ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 113 (قسمت آخر )

کیرم وقتی وارد کون الناز شد حس کردم که وارد دنیای آرامش شده .. دیگه بیشتر از نصف کیروارد کون نمی شد . طوری هم دور سوراخ کون دخترمو کرم مالی کرده بودم که اون چین های به هم چسبیده که منو به یاد خار های داخل لوله  تفنگ مینداخت رو نمی دیدم . سعی می کردم کیرمو به طرف عقب یا جلو زیاد حرکتش ندم . در همین موقع گوشی تلفن زنگ خورد . اتفاقا بالاسر دخترم بود . .. الناز در حال کون دادن گوشی رو بر داشت ..
 -چیه الهه .. کاری داشتی ؟ چی ؟ بابا رو ندیدم ؟ شوهرمو میگی ؟ چرا اتفاقا الان زیر کیرشم . داره کونمو می کنه . خودشم دیگه می دونه که اون مرد منه . من و اون دیگه زن و شوهر هستیم . شما همه تون واسه خودتون یه مردی دارین و منم در فاز دوم بابا رودارم .  در واقع شما هم میشین خواهرام و هم میشین دخترای شوهرم . .. چی ؟ من قاطی کردم ؟ قاطی  رو خود شما سه تا خواهرا کردین که وقتی  من خونه نبودم رفتین سر وقت بابا و با هاش حال کردین . فکر نکنین که این چیزا حالیم نیست یا این که خنگم . خیلی نامردین . من تک تک شما رو که از خونه بابا میومدین بیرون دیدم . چی ؟ دیگه از این غلط کاریها نباشه . مگه بابا یارانه تقسیم می کنه که شما سهم داشته باشین ؟ کیرش فقط مال منه . حالا از چیزای دیگه اش سهم می خواین اونودیگه نمی دونم .
-الناز بس کن چرا با الهه می پیچی اون نگران من بود . یه دختر حق داره که نگران باباش باشه .
-دیدم چه جوری نگران بودن که به محض رفتن من دسته جمعی اومدن تا تو تنها نباشی . فکر سلامت تو نیستن . مگه یه مرد چقدر توان داره ..
گوشی رو ازش گرفتم و گفتم الهه جان بعدا با هم حرف می زنیم .
-بابا چی داری میگی این روش زیاد شده . به حق خودش قانع نیست . ما که شوهر نمی خواستیم .
-عزیزم حالا که چیزی نشده .  
یه نگاهی به الناز انداخته و دیدم که داره بر و بر نگام می کنه و انگاری مثل یه ماده پلنگ زخمی می خواد به من حمله کنه هر چند هنوز به حالت دمر زیر کیر من قرار داشت . دیگه منم مثل یه مرد زن ذلیل به الهه گفتم خب خواهرت  حق داره . اون مردی رو نداره
-بره شوهر کنه
 -درس داره
-به ما چه مربوط
-عزیزم شما رو دوست دارم . شما دخترای  منین .
-ولی ما هم باید از کیرت سهم داشته باشیم ..
 الناز که حرفای الهه رو می شنید گوشی رو از دستش گرفت و گفت چرت نگو سهم داریم سهم داریم . پدرت رو در میارم اگه بخوای دور و بر شوهر من بپلکی و نظر بد بهش داشته باشی .. .
کیرم تر سیده بود و در حال شل شدن و در اومدن از کون الناز بود و اون که متوجه این حالت شده بود با ناز و عشوه یه تکونی به خودش داد ولی من حواسم رفته بود پیش الهه که چقدر ناراحت شده . آخه یه پدر چقدر باید غصه بچه هاشو بخوره مخصوصا اگه دخترای با محبتی باشن .. بعد از خدا حافظی خودمو بی خیال نشون داده و چند ضربه دیگه به کون الناز نواختم و آبمو خالی کردم توش ..
 -بابا الهه حالتو گرفت ؟ با هیجان خالی نکردی . می تونستی بیشتر حال کنی و بیشتر حال بدی ..
بعد از شام یه جلسه خونوادگی دور هم می ذاریم .. شامو خورده نخورده زنگ زدم برای بقیه خونواده که امشب در خونه ما طبقه اول جلسه خونوادگی داریم .. خسته بودم یه چند دقیقه ای چش رو چش گذاشتم و وقتی  چشامو باز کردم  النازو دیدم که لباس عروس تنش کرده ..
 -دختر بازم که اینوتنت کردی .. منو دیوونه می کنی . بابا بریم پایین قبل از جلسه تو هم کت و شلوارت رو بپوش و نشون بده که داماد شدی . کراوات هم بزن . یه واکس هم به کفشت بزن .
-بوی واکس سرمودرد میاره . داخل آپارتمان کی کفش پاش می کنه که من با کفش دامادی بیام ..  
اون می خواست هر طوری شده خودشوبه بقیه تحمیل بکنه که عروس منه  وقتی دور هم نشستیم و سه تا دختر غضب آلود بودند با تعجب النازو نگاه می کردند ..
المیرا : این مسخره بازیها چیه ؟
الناز : من و بابا زن و شوهر شدیم . هستیم و خواهیم بود . کسی حق نداره شوهرمو تور کنه .
 امیر : چه جالب !
المیرا یه اخمی بهش کرد که جا رفت .
 الهام : اگه وضع همین طور باشه من به هومن میگم واسه من خونه بگیره از این جا برم .
 هومن که دوست نداشت از جای مفت پا شه و منم با دامادام دست به یکی کرده بودم با چرب زبونی ازم دفاع کرد و این که الناز هم حق داره و خلاصه یه جوری با چشمک و ایما و اشاره  به اون سه تا دختر دیگه ام  ختم غائله کردم و اونا دلشون خوش شد به این که سر فرصت می تونن بیان و با هام حال کنن . جالب این جا بود که  الناز وقتی لباس عروسشو در آورد اون شب پیش داماداش روسری سرش کرد و مانتویی هم تنش که بر جستگی های بدنشونشون نده و می گفت که داماداش نامحرمن . سه برادر از خنده روده بر شده بودند ولی اگه به اون سه تا خواهر کارد می زدی خونشون در نمیومد . داشتم فکر می کردم که واقعا الناز خوشگله من دلشو به چی خوش کرده . حالا تا یه مدتی رو می شد باهاش راه اومد .. اون شب  الناز  یعنی دختر چهارم من ..عروس خانوم و زن قلبی من شبو خونه باباش یعنی همون شوهرش موند .. داشتم به این فکر می کردم که تا کی می تونم  به سه تا دختر دیگه ام نه بگم که یهو الناز یه حرفی زد که دیگه اون فکر وغم و غصه رو تحت الشعاع خودش قرار داد ..
-بابا به نظرت کدوم وقت بچه دار شیم بهتره .؟ من میگم دو ترمو که خوندم بار دار شم .. ترم چهارمو زایمان می کنم . یه ترم هم مرخصی تحصیلی می گیرم ... وای قاطی کرده بودم . این دیگه واقعا کس خل شده بود .. آب دهنمو به زور قورت می دادم . 
-ولی پدر اگه بچه مون پسر باشه چش خواهرام در میاد ..
 -ببینم الناز تو راستی راستی داری درس دندانپزشکی می خونی ؟
-چیه مگه فکر می کنی دیوونه شدم .؟ من حرفی رو که بزنم بهش عمل می کنم .
می دونستم داره راست میگه ..  چقدر بی غم شاد بود . بی خیال .. من به میان سالی رسیده بودم و اون شور و حال جوانی تازه رفته بود توی سرش. چشامو باز کردم دیدم یه باد کنک بزرگ از اون ورزشی هاش آورده و خودشو لخت کرده رفته روش نشسته  و حرکات نرمشی به کون و کپلش میده و گاه شکمشو بهش می چسبونه .
-بابا   اینم اون کاریه که من دارم می کنم . یه همسر باید برای شوهرش بهترین باشه .. تا می تونه واسه روفرم نگه داشتن اندامش تلاش کنه . با این کارم می خوام کونمو بر جسته تر کنم بدون چاق تر شدن شکم و عضلات پا . چطوره ؟! خوشت میاد ؟!
در حال چین دادن به لبام بودم که وقتی دیدم روشو به طرف من برگردوند یه لبخندی زده گفتم کاش تمام زنان دنیا مثل تو این قدر فداکار و با وفا و شوهر دوست بودند تا شاهد این همه اختلاف و جدایی نبودیم .. یه چشمکی بهم زد و گفت با با تیزش کن که دارم میام ..در حالی که  به پاهای روی باد کنک قرار گرفته و کون الناز نگاه کرده داشتم به این فکر می کردم که شاید الناز به تنهایی کار چهار تا دخترو بکنه . از این فلفل نمکی هیچی بعید نبود ولی با همه این بازیهاش به خوبی می دونستم که یک لحظه زندگی بدون  اون و رضایت اونو نمی تونم تحمل  کنم ... پایان .... نویسنده ..... ایرانی 

3 نظرات:

sia گفت...

سلام و درود بر ایرانی عزیز و بزرگ..
بازم مثه همیشه این داستان عالی و معرکه بود. یعنی واقعن لذت بردم حین خوندن داستان. به موقع هم تمومش کردی. یعنی میتونم بگم همه ی زیبایی های یه داستان رو داشت. البته باید بگم که بدون حاشیه هم بود، یعنی همش روی روال خود داستان بود.. خب دیگه من زیادی حرف زدم :D
مرسی و فعلن..

sia گفت...

سلام و درود بر ایرانی عزیز و بزرگ..
بازم مثه همیشه این داستان عالی و معرکه بود. یعنی واقعن لذت بردم حین خوندن داستان. به موقع هم تمومش کردی. یعنی میتونم بگم همه ی زیبایی های یه داستان رو داشت. البته باید بگم که بدون حاشیه هم بود، یعنی همش روی روال خود داستان بود.. خب دیگه من زیادی حرف زدم :D
مرسی و فعلن..

ایرانی گفت...

درود بر تو سیای عزیز که به این مجموعه و داستانهاش توجه داری . دست گلت درد نکنه . خسته نباشی .. با آرزوی شاد کامی و تندرستی برای تو و عزیزانت ... ایرانی