ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 68 (قسمت آخر )

زنش سرطان سینه داشت . برش سینه و شیمی درمانی هم جواب نداد .. وقتی ازش پرسیدم پس این جا چیکار می کنی .. گفت دکترا گفتند که اونو میشه به زحمت تا یک ماه دیگه هم زنده نگهش داشت . اما با شکنجه .. منم اومدم تا یه سرکشی به این جا بکنم و سه چهار روزه بر گردم . البته تو رو هم ببینم و دیدم . می خوام یه جوری سرمو با کارام گرم کنم .  نه این که فراموش کنم که چه فاجعه ای انتظارمو می کشه بلکه شاید بتونم به معجزه ای فکر کنم که باعث نجات همسرم شه .. از این کار و طرز فکرش تعجب کردم . اون با من بود و از عشق به همسرش می گفت . شاید  واسش سخت بود فراموشی این همه  خاطره . براش حرف زدم ..  از امید و معجزه و توسل به خدا واسش گفتم .. از اینم گفتم که مرگ حقه ولی آدم نباید امیدشو از دست بده .. و گفتم که هیچ وقت تنهاش نمی ذارم . صبح زود بی صدا از پیشم رفت . بهم سفارش می کرد که وقتی واسه باز دید اومد به محل کار  کاری نکنم که نشون بده ما خیلی با هم جیکیم ولی چون  قبلا در تهرون همدیگه رو درمحل کار دیده داریم یه چیزایی ازت می پرسم و تو جواب بده .. قرار بود معاون مدیر عامل جناب عباس اشرفی ساعت ده بیاد باز دید .. اوخ این بانکو چیکارش کرده بودن . رئیس اگه چاره می داشت با زبونش کف بانکو می لیسید . بسوزه  پدر پست و مقام . بقیه هم در تکاپو بودن . بیچاره خد متگزارا که باید نظافتو رعایت می کردن . جایی نباید خاک می داشت . کفه سالن شده بود آینه . آدم فکر می کرد وارد ساختمون نوساز شده . خلاصه عباس جونم منو خیلی هم تحویل گرفت . با این که به من می گفت سیاستو رعایت کنم ولی پیش همه ازمن تعریف کرد و گفت که قبلا  کار منو دیده .. هم خودم کیف می کردم و هم رئیس .. صفیه هم دست و پاشو گم کرده بود . بقیه خبر دا رایستاده بودن . صفیه : دختر تو چه شانسی داری ! به هر جا که پا می ذاری همه ازت خوششون میاد . ..و اما از کار چنگیز و باند و دارو دسته و حامیانش ...  برای این کار یه مختصر تحقیق در سطح شهر کافی بود تا مدارک زیادی علیه چنگیز جمع آوری شه .. بازرس ها از تهران سرازیر شدند .. در ظرف کمتر از چند روز کل تصویبی های پرونده معاملاتی چنگیز رو بردن زیر سوال .. اون یکی دو موردی رو که به تایید من بود معاون واسشون توضیح داد که جریان چیه و به خاطر عدم آشنایی من با این مسائل بوده حتی گزارش اولیه این اعتراض از طرف خود من شراره هست .. واسه همین یه تشویقی هم بهم دادن .. رئیس از کار بر کنار گردید .. چنگیز در یک در گیری مسلحانه به قتل رسید . دیگه از سامان خبری نداشتم .. تمام این حوادث در کمتر ازیک هفته اتفاق افتاد . وقتی خبر کشته شدن چنگیزو شنیدم نفسی به راحتی کشیدم . چون از این می ترسیدم که نکنه به من شک کرده باشه که خیلی از اسرار معاملات و پرونده هاشو لو دادم .. ولی در مورد قاچاق مواد مخدر خیلی ها می دونستن و اگه پیگیری عباس نبود شاید به این راحتی محاصره و کشته نمی شد . چقدر همه کارا به خوبی پیش می رفت .. هنوز به صفیه نگفته بودم که عباس آقا دوست پسرمه ..  عباس اشرفی شده بود یک قهرمان .. یک اصلاح طلب و اصلاحگر .. کسی که با رشوه خواری جنگیده بود .  امیر تهرانی رئیس بانک و چند نفر دیگه منفصل از خد مت شدند . عده ای در اداره آگاهی و انتظامی و ارگانهای دیگه اخراج یا باز داشت  شدند . تعجب می کردم اینا همه از یک قماشن چه جوریه که دار و دسته و هم پالکی ها ی خودشونو اخراج می کنن . می دونستم واسه سیاست و بستن زبون خیلی هاست . اما عباس اشرفی کارش در خور تقدیر بود .  خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردیم شد مدیر عامل بانک . حقش بود .. بعد از اون شبی که به من گفت زنش سرطان داره دیگه با هم نبودیم .. دو هفته پس از ختم غائله و یک هفته پس از مدیر عامل شدن بود که خبر دار شدیم زنش مرده ... تلفنی بهش تسلیت گفتم . اصلا نمی فهمیدم چی داره میگه . فقط به شدت گریه می کرد . منم دیگه اصلا حال و هوای موندن در کیشو نداشتم . حتی صفیه هم دیگه نمی تونست آرومم کنه ..  من و عباس گاه تلفنی اونم کوتاه از حال هم با خبر می شدیم . دو ماه بعد دیدم مدیر عامل اومد به کیش .. خیلی داغون نشون می داد . .. این بار خیلی راحت و بی دغدغه وارد خونه ام شد . حتی بهم گفت که به همراهانش گفته داره میره کجا ..
-چه عجب ! عباس آقا میشه شما رو دید ؟
 -اگه بخوای از این به بعد اون قدر می بینی که حالت به هم بخوره ..
-مگه چی شده ..
-حکم انتقالی تو رو زدم برای تهران .. یه نازی واسش کرده و گفتم از من اجازه گرفتی ؟ من همین جا راحت ترم . حداقل این جا رو یه سه ماه در میون یه سری بهم می زنی .
-ببینم دوست نداری سه روز در میون بهت سر بزنم ؟ شایدم یه نصف روز در میون 
-منظور ؟
از جیبش یه جعبه انگشتر در آورد و به سمت من بازش کرد .
 -خانوم با من از دواج می فر مایید ؟ من یه پونزده سالی رو ازشما بزرگترم .. ولی دلم جوونه . یه دختر جوون و یه پسر نوجوون دارم . یه خونه جدا واست می گیرم . اگه دوست داشتی می تونی سر کار هم بری .. ولی پارتی بازی نمی کنم که در جا رئیست کنم ..
 -پدرت رو در میارم ..جیباتو خالی می کنم .. این با اون در ..
 -حالا خانوم جوابت چیه ..
-اگه تونستم این انگشترو بکنم توی انگشتم جواب مثبته ..
می دونستم که انگشتر میره توی انگشتم. بالاخره توی یکی از انگشتا که می رفت . خیلی راحت اونو گذاشتم توی انگشت چهارم دست چپم. خیلی به دستم میومد ..
-این تازه اولش بود شراره  ..
 یه نگاهی بهش انداخته  بعد به سینه و جایگاه قلبش نگاه کردم .
 -برای من اون دلی که اون زیر جا گرفته مهمه . برای من پاکی و مهر و وفا و صداقتت مهمه . امید وارم بتونم خوشبختت کنم . می دونم جای خالی اونی که از دست دادی هیچوقت پر نمیشه . می تونی و باید که همیشه به اونم فکر کنی . منو در کنار خودت بدون . سعی می کنم که شریک غمها و شادیهات باشم . هر وقت خواستی از اون حرف بزنی می تونی . من همیشه حس می کنم که همسر دوم تو هستم و اون برای هر دو ی ما واسه همه ما زنده هست .
 اشک توی چشاش حلقه زده بود . پاک قاطی کرده بود شایدم دوست داشت این طور نشون بده .
-بالاخره چی شد ؟
-چی چی شد ؟
 -آره یا نه ؟
-میگما ..این همه رفتیم رو منبر روضه خوندیم تازه میگی لیلی زنه یا مرد ؟
آغوششو واسم باز کرد و خودمو انداختم توی بغلش . با یه بوسه داغ آغاز پیوند با شکوهمونو جشن گرفتیم . این یک بمب خبری بود . صفیه مخش سوت کشیده بود . هیشکی باورش نمی شد . من داشتم رو ابرا پر واز می کردم . جدایی از صفیه واسه هر دومون سخت و ناراحت کننده بود .
-عزیزم بالاخره که باید یه روزی می رفتم .. من و تو به هم سر می زنیم ..
-با این که می تونم همه جا پز بدم و بگم که من با زن مدیر عامل دوستم ولی دوست داشتم پیشم می موندی .
-آخر تا به کی ؟ ولی به هم سر می زنیم . همو فراموش نمی کنیم .
عباس واسم یه خونه جدا گرفت .. ولی نمی شد که از بچه هاش دور موند . با پسرش خیلی زود تر خودمونی شدم . و با دخترش کمی دیر تر .. ولی اون قدر به بچه های شوهرم  محبت کرده و از مادر و احترام به مادر و یاد اون و این که هیشکی نمی تونه جای اونو در قلبشون بگیره گفتم که دیگه عاشقم شدن . البته من این حرفا رو خالصانه و از صمیم قلبم می زدم . آخه من که نباید مانع عشق ورزی پدر و بچه هاشون به هم شم .. خلاصه کار به اون جا رسید که بچه ها دوست داشتن ما چهار تا با هم زندگی کنیم .. من و عباس که تنها شدیم بهش گفتم بالاخره چیکار می کنی عباس جون ..
 -راستش من مخالفم . این طوری احترام بیشتر حفظ میشه .
-ولی من موافقم . من وقتی که با تو از دواج کردم همه چی رو قبول کردم . یه زن مگه چی می خواد . یه شوهر مهربون و با محبت . فقط سعی کن پیش اونا طوری بهم محبت نکنی که یه وقتی فکر کنن منو بیشتر از مادرشون و بیشتر از خودشون دوست داری .
 -شراره ..
 -چیه عزیزم ..
 -اگه تو رو نداشتم ..
 افتاده بود به پام ..
-پاشو عزیزم .تو سرور منی . آقای منی .  تو خیلی مردی .. یه آدم پاک .. کسی که اهل رانت خواری نبوده و نیست . این واسم خیلی با ارزشه .
 به یاد این افتادم که وقتی که زن داشته با من بوده . نخواستم به روش بیارم . شاید واقعا نیاز داشته . چون همسرش بیمار بوده . ولی اینو بهش گفتم ..
-حواست باشه که من چهار چشمی حواسم هست . دست از پا خطا کردی میرم کیش تا ماتت کنم . با چشایی پر از اشک می خندید ..
 -من تو رو بیشتر از خودت می شناسم شراره ..
-تا چه اندازه ؟ ..
-تا به اون حدی که می دونم که می دونی  تا چه حد دوستت دارم .... پایان .... نویسنده .... ایرانی