ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن چهل ساله 5

-برو فرناز دیگه نمی خوام ببینمت
-همین ؟
 -آره همین .
-این بود اون دوستی و عشق و علاقه ای که از اون دم می زدی ؟ تو منو به خاطر هوس می خواستی ؟ به خاطر جسمم ؟ به خاطر این که خودت رو خالی کنی ؟ من دارم سقوط می کنم .
-فرناز اگه باهات سکس می کردم اون وقت بهت نشون می دادم که چقدر بیشتر از من هوس داری .. برو دیگه نمی خوام ببینمت ..
 -بیرونم می کنی ؟
-من اهل تلافی نیستم .  ولی اینو از تو یاد گرفتم . یادم میاد وقتی از خونه ات بیرونم کردی بهم نگفتی دوستم داری . من شاید دیگه نخوام ببینمت ولی تو رو از خونه دلم بیرون نمی کنم .
 اشکشو در آورده بودم. می دونستم  بین ما نمی تونه عشقی وجود داشته باشه . من که عاشقش نبودم. کس و کون و تنشو می خواستم . اونم با چند بار حال کردن روحیه می گرفت و احساس تازه جوونی می کرد . فرناز رفت ولی این بار احساس آرامش می کردم. چون متوجه نیاز اون شده بودم . حالا از چی می ترسید و حساب چی رو می کرد دیگه کاری به اون نداشتم . یه حسی بهم می گفت که تا سه چهار روز دیگه وقتی که بفهمه من دیگه سمتش نمیرم خودش میاد و رامم میشه .. ولی اشتباه می کردم .. اشتباه محض .. آخه اون یک روز بعد اومد سراغم . ظهر پنجشنبه بود . منو خواست که برم خونه شون ..
 -بچه ها کوشن ..
 -از راه مدرسه میرن خونه مادر بزرگشون .. شوهرمم شب از همون راه میره خونه پدرش .. منم عروسی دختر یکی از دوستام دعوتم و نیمه شب بعد ازشرکت درمهمونی  عروسی خودمو می رسونم اون جا ..
 -خب که چی ..
-هیچی ..
-پشیمون شدی ..
-بابت چی فرسام ؟-
-فراموش کن. چیکارم داشتی ..
رفتم سمتش .. آخه نگاه و صدا و حرکاتش همه از این می گفت که تشنه اینه که خودشولخت بندازه توی بغلم ومن با هاش سکس کنم . تمام تنشو غرق بوسه هام کنم . چرا اون نمی خواد رامم شه .
-فقط یه لحظه .. بیشتر نه .. نههههه ..
-تونمی خوای خودت رو در اختیارم بذاری ؟ بگو چته . از بچه هات حساب می بری .؟احساس عذاب وجدان می کنی ؟ 
-نه  .. عذابی در کار نیست ..
 -واسه شوهرت و از این که داری بهش خیانت می کنی احساس شرم داری ؟
-نه .
-پس چیه .. از این که می خوای بدنتو لمس کنم .. و دیگه بین جسم من و تو فاصله ای نباشه سختته ؟
-نههههه .. این قدر اذیتم نکن ..
-اومدی اینو بهم بگی ؟
-فرسام یه خواهشی ازت دارم . می دونم خیلی اذیتت کردم . ولی می خوام برم سر خاک مادرم . حس رانندگی ندارم . منو با ماشین خودم برسون آرامگاه . باهاش حرف دارم . می خوام یه فاتحه ای براش بخونم .
-بهم میگی چی شده ؟
-بعدا همه چی رو واست میگم .
 من خودمم خسته شدم . بازم از اون نگاههای آتشینشو بهم انداخت . اون هر روز زیبا تر از روز قبل نشون می داد . می خواست دل منو ببره . دوست نداشت که به دختر دیگه ای توجه کنم . مجبور بودم با کس خلی هاش بسازم با هر سازش برقصم . اونو رسوندم سر خاک مادرش .. یه شمعی روشن کرد و یه آبی روی قبر ریخت .. دیدم اوضاعش خرابه ..
-فرناز چیزی می خوای ؟
 -نه .. من برم ؟
-نه بمون .. شاید یه خورده درکم کنی .. بغضش ترکید..
-مادر منو ببخش .. منو ببخش .. دلت رو شکستم . مادر غلط کردم .. نمی دونستم ..من نفهمیدم . من اشتباه کردم. مادر بگومنو بخشیدی .. درکت نکردم . نخواستم تو رو بفهمم . خیلی عذابت دادم . مادر من تنها دخترت بودم . تنها بچه ات .. قلبتو شکستم . بگو منو بخشیدی . منم می خوام زندگی کنم .آخ مادر گفتی .. گفتی .. میگن نفرین مادر اثر نداره ..عشق مادری .. یه نیرویی داره که حتی نفرین خودشو از بین می بره . مگه یه مادر می تونه خودشو نفرین کنه .؟من پاره تنت بودم . نتونستم حست کنم ..........
قاطی کرده بودم . نمی دونستم که فرناز چی داره میگه ..
-فرناز چت شده .؟
ولی اون توجهی به من نداشت . غرق اشک بود .
 -مادر کمکم کن . بگو منو بخشیدی . نمی دونستم .. نمی دونستم .. مادر قسمت میدم . منم یک مادرم . نمی خوام بچه هام ازم متنفر شن . به طرفم تف بندازن . خواهش می کنم .. بگو منو بخشیدی .. بهم آرامش بده . می دونم دوست نداری فرنازت عذاب بکشه . دخترت درد بکشه . کمکم کن مادر . بگو منو بخشیدی .. بگو مادر . من می خوام زندگی کنم . چقدر من بد بودم .. ... 
این زن پاک قاطی کرده بود ... .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی