ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خودم زنت میشم پدربزرگ

هیجده سالم بود و تازه می خواستم برم دانشگاه .. ولی خیلی دوست داشتم ازدواج کنم . دوست داشتم یه شوهر پولدار نصیبم شه .. دوست پسرام هم که منو تا لب چشمه می بردند و تشنه بر می گردوندن . راستش خودم می ترسیدم . یه دختر مجرد نمی تونه در سکس خیلی شجاعانه بر خورد کنه . چند بار دوست پسرام با سینه هام ور رفته بودند ولی دیگه قسمت نشد که بیشتر حال کنم . دیگه با میک زده شدن سینه هام راضی نمی شدم . تپل و خوشگل و سفید رو بودم . همه می گفتن که به پدر بزرگ مادریم رفتم . پرویز خان که حالا شصت و پنج سالش بود و مادر بزرگم خدا رحمتی شد و اون تنها زندگی می کرد . گاهی ما یه سری بهش می زدیم . ولی بابا بزرگ خوش تیپ و شیطونی داشتم . آخ که چقدر زنا و دخترا عاشقش بودند و اونم زیر آبی خیلی کارا می کرد ... خیلی هم شیطون بود انگار جز به سکس به هیچی فکر نمی کرد . از نگاش آتیش می بارید .. من تا زمانی که به سن بلوغ نرسیده بودم از دستش امون نداشتم . راستش همیشه هم از کاراش و انگولک کردناش خوشم میومد .. به بهونه خوردن سینه هام می گفت جوجوتو بخورم . چقدرهم وقتی که چشاشو می بست خوشحال می شدم . دستشو می ذاشت رو کس کوچولوم باهاش ور می رفت .. اون به خوبی می دونست که من از این بابت حرفی به کسی نمی زنم . از نوازش ها و دست مالی های اون خوشم میومد . البته اون وقتا بچه بودم و چیزی حالیم نمی شد .. ولی یه روزی حس کردم یه جور دیگه ای خوشم میاد .. وقتی که سینه هامو میک می زد و من کمی بزرگ شده بودم و دستشو گذاشته بود روی کسم و باهاش ور می رفت .. احساس کردم که آشوبی در وجودم بر پا شده . دارم لذت می برم . داغ شدم .. تب کردم .. دلم می خواد یه چیزی با لاپام ور بره .. بی اختیار خودمو کف اتاق دراز کردم . از اون به بعد پدر بزرگ دیگه کاری به کارم نداشت .. یواش یواش رعایت کرد و منم وقتی به یاد اون روزا میفتادم خجالت می کشیدم . دیگه به روی هم نیاوردیم .. حالا من و اون تنها بودیم تا چند وقت دیگه باید می رفتم دانشگاه . استرس درس خوندنو هم نداشتم .. یه ساپورت به رنگ بدن و یه تاپ به رنگ آلبالویی خوشگل تنم کردم . از شورت و سوتین هم استفاده نکردم . می خواستم خوب دلشو ببرم . هر  چند می دونستم شاید نتونه مثل اون وقتا هیجان زده شه . می خواستم ببینم بازم به نوه اش چش داره یا نه یا پسر خوبی شده .. قبل از این که شامو درست کنم صدام کرد ...
-پریا این چه وضعشه .. فکر نمی کنی ما خیلی وقته زن نداریم ؟
-چیه پدر جون مگه چی شده ..
-پاشو یه چیزی پات کن ... چیه اون جوری کونتو لخت کردی که چی بشه .
 پدر بزرگ هر وقت عصبانی یا هیجان زده می شد این جوری حرف می زد و من فکر می کردم اون در اون لحظه هیجان زده شده باشه .
 -پدر جون  این شلواره .. ساپورت رنگ پاست . اگه باور نداری بیا دست بزن . دستاشو گذاشت روی کونم و خوب چنگشون گرفت ..
-آره راست میگی آدم فکر می کنه خود کونه ..
-دیدی بابا بزرگ شیطون من باز میگی پیر شدی ها ...
 بعد ازاین که شامو خورده بودیم خیلی حشری شده بودم  . نمی دونستم چه جوری خودمو ار ضا کنم . از تماشای فیلمای سکسی هم پاک خسته شده بودم  .. نمی دونم چرا پدر بزرگ در اتاق خوابشو از داخل بسته بود .. از سوراخ کلید نگاه کردم . وای داشت فیلم سکسی می دید خودشو انداخته بود روتخت عهد بوقی دو نفره  فنری که داشت  . در حال حرکت رو اون تخت با کیرش ور می رفت .. با این که شصت و پنج سال سنش بود ولی کیرش تیزی خوبی داشت . پدر بزرگ در حال ناله کردن بود . دلم واسش سوخت . اون نیاز به زن داشت .. شیطون رفته بود توی جلدم . می دونستم که آمادگی اونو داره که بتونه باهام سکس کنه . داشتتم با خودم فکر می کردم چه عاملی ممکنه باعث شده باشه که اون دیگه با من ور نره .. ترس یا وجدان و یا این که دیگه فهمیده بود نباید به جگر گوشه اش جسارت کنه ؟ حالا حس می کردم که ترس بوده باشه . چون اگه مسئله عشق و وجدان می بود اون دیگه وقتی بچه بودم با هام ور نمی رفت .  راستش تصمیممو گرفته بودم . می خواستم هم خودمو بندازم به دام اون و هم اونوشکارش کنم . در زدم ..
-بابا بزرگ .. پدرجون ..پرویز خان چرا درو قفل کردی . اون جا چه خبره ..
 -هیچی .. یه لحظه صبر کن ..
داشت فیلم سکسی نگاه می کرد . تلویزیونوخاموش کرد و خودشومرتب کرد  و درو باز کرد ..
-آخه می ترسم شبا دزد بیاد ..داشتم دنبال کلید می گشتم .
 -پس من چی .. منم می ترسم . می ترسم که دزد بیاد . فکرشو نکردی یکی به نوه ات آسیب برسونه ؟ می خوام بیام پیش تو بخوابم
 با یه عطری اومده بودم سراغش که که بوی اون کیرشو شق می کرد ..
 -من تو خواب لگد می زنما پریا
-بزن .. من بغلت می زنم که لگدم نزنی ..
یه مقداری هم چشای پدر بزرگ تار می دید . چراغ خوابو روشن کردم . ساپورتمو در آوردم ولی تاپو گذاشتم تنم بمونه . می خواستم اونو بندازم توی تردید . اون یه پهلو و سمت راستم خوابیده بود و منم یه پهلو پشت کرده به اون و سمت چپش .
- پدر جون ببخشید پشت کردیم . من به این سمت عادت دارم ..
-گل پشت و رو نداره .. ..
  می دونستم که نور کم چراغ خواب به کونم یه روشنی و نمای خاصی میده .. می خواستم حسابی پرویز جونو بندازم توی تردید . چند دقیقه ای گذشت . خودمو زدم به خواب . نفسهامو طوری می کشیدم که پدر بزرگ فکر کنه من خوابم .. احساس کردم پدر بزرگ داره شلوارشو می کشه پایین تا به جق زدنش ادامه بده .. خیلی آروم صدام کرد ..
 -پریا بیداری ؟ شلوار پاته ؟ .. نمی دونم .. اصلا شبیه شلوار نیست .. 
گیج شده بود . داشت با خودش حرف می زد ..
-اون قسمت شکاف و سوراخش نشون نمیده شلوار پاش باشه .. دختره بی حیا چرا این جوری می خوابه . زشته .. می دونستم این از فیلمشه می خواست ببینه من بیدارم یا نه .. اگه خوابم به کارش ادامه بده اگه بیدارم بگه مثلا به حجاب من اهمیت می داده . حس کردم خودشو بهم نزدیک کرده ..  خوشم میومد . دوست داشتم تا می تونه با هام حال کنه و بهم لذت بده . تا حالا کسی به این صورت و تا این حد در مورد من پیشرفت نداشت که پرویز خان تا این جاشو اومده بود . دوست پسرام چند بار به کس و کون و سینه هام چنگ انداخته ولم کرده بودند . ولی می خواستم که امشبه رو تا می تونم  حال کنم . هیشکی دیگه جز من و اون اون جا نبود .دستاشو روی کونم قرار داده بود .. 
-اووووووفففففف ..
مثل این که متوجه شده بود که کونم لخته . سرشو گذاشته بود روی کونم و بو می کشید .. همش با خودم می گفتم کاش متوجه ضربان شدید قلبم نشه . انگشتشو که خیلی آروم گذاشته بود روی کسم با این که تمام تنمو آتیش داد و نزدیک بود از هوس جیغ بکشم ولی ترسیدم از این که نکنه حواسش نباشه  و از بس عادت کرده انگشتشو تا ته فرو کنه توی کس مادر بزرگ , همین کارو با منم بکنه . ولی نه , خیلی وارد بود با همون روش بازی می کرد و این جوری بیشتر آتیش می گرفتم . یه دستش رفته بود رو کیرش اینو از ناله و حرکاتش می فهمیدم . دو تا دستشو گذاشت رو کونم و بازم بوسیدنشو شروع کرد .. این جوری فقط در حشر و هوس خودم دور می زدم .. دیگه باید نمایشو تمومش می کردم یا این که منم می رفتم شریک اون می شدم .  فقط باید طوری صداش می کردم که پیرمرد سنکوب نکنه . .. یه خمیازه ای کشیدم که اون خودشو ازم جدا کرد ..
-پدر جون نفهمیدم .. خواب می دیدم یا داشتی با کونم بازی می کردی ؟.
-چی شد دخترم . فقط می خواستم ببینم  شلوار پاته یا نه یه وقتی سر ما نخوری ..نچایی 
-من عادت دارم این جوری بخوابم . ببینم واسه این که متوجه شی ده دقیقه فرصت کافی نبود ؟
 تاپمو از سرم در آوردم و حالا کاملا لخت رفتم رو سرش .
-چیکار می کنی پریا ..
-می خوام ببینم مث اون وقتا که جوجو کوچولومو می خوردی واسه خوردن جوجو بزرگه یا این سینه هایی که درشت تر شده همون اشتها رو داری یا نه ؟ می خوام ببینم دود از کنده بلند میشه یا نه؟ فکر کردی من اینا رو نمی دونم ؟ در ضمن داشتم می دیدمت که چه جوری فیلم سکسی نگاه می کردی ..
 شلوارشو کشیدم پایین .
 -اوه اینکه تیزه .. اینو هم دیدم که چه جوری داشتی با کیرت بازی می کردی . بازم تعریف کنم  ؟
راستش دیگه نمی تونستم حرف بزنم . سست و بی اراده شده بودم ..
-بهم نشون بده همون پدر بزرگ هیز و بد چش و هوس باز من هستی که وقتی که من بچه بودم می خواستی ازم لذت ببری . حالا که بزرگ شدم فراموشم کردی فکر نمی کنی که منم دلم می خواد ؟ من برم یقه کی رو بگیرم ؟ تو همین حالا شم در مورد من مسئولیت داری .
 طوری شده بودم که نزدیک بود لباساشو پاره کنم . اونو لختش کردم . افتاد رو من .  خیلی بهتر از یک جوون می دونست که چه جوری عشقبازی رو شروع کنه ..
 -پدر جون چشات که تار نمی بینه ..
 -نهههه نههههه پریا تازه  نور افتاده بهش .
نبض سینه ام به شدت می زد . از همین حالا حس می کردم که سینه هام داره رشد می کنه .. نوک زبونشو روی نافم می گردوند . با این که گرد پیری رو موهاش نشسته بود و چروک بعضی از قسمتهای بدنش حکایت از پیری اون داشت ولی خودشو خیلی پر حرارت نشون می داد .. وقتی داشت کسمو لیس می زد من جیغ می کشیدم و وقتی  کار به میک زدن کسم کشید داشتم حنجره مو پاره می کردم . .. واسه  لحظاتی ساکت شد .
-چی شده ..
حس کردم  می خواد گریه کنه .
-چیه پدر جون-!
یاد مادر بزرگت افتادم .. اونم همین تازگی رو داشت با همین کس نقلی و کوچولو . خیلی اذیتش کردم ..
-اگه ناراحت میشی تمومش کنیم ..
-نه عزیزم .. اون خوشحال میشه که خوشحالی منو ببینه و این که دارم نوه شو شاد می کنم .
-تو دیگه کی هستی پرویز خان ..
 به موهای سرش رحم نکردم . کیف می کردم خوشم میومد .. انگشت کوچیکه شو کرد توی کونم دردم گرفته بود ولی از هوس زیاد چند بار دو طرف پاهامو به هم فشردم . دو طرف صورت بابابزرگو هم میون پاهام فشار می دادم .. یه لحظه یه گرمای خاصی احساس کردم که ازم می ریزه .. پدر جونوولش کردم . دو دقیقه ای خوابم برده بود که حس کردم به دمر افتاده و اونم با یه انگشت یه چیزخمیر مانندی رو فرو کرده توی کونم . سرکیرشو چسبوند به سوراخ کونم تا برم جیغ بکشم که نه حالا نه ! اون با فشار سر کیرشو کرده بود توی کونم و از بس درد می کشیدم جلو تر نرفت . صبرش خیلی زیاد بود به همون صورت نگه داشت تا یه سانت دیگه هم رفت جلو. حالا کیرش توی کونم محکم شده بود . 
-پریا  کلید بالا سرت رو بزن می خوام کونتوبهتر ببینم . لامپو روشن کردم ..
 -اوووووخخخخخ چه کون خوشگلی !
 -نیست که تازه داری می بینی ؟
 پرشهای کوتاهی رو توی کونم حس میکردم . بعدش داغی عجیبی رو توی کونم داشتم. بابا بزرگ آبشو توی کون من خالی کرده بود . سوراخ کونم نرم تر شده وکیرش حدود یه سانت دیگه هم رفت جلو تر . کیری که فکر کنم پونزده سانت بیشتر نبود وکمی هم نازک بود .
-پرویز خان .. خوشم میاد .حالا خوشم میاد ... من تا حالا کیر و حس نکرده بودم ..
 -راست میگی پریا ؟
-به خاک مادر بزرگ به روح اون به جون تو قسم راست میگم ..
-باور کردم ..
پدر بزرگ سنگ تموم گذاشت . منم کیرشو ساک زدم ..
-بابا بزرگ می خوای من زنت شم ؟ ولی بچه دارم نکنی ها ..
چقدر دلم می خواست یه روزی کسمو هم بکنه . شنیده بودم که این روزا دیگه دخترا هراسی از کس دادن ندارن و یواش یواش میره تا بی کرگی مد بشه . به بهونه این که بابا بزرگ تنهاست و منم راحت تر درسامو می خونم بار و بندیلمو جمع کرده اومدم پیشش .. یه زندگی خوبی رو در کنار هم داریم . با هم قرار گذاشتیم که شب عیدو به هم عیدی بدیم . من بشم زنش و اونم بشه شوهرم . ولی پدر بزرگ در یک اقدام عجیب این خونه بزرگ و قدیمی ولی شیکشو زده به نام من و هیشکی هم نمی دونه خودشم بهم گفته تا وقتی که نمرده صداشو در نیارم .. ولی اصلا از بیوه موندن خوشم نمیاد ... پایان ... نویسنده .... ایرانی