ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 186

-بد نمی شد اگه معشوق منو با خودت می آوردی دختر عمو . اگه من جات بودم زری جون ! همون کاری رو که کیوان انجام داد انجام می دادم . یعنی تلافی می کردم . این که نمیشه اون نامردی بکنه و تو همین جور ساکت بشینی . آخه این انصاف نیست . مگه قصاص به چی گفتن ؟
-می خوای منم بشم یک زن هرجایی انگشت نما ؟ زنی که هویتش مشخص نیست ؟ زنی که زنای دیگه ازش وحشت دارن ؟ از این که بیاد و کاشانه شونو خراب کنه ؟
 -اون کاشانه ای که می خواد با عشوه گریهای زنایی مث من خراب شه همون بهترکه خراب شه زری جون . تویی که باید مردت رو بسازی . فرزاد هرگز به من خیانت نکرد . وقتی هم که ازم نا امید شد رفت و با یکی دیگه عروسی کرد . تو هم اگه عرضه شو داری کیوانو مثل خودت در بیار . اگه نمی تونی تو مثل اون در بیا .  زندگی اشتراکی به همین میگن دیگه . اشتراک در استفاده از خوبی و بدیهای هم .
-تو چرا شریک خوبی های شوهرت نشدی ..
-چند سال شدم خوب بود . خسته شده بودم . می خواستم به زندگی خودم تنوع بدم . 
-پس اون چرا شریک بدیهات نشد ..
 -اون نخواست . نتونست . واسه همین بود که از هم جدا شدیم .عدم توافق اخلاقی . .. دوست داشتم زری رو حرص بدم . اون از من به عنوان زنی بی ارزش یاد کرده بود . زنی که هویت خودشو از دست داده . زنی که بقیه ازش وحشت دارن . دلم می خواست موهاشو بکشم و از چپ وراست بر صورتش سیلی بزنم . اون چه می دونست که من چی می کشم .
 -زری من تازه راحت شدم . می تونم از زندگیم آزادانه لذت ببرم . آقا بالا سر ندارم . فهمیدی ؟ تو هم می تونی این جوری شی .
-پاتو از زندگی من بکش بیرون . تو مثل  یه آب کثیف و راکدی . فکر می کنی که تحرک داری . بوی گندت همه جا رو می گیره . اگه آدمای پاک از تشنگی بمیرن رغبت نمی کنن یه قطره از تو رو بنوشن .. از روی درد و واسه این که خونسردی خودمونشون بدم یه لبخندی بهش زده و گفتم آدمایی که قلبشون سیاهه مث تو نمی تونن روشنی ها رو ببینن .
-چیه پررو . رفتی با شوهر یکی دیگه بودی اون وقت انتظار داری ماچت هم بکنم ؟ ببینم نکنه سر عقد من تو هم بله گفتی .
-زیاد حرف می زنی زری . حیف که مهمون منی و پات به خونه من باز شده .. ناهارو پیش من می مونی ؟
 -پاتو از رو دم من ور دار فرزانه . وگرنه دم تو رو قیچی می کنم و قلم پاتومی شکنم . کاری می کنم که مجبور شی این جا رو بفروشی و بری به یه قبرستون دیگه .. 
-مطمئن باش زری جون تا من تو رو چالت نکنم با این دنیا خداحافظی نمی کنم . واسه من خط و نشون نکش ..
-کثافت هرزه . تو خودت حالا چال شده ای . رفته داخل یه چاهی که دیگه نمی تونی در بیای ..
-دوست ندارم کسی رو از خونه ام  بیرون کنم . این کارو هم نمی کنم . فقط اگه اجازه میدی برم یه دوشی بگیرم .. چون بعد از سکس   خیلی زود تنم بوی بد عرقو به خودش می گیره . ولی خودمونیم شوهرت در سکس حرف نداره . خیلی زود می تونه زنا رو سر حالشون کنه . یادت باشه . حالا مثل یک دختر خوب یک خانوم شایسته دست از سر من بردار و برو . قول میدم هر وقت شوهر کردم قرض تو رو بدم ..
پس از گفتن این عبارت  آن چنان خندیدم که اشک از چشام سرازیر شد ...
-آرزوی شوهرو باید به گور ببری ...
 اینوگفت و درو محکم بست و رفت .. درو باز کرده و قبل از این که خودشو به آسانسور برسونه فریاد زدم
-همین جوری که تو این آرزو رو به گور بردی . لیاقت اونو نداری که شوهرت برای خودت باشه . ..
نمی دونستم دیگه چی بهش بگم .. من تازه راحت شده بودم و اونا از هویت گم شده حرف می زدن . شوهر داشتن همچین آرزو هم نیست . که چی بشه .. حالا فرشاد کوچولوی من پیش بابا و نامادریشه .. چه به دردم می خوره .. بزرگ که شد دیگه بد تر ..میره دنبال دختر مردم .  ولی دلم واسش تنگ شده .. هنوز خیلی مونده تا آخر ماه که بتونم دوروز بچه مو در کنار خودم داشته باشم . فرزاد گفته بود که می تونی  به جای دوروز درماه دو تا یک روز  اونو ببری پیش خودت . دلم واسش تنگ شده . من هیشکی رو ندارم . خسته شدم . چقدر توی بغل این و اون باشم . چقدر در تنهایی خودم به فردایی مبهم فکر کنم . چقدر حسرت گذشته ها رو بخورم . هیشکی به من فکر نمی کنه . واسه کسی مهم نیستم .شاید اگه در گوشه همین خونه بیفتم و بمیرم تا مدتها کسی پیداش نشه که جنازه منو بیاره بیرون و دفنش کنه .. این  مرد لعنتی بازم نگاهش به پنجره خونه من بود .. آشغال .. حتما اونم فهمیده که یک زن ناامید در گوشه این خونه تمرگیده که هیچ مرد هوسبازی رو ناامید نمی کنه ..  از خونه اومدم بیرون . نمی خواستم چیزی بهش بگم فقط می خواستم ببینم عکس العملش چیه . یه لحظه نگاهش کردم ..یه جوونی بود در مایه های سی سال . تیپ درستی هم داشت . ولی دیگه نخواستم بیشتر بهش رو بدم . ولی از این که به قصد دزدی اومده باشه کمی نگران بودم . حس کردم چند بار می خواد بیاد نزدیک من و یه چیزی بگه ولی  یه چیزی مانعش میشه . تحویلش نگرفته و به قدم زدن بی هدف خودم ادامه دادم ..
 -فرزانه خانوم ! فرزانه خانوم !
 رومو برگردونده و دیدم خودشه .. این دیگه کی بود منومی شناخت و من نمی دونستم کیه . فکر کنم این نونی بود که فرزان و جاوید به این پسره قرض داده بودن . دیگه به اینش فکر نکرده بودن که آیا این نون دلش می خواد توسط هر کسی خورده شه یا نه ؟ طرف عین موش مرده ها سرشو انداخته بود پایین و منتظر واکنش من بود ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی