-فکر کردی که در قلب من آشوبی به پا نیست ؟ این که  در هر لحظه افکار پریشونی میاد به سراغم که نمی دونم چه جوری باهاش کنار بیام ؟ من حالا دلم به تو خوشه . به این که زندگیمو در کنار تو بگذرونم . با تو به آرامش برسم . و خودمو از این افکار پریشان و تکراری نجات بدم . کار سختیه . خیلی سخت . همه معادلات به هم می ریزه . در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردمو نمیشه بست . آدما خیلی با هم تفاوت دارن . خیلی ها خیلی چیزا رو درک می کنن و سطح درک خیلی ها پایینه . اما ما آدما با هر دو دسته کار داریم . افکار و اندیشه های آدما رو هم  اثر میذاره . تو نمی تونی خودت رو ازشون دور نگه داشته باشی . می تونی بی تفاوت باشی . با همه اینا من حالا به تو پناه آوردم نادر ..
 -خیلی جالبه . منم این حسو نسبت بهت دارم .
 -هر روز بیشتر از روز قبل می فهمم که در انتخاب ناصر اشتباه کردم . نمی دونم گاهی وقتا با خودم فکر می کنم اگه به آدما فرصت دوباره ای داده می شد  چقدر خوب بود! اون وقت تمام اون باید ها و نباید ها رو  من یکی پیاده می کردم . اون کارایی رو که باید انجام بدم می دادم ..
 -مثلا چه کاری؟
-دیگه از پسرا فرار نمی کردم .. و اون جوری که بخوام به صمیمیتی فوق العاده برسم باهاشون دوست نمی شدم . سعی می کردم شناختم از اونا منطقی باشه .  نه مثل  نوشین گوشه گیر و فراری از پسر در نوجوانی باشم و نه مث اونایی که انگاری اگه دوست پسر نگیرن سرشون کلاه رفته . تمام این فریب خوردنها در اثر عدم تجربه و بزرگ جلوه دادن خیلی از مسائلیه که در بسیاری کشور ها حل شده . اون وقت یه دختر اگه یه خورده چاشنی منطقو بریزه  به فایل احساس خودش خیلی راحت می تونه پسرای بد رو از خوب جدا کنه . اما حالا این طور نیست . بیشتر وقتا یک کمبود و یک نیاز عقده ماننده که یک دختر و پسر رو در جامعه ایران به دنبال هم می کشونه که در بسیاری  موارد همراه با هوس و سکس میشه . نمیگم همه این روابط به این صورته ولی آمار نشون میده که هشتاد درصد همینه ..
-چه  زود متوجه همه اینا شدی ؟ تازه چند ماه نمیشه که ازدواج کردی .
.-نادر منو مسخره می کنی ؟
 -نه عزیزم صحبت مسخره کردن نیست ..
 -ببین نادر من اینا رو پس از یک فضا سازی رویایی خواستم . از منطقی گفتم که خیلی ها به دنبالش نمیرن . و اگه منم شکست نمی خوردم امروز دیگه این حرفا رو نمی زدم . اگه من بیام و واسه  دو تا دختر و پسر که واسه تنوع و پر کردن وقتشون با هم دوست شدن این حرفا رو بزنم اگه نگیم به حرفام می خندن از این گوش می شنون و از اون گوش در می کنن .
-نوشین تو خسته نشدی ؟ گرسنه ات نیست ؟
-من تازه یه چیزی خوردم .. خیلی خسته ام . ببینم  رو تخت عمه ات دراز بکشم ؟
-می خوای بریم رو تخت من . اونجا صمیمانه تره ..
 -نه میریم اتاق عمه خانوم .. پس نادر حواست هست که من دوست ندارم که دیگه منو به عنوان یک زن هوسباز بشناسی .
 -من هر گز تو رو این جوری نشناخته بودم .
 -تو اینو میگی ولی می دونم که به نظر تو من با اون نوشینی که یه روز واست ابهتی داشت از زمین تا آسمون فرق می کنم .
-میگم نوشین ..
-بگو عزیزم ..
 نادر لباشو به لبای عشقش نزدیک کرد و گفت .
 -حتی نمی تونم تو رو ببوسم .
 -امتحانش مجانیه . ببین اون وقت چه بلایی بر سرت میارم !
 نادر لباشو رولبای نوشین قرار داد . زن حس کرد که یک بار دیگه در های آرامش با بوسه ای از روی عشق و احساس به روش باز شده .. با دستاش کمر عشقشو قفل کرد و اونو به خودش چسبوند . وقتی گرمای تنشو حس کرد فهمید که بیش از هر وقت دیگه ای بهش نیاز داره . نادر هم همین حسو نسبت به اون داشت . اما احساس کرد که نوعی هوس با عشقش در هم آمیخته شده .. شاید به دو شب عشقبازی با نوشین عادت کرده بود . خودشو تا یه حدی که وسط بدنش با بدن نوشین تماس نگیره کنار کشید ولی زن  خودشو به اون چسبوند .
 - نهههههه عزیزم .. عشق من ازم فاصله نگیر . مگه گرمای عشقمو حس نمی کنی . مگه نمی بینی ..  فریاد تمام تنمو نمی شنوی که یک صدا داره میگه دوستت داره ؟ .. نادر باورش نمی شد که نوشین دوبار  و اونم در فاصله ای کم از عشق گفته باشه . پس اون دیگه با این واژه بیگانه نیست . دیگه ازش فاصله نگرفت ولی احساس می کرد که آتش هوس هر لحظه شعله ور تر میشه ...... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی