ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 114

-ولم کن دختر .. بذار من برم. رودابه تو یک شیطانی . می دونم برام شر میشی . زندگی منو از هم می پا شونی . من نمی خوام با تو باشم .
 -ولی تو رضایت میدی اینو با تمام وجودم حس می کنم . می دونم ..
رودابه دستاشو به سمت سینا دراز کرده بود و خودشو انداخت روش ..
-نمی ذارم بری . من از این جا نمیرم تا به اون چه که می خوام برسم  .
-ولی من تو رو به چیزی که می خوای نمی رسونم .
سینا حس کرد که نمی تونه خودشو نجات بده . اون از این که بالاخره دستش پیش یکی رو شده بود می ترسید .
 -من دیروز طعم شیرین سکس با تو رو چشیدم . نمی خوام که به این سادگی از دستت بدم .
-توکه منو از دست نمیدی . فقط دوست ندارم که بخوام کاری کنم که واست عمری پشیمونی رو به دنبال داشته باشه . باشه باشه .. قبوله . فقط من می کشمت اگه بخوای اذیتم کنی . اگه بخوای خواهرمو از راه به در کنی .
 -یه جور خاصی ازش حرف می زنی که آدم فکر می کنه که تو معشوق اونی .
 -آره هستم مگه ایرادی داره که یک برادر خواهرشو دوست داشته باشه و نگران سر نوشت اون باشه .  من نمی دونم تو می خوای چی رو ثابت کنی .
 رودابه در اون لحظات حس می کرد که می تونه  سینا رو شکارش کنه تا حدود زیادی نسبت به  ساناز احساس حسادت می کرد .
-منوببوس .. دیروز خیلی بهتر بودی . خیلی منو به هیجان آوردی . می خوام که امروز هم همون باشی ..
-نمی تونم .
-من دیروز شناخته بودمت . ولی  مطمئن نبودم . خیلی بهم چسید . می خوام خودت باشی . خود خودت . با همون حس مردونه و عاشقونه .نمی تونم تحمل اونو داشته باشم که تو رو با دخترا و زنای دیگه حس کنم .
-تو هم یه مشتری منی . فکر نکن دوست دختر یا عشق و همسر آینده منی . به همین زودی یادت رفت که به من چی قول دادی ؟ فراموش کردی ؟ برای من درد سر درست نکن .
 -یعنی من یه ذره هم با بقیه فرق ندارم ؟ من دوست خواهرت نیستم ؟
 -می خوام صد سال سیاه هم نباشی ..
 -تو دلت میاد دل این کوچولو رو که محتاج توست و دست نیازشو به طرف تو دراز کرده بشکنی ؟
 عشوه گریهای اون کارشو کرده بود و سینا دیگه نمی تونست خودشو از دستش خلاص کنه . رودابه واسه این که زود تر قال قضیه رو بکنه التهاب خاصی داشت .   فعلا در بند اون نبود که سینا اونوببوسه و باهاش معاشقه کنه اون فقط یه چیز می خواست و اون این که کیر سینا از مرز کسش رد شه . رودابه کسشورو سر کیر سینا می غلتوند .
-هرچی تو بگی آقا .. چقدر ناز داری . زود باش . تو دیروز منو کشتی .. منو کشتی .
-خسته ام کردی دختر!
-آقا پسر وقتی که دل آدم یه چیزی رو بخواد تا آخرش میره . دیگه خستگی نمی شناسه .
-خوشم میاد از این استقامتت . یعنی سماجتت ..
-به نظر تو من پررو هستم ؟ 
دست رودایه زیر کیر سینا قرار گرفت و اونو خیلی آروم روی کسش حرکت داد .
 -آهههههههه .. چقدر کیف داره . دیروز هم چند بار این کار انجام شد ولی هر بار که میومدی گازت رو زیاد تر کنی ولش می کردی . فشار بده .. فشارش بده رو به بالا . باورم نمیشه . من از یه چیزی نا امید شده باشم و در یه شرایط خا ص یهش رسیده باشم 
  -حوصله ام از دستت سر رفته .
-دوست داری منو بزنی ؟
سینا دیگه پاک کفری شده بود . ولی تماس کس رودابه به کیرش تا حدود زیادی آرومش کرده بود . اون از این که کار به این مهمی رو خیلی ساده انجام بده سختش بود . رودابه هم به خوبی اینو فهمیده بود ولی آروم آروم در میون سکوت و تپش دلهای هر دو تا شون کیر خیلی راحت تر از اون چه هر دو فکر می کردن راهشو به سمت بالا پیش گرفت . سینا هم حالا احساس لذت و آرامش می کرد . طوری که اگه رودابه هم منصرف می شد اون به کارش ادامه می داد . حس کرد که وقتی تا این جای کارو اومده دیگه بیش از این نباید در حق این دختر بی انصافی کنه  هوس رودابه با هیجان و شدت تپش قلب اون طوری هماهنگ شده بود که حس کرد که با تمام خونسردی رنگش پریده . شاید واسه گذشتن از مرزی باشه که می دونست جلو رسیدن به لذتهای زیادی رو ازش گرفته .  سینا دستشو گذاشت زیر کمر رودابه  و اونو زیر خودش قرار داد . یه لحظه در اثر گردش و بر عکس شدن حالت کیر و کس نسبت به قرار گرفتنشون درد شدیدی در قسمت کس و زیر کس به وجود اومد ولی بعدش دختر حس کرد که از این زاویه که وقتی خودش در زیر قرار داشته باشه لذت بیشتری رو می بره .
-اووووووهههههه عالی شد عالی شد . فدای تو منو ببوس .. ببوس . بچسبون ..
-آخرش کار خودت رو کردی .
-نگو خوشت نمیاد .
-از کجا می دونی خوشم میاد . کیرت .. کیرت .. چقدر بلند شده .. چقدر کلفته ..
-مهم اینه که وقتی رفت جلو تر چیکار می کنه . 
-می دونم کارشو خیلی خوب وارده .
 -آره کارشو خوب انجام میده.
 -من دیگه حرفی نمی زنم تا کارشو بکنه ..
رودابه چشاشو بسته بود . حس کرد که دیگه نباید یک دختر باشه . تنگی کس .. کلفتی کیر .. قرار گرفتن بیشتر کیر توی کس ..سوزش خفیف و لذت شدید و حرکت مایع مانند  دور مغز کس و ناحیه اوج لذتش دیگه متوجهش کرد که باید پرده اش پاره شده باشه .. دلش نمیومد به پسر بگه کیرت رو بکش بیرون تا با لذت به خون ریخته شده نگاه کنه... ادامه دارد... نویسنده ... ایرانی