ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن چهل ساله 1

دلم می خواست تورش کنم . خیلی زیبا بود . می دونستم شوهر داره و یه هفت هشت سالی رو ازم بزرگتره . واسه من دختر کم نبود و هر وقت اراده می کردم یکی رو می آوردم آپار تمانم . خوبی کار من این بود که می تونستم  تقریبا بیشتر وقتا اونو در خونه آماده کنم . طراحی یه سری از نقشه های ساختمونی و یه سری کارایی که در رابطه با شرکت انجام می دادم و در چند تا پروژه ساختمونی هم فعالیت داشتم که گاهی واسه نظارت به محل اجرای طرح سری می زدم . هنوز سی سالم نشده بود ولی مجرد بودم . از بس دوستامودیده بودم که زن گرفته خودشونو اسیر کرده بودن دیگه من یکی پشیمون شده بودم . نمی دونستم اسمش چیه .. ولی می دونستم که اون خیلی خوش بدنه . قد متوسط  همراه با بدنی که اندامش واقعا هار مونی داشت و باسنی که انگار با یک شیب منظم و مناسب خیلی عقب تر از پاهاش نشون می داد . همین اونو خواستنی تر کرده بود . وقتی که از محوطه آپار تمان رد می شد مرد ها حتی زنا بی اختیار برای چند ثانیه ای به اون باسن گرد و قلنبه اش که در حال تر کوندن جینش بود نگاه می کردند .می دونستم از من بزرگتره ولی نمی دونستم چند سالشه . در همون طبقه ای زندگی می کرد که منم یه آپارتمان دربست داشتم . یه بار اونو یا یه دختر و پسر نوجوون دیدم که دختره بزرگتر نشون می داد و یک بار هم با شوهرش دیدمش . شوهره زیاد به تیپ اون نمیومد ولی شاید هفت هشت سالی رو بزرگتر از زنش نشون می داد . اون خیلی تپل نشون می داد . بینی قلمی و صورتی گرد و ابروهایی کوتاه متناسب با صورتش .. و یه پیشونی کوتاه ..چقدر دلم می خواست یه بهونه ای پیدا کنم که باهاش حرف بزنم . نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت که اون دوست داره خیلی جلب توجه کنه .. کونش منو اسیر خودم کرده بود . خیلی از بچه های همین مجتمع تونخش بودن . با این که از این موارد خیلی زیاد داریم و این  مجتمع خیلی بزرگ بودولی یه چند نفری تو نخش بودن اما همه شون همین بچه های تازه به دوران رسیده لوس و بیکاری بودن که فکر می کردن که واسه خودشون کسی هستند و هر وقت اراده کردن می تونن یکی رو تور کنن .  شاید ده سال پیشش منم که به سن اونا بودم همین احساسوداشتم . یه روز دیدم یه کارتی افتاده جلو در خونه شون .. کارت ملی  همونی بود که گلوم پیشش گیر کرده بود و  تا شکارش نمی کردم دوست نداشتم دختر دیگه ای رو تور بزنم . من حداقل  هفته ای یکی رو می آوردم خونه و باهاش سکس می کردم . می شد اونو به حساب نیمچه دوست دختر نیمچه خیابونی گذاشت . خیلی از دخترای درست و حسابی رو که با هاشون دوست می شدم دلشون می خواست که با هاشون از دواج کنم ولی یه سری که معتدل بودن و خیلی هم اهل حال با یه شام وگردش رام می شدن و خودشونم دوست داشتن حال کنن . اونایی رو هم که واسه خودشون کلاس می ذاشتن و نرخشونو می بردن بالا به حال خودشون ول می کردم . آخه وقتی که اراده کنی و کلی دختر دور و برت روت  بریزن دیگه واسه چی بخوای به دختری  باج بدی که اون واسه خودش کلاس بذاره.تازه همینایی رو که که می گفتن ما به شرط از دواج بهت حال میدیم می تونستم مخشونوکار بگیرم و با هاشون حال کنم ولشون کنم ولی دلم نمیومد .  این یه تیکه رو وجدانی بر خورد می کردم . نمی خواستم و دوست نداشتم که کسی رو از خودم بر نجونم و امیدشو تبدیل به نا امیدی کنم .یه لحظه که به تاریخ تولدزن همسایه  نگاه کردم دیدم که چهل سالشه . اسمش بود فرناز.. زنگ   در واحدشو نو واسه تحویل کارت وقتی به صدا در آوردم که شوهر و بچه هاش رفته بودن بیرون . می دونستم که خانه داره . دل تو دلم نبود . وقتی قبلا اونو با شوهرش دیدم حس کردم  زیاد باهاش احساس نزدیکی نمی کنه . آخه چند بار اونا رو با هم دیده بودم   .. شوهره هرچه حرف می زد اون در عالم خودش بود .. .. خلاصه اون روز وقتی کارتو دادم به دستش ازم تشکر کرد .. نمی دونستم چه جوری ادامه صحبت بدم . دلم نمیومد ازش دل بکنم .. گفتم که منم در همین طبقه و چند متر اون طرف تر زندگی می کنم . مهندس عمران هستم و فوری یه رزومه ای از کارموتحویلش دادم . لبخندی زد و گفت اگه خواستیم ساختمون بسازیم حتما مزاحم میشیم .. حس کردم دستموخونده .  یخ که چه عرض کنم سنگ روی یخ شده بودم . درسته یه ده دوازده سالی رو ازش کوچیک  تر بودم ولی تیپ خیلی مردونه ای  داشتم و هر چه بود  می تونستم خیلی بیشتر از شوهره بهش حال بدم . نمی دونم چه طور می تونست با اون خودشو ارضا کنه ..  شایدم من خیلی پر ادعا بودم و خودمم خبر نداشتم .. داشتم می رفتم که یه لحظه صدام کرد
-ببخشید شما در مورد کامپیوتر و تعویض ویندوز و نصب یه سری بر نامه چیزی می دونین .. یه سیستم این جا هست که قاطی کرده .. بچه ها الان میان و بازم بلای جونم میشن .. اگرم بخوای ببریش به تعمیر گاه و برش گردونی کلی وقت آدم گرفته میشه  .. واسش گفته بودم که من کارامو در خونه انجام میدم ..
 -اتفاقا این کارا خوراک منه
-می دونم وقت شما رو می گیرم ولی از خجالت شما در میام . اگه راحتین می تونم براتون بیارم به واحد شما همونجا ردیفش کنین ..
-نه اتفاقا این جا بهتره ... همین جا راحت تر تستش می کنم . خلاصه کار یک ساعته رو دو ساعتی لفتش دادم و اونم کلی ازم پذیرایی کرد و آخر کار می خواست یه  پولی بهم بده که قبول نکردم ..
-آقای مهندش شرمنده می فر مایید .
 -می تونین صدام کنین فرسام .
-چه جالب !
 -چرا ؟
 -خیلی هم ردیف با اسم منه .. فرناز.
 -ولی اسم شما مثل خودتون زیباست . برازنده شماست ..البته جسارته می تونم یه سوالی بکنم ؟
 -بفر مایید اگه نتونم جواب بدم شرمنده ام .
- شما در چهارده پونزده سالگی ازدواج کردین ؟
-چطور ؟
 -خب ترکیب و استیل و سن شما نشون میده که نباید بیشتر ازسی باشین ..
-یعنی بهم نمیاد یه زن سی و شش ساله باشم ؟
-اصلا ..
سکوت کرده چیزی نمی گفت و منم دیگه واسه این که بیشتر گندشو در نیارم باهاش خداحافظی کردم  . بازم خدا پدرشو بیامرزه بیشتر از چهار سال سنشو کم نکرده بود . ولی همین یه جوابش برام کافی بود که  با این که خیلی سخته ولی می تونم امید وار باشم که به اصطلاح بر و بچه های خودمونی مخشو تیلیت کنم .. رفتم  یه دوری بزنم و هوایی بخورم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی